تخلیه نوشتاری

خیلی ها بهم گفتن صدات پر انرژیه. همین انرژی زیادی هم گاهی میشه باعث دردسر. تا کوچکترین ناراحتی داشته باشم همه از تن صدام می فهمند. شب جمعه دو تا از دوستام یکی بعد از صحبت تلفنی، یکی هم بعد از چت ازم سوال می کنند چته؟ چرا بی حالی؟

واقعا دلیل خاصی برای ناراحتیم پیدا نمی کردم.متفکر گفتم: دلم گرفته. ناراحتیه دوره ایه درست میشه. همین که ناراحت بودنم براشون مهمه و پیگیر حالم بودند بهم قوت قلب می داد. جمعه هم همچنان دلگیر سپری شد. شنبه صبح انگار یکی مجبورم می کنه برم سراغ ایمیل. اولین ایمیلی که می خونم تنم را داغ می کنه. تا میام بفهمم چی به چیه زنگ در به صدا در میاد و یکی از دوستان نه چندان صمیمی داخل خونه میشه.کلافه با تمام وجود سعی می کنم خودم را کنترل کنم و یخ کردن دستام را به سرما ربط بدم. خوشبختانه انقدر صمیمی نبودیم که پا پیچم بشه و بخواد با اصرار و سماجت علت به هم ریحتگی م  را جویا بشه. جمعه شب همین جوری بی علت رفتم یه جا نوشتم:

"افتادن درد داره برای دوباره بلند شدن مهلت بدید. اگر دیر پا شدم بدونید ضربه کاری بوده وگرنه من نازنازی نیستم."

 کمتر از 12 ساعت بعد از اون نوشته ، ضربه وارد میشه و من ....

نمی دونم چرا همیشه عمر شادی ها انقدر کوتاهه؟ 14 آذر یه اتفاق خوب برام افتاد یه اتفاق جالب و قشنگ که نمی شد با چند تا جمله توصیفش کرد. می خواستم با یادآوری اون اتفاق مدتی الکی خوش باشم اما نشد. از یک طرف میگم چرا حالا؟ چرا حالا که من بی جهت و بی علت داغون بودم؟ از اون طرف میگم شاید به این دل لعنتی الهام شده بود خبرهایی در راهه. کاش چندوقته دیگه این خبر بهم می رسید شاید اون موقع پوست کلفت تر شده بودم. شاید اون موقع بعد از چند تا اتفاق خوشایند، قدرت مقابله م بیشتر شده بود و قوی تر از حالا بودم. می دونم همه اینها حرف بیخوده و سرنوشت و خواست خدا همینی بوده که رقم خورد. فقط امیدوارم خودش هم کمکم کنه.

دوست جون میگه خودت این موقع ها به همه میگی قرآن بخونید تا آروم بشید. برو قرآن بخون. میگم نمی تونم

میگه برو قرآن را فقط بگیر دستت آروم میشی.

سکوت می کنم. هیچی نمی گم.

میگه زود خوب شو. شاید من پر توقعم و تحمل ناراحتی تو را ندارم. خودت ما را بد عادت کردی و همیشه ما بودیم که اومدیم پیش تو درددل کردیم و تو آروم مون کردی. همیشه تو بودی که پشت مون بودی.

تو دلم می گم الهی بمیرم که چه پشتوانه سستی را برگزیده بودید. نا گفته نمونه که حرفای همین دوست جون موثر بود و قوت قلبم می شد. که به قول خودش خیلی دلش می خواست یه چیز خوب بگه تا ارومم کنه اما نمی تونست. به خاطر اینکه پشتش قرص باشه و دلش بخاطر من نلرزه سعی می کردم هر وقت زنگ می زد خوب و آروم و بدون ناراحتی صحبت کنم.

.......................................................................

* این اتفاقات مال هفته قبل هست. الان خیلی بهترم. اون موقع پستم را ارسال نکردم تا یه خورده رو به راه بشم، بعد بفرستمش. ببخشید که قادر به توضیح اضافه نیستم همین قدر بگم که الان بهترم.

** خدا هوامون را داشته باش. (مثل همیشه)

/ 20 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلوفر

راستی پست قبلیتو که خوندم دلم برای برف تنگ شد! جایی که من زندگی میکنم 14 ساله برف نیومده آخرین برفی که اومد من 7 سالم بود. همون موقع مامانم دستمو گرفته بود و داشت برفها رو بهم نشون میداد. دختر عمه اومد و گفت اینکه نابیناست نمیتونه لذت برف بازی رو بفهمه! منم عصبانی شدم و به طرفش دویدم و خواستم بهش نشون بدم که برف بازی چه ربطی به دیدن داره که پام لیز خورد و چنان در برفها افتادم که تمام بدنم تا چند روز درد داشت.[گریه] امان از کودکی! به هر حال منتظر شما هستم مهدیس عزیز[ماچ]

محمد مهدی

سلام بعضی وقتا ادم دلتنگ میشه و دل و دماغ نداره اما مرور زمان دوستای خوب فکر و ذهن عاقلانه و ... درسش می کنه[گل] دلم گرفته به قدری که میل باغ ندارم به قدر انکه گلی بو کنم دماغ ندارم

خانم معلم

سلام عزیزم میفهمت ... چند وقتیه که خودمم به کلی بهم ریخته ام ... البته این بهم ریختگی من بی علت نیست ، مثل همه ی بهم ریختگی آدمها ، مثل بهم ریختگی شما و بقیه ، اما به قول خودت درست میشه ، همیشه مرور زمان باعث میشه هر دردی التیام پیدا کنه شدت وضعف داره ولی بالاخره درست میشه بستگی به عمق جراحت داره ... خدا کنه که هیچ وقت و هیچوقت قلبت جریحه دار نشه ، روحت آسیب نبینه و دلت غصه دار نشه ... همیشه شاد باشی و شادی افرین و مثل همیشه همه دلشون رو به داشتن دوستی پر انرژی مثل تو خوش کنن که میتونه در ایام غم و غصه و شادی در کنارشون باشه ... امیدوارم که همیشه خوب باشی

پوریا

سلام وب قشنگی داری به من هم سر بزن[گل]

پوریا

سلام وب قشنگی داری به من هم سر بزن[گل]

پوریا

سلام وب قشنگی داری به من هم سر بزن[گل]

نیلوفر

سلام مهدیس عزیز. بسیار خوشحالم کردی دعوتمو قبول کردی عزیز. امیدوارم تو هم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشی! من دیگه اینجا موندگار شدم[نیشخند]

مصطفی

سلام درکت می کنم اما من همیشه خودم باید خودمو ریکاوری کنم عادت کن که توام خودت خودتو دوباره زود بسازی چون شاید کسی نباشه که حتی بهت قوت قلب بده البته همیشه خدا هست اگه بهش اعتقاد داشته باشی [لبخند]

آشنایی بازندگی یک زن قطع نخاع

سلام یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور ،،،، کلیه احزان شود روزی گلستان غم مخور . ای دل غمدیده حالت به شود دل بدمکن ،،،، وین سرشوریده بازآید به سامان غم مخور. انشالله درپناه خداموفق باشی.

سارا

سلام مهدیس جان.خوبی دوست من؟؟؟ وب خیلی قشنگی داری.خوشحال میشم به منم سر بزنی.[قلب][گل]