چوب پرده می خریـــــــــــــــــــــــــــم

تعطیلات عید هم تموم شد و از کل عید دیدنی ها و دید و بازدیدها فقط خونه دختر عموی گرام رفتم و بعدش هم سرما خوردم البته قبل از اون سال تحویل هم خونه مامان بزرگی گذروندیم.

کمتر از دوهفته به عروسی جوجه مونده و اصلا نمیتونم بهش فکر کنم! چون یه جوری میشم که نمیتونم بیانش کنم. برای عروسی لباس ندارم. لباس عیدم که با همون خرید کوچولویی که رفتم جور شد و جالبه که بدون فکر و تصمیم قبلی هر چی گرفته بودم رنگ مد سال شد، طوسی و بنفش.

قرار مون این بود که پریروز ساعت ده جوجه را بیدار کنم و بریم یه دور بزنیم. کلی زنگ میزنم تا بالاخره خانم بیدار میشن. میاد اینجا و با همدیگه حاضر میشیم. جوجه به مامانم میگه: ما رفتیم میخوای یک ربع یکبار زنگ بزنی؟ ...... زنگ نزنید ما تا 5 بر نمی گردیم!!!!!!!!!

 و من متعجب میگم الان ساعت یازدهه. تا 5 کجا دعوت داریم؟تعجب

_: تو فقط شارژ خالی نکن، من میدونم کجا ببرمت

_: شارژ که تموم نمیکنم صبح ماشین را زدم به برق، فوله فوله. ولی جدا کجا میخوای بریم؟

_: میریم بازارچه

_: نه بابااااااااااااااااااااا خیلی دوره چه جوری پیاده بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_: تو چی کار داری من میبرمت. از راه ماشین رو میریم که جایی به پله و چاله چوله نخوریم و گیر نکنیم. تازه میله پرده خونه خودمون هم آوردم ببریم عوض کنیم

_: مامان میگه: چه جوری میخوای میله پرده را پیاده ببرید عوض کنید صبر کن عصری با ماشین میبرمت

جوجه میگه: نه خیر خودمون میریم عوض میکنیم

_: بابا نمیشه. اینا بذار خونه عصری برو عوض کن. به قول مامان تو دختر ما هم هستی دیگه بالاخره ما هم باید یه کاری بکنیم

_: نه خیر الان میبریم ...

ساعت یازده و نیم از در میزنیم بیرون. البته به همراه چوب پرده 180 سانتی ! هر یک متری که میریم ده ثانیه توقف می کنیم و به چوب پرده میخندیم ولی هر چی به خانم میگم " آبرومون میره ببر اینا بذار خونه "   زیر بار نمیره که نمیره.

یک ساعت و خورده ای راه میریم و از بین ماشین ها رد میشیم تا اینکه تاره میرسیم به مغازه و چوب پرده را عوض می کنیم. چوب پرده شده اسباب بازی دست خانم و با اون مسیر را به من نشون میده. بهش میگم هر چند که کلاسم اساسی میاد پایین ولی چیکار کنم تو هم خسته شدی یه کم بذارش پشت ویلچر اینم باشه کادوی من به مناسبت خرید خونه عروس خانم.

عجب صحنه ای بود فکر کنم هر کس اون روز ما را دیده تا شب به اون صحنه میخندیده. با پررویی تمام ناهار میگیریم و میخوریم. یاد حرف مامان می افتم که میگه: برید. برای آخرین بارم برید با هم بگردید. و جوجه جواب میده وا مگه میخوام برم بمیرم؟

در اوج خنده هامون یه دفعه دلم میگیره و بهش میگم یه عکس بگیر بعدا ببینیم و بخندیم به یاد امروز. فقط چوب پرده تو عکس باشه ها چون نقش اساسی امروز را اون داشته.

باید برم بانک و یه کار بانکی که مدتهاست عقب افتاده را انجام بدم. با اعتماد به نفس کامل و بدون اینکه یادمون باشه چوب پرده پشت بنده مشغول خودنمائیه، مثل دوتا خانم کاملا متشخص  میشینیم تو صف انتظار بانک و بعد هم که نوبتمون میرسه و میریم جلوی باجه. فرم را جوجه پر میکنه و من امضا میکنم که یه دفعه جوجه میگه واااااای چوب پرده.ابله

اون موقع که یادم می افته اونم همراهمون آوردیم توی بانک. خیس عرق میشم از یه طرف گریه م گرفته از یه طرف دوتایی ریسه رفتیم از خنده، جوری که نمیتونستیم موبایل را جواب بدیم.قهقهه

با غش غش خنده امضا هم میکنم و هر کدوم امضاها به یه شکل در می آد و خوبه ازمون ایراد نگرفتن.

کارم به مشکل میخوره چون هیچ کارت شناسائی همراه نداشتم. میگم آقا اگر براتون ممکنه کار ما را راه بندازید من نمیتونم دوباره بیام. الان هم دوساعت و نیم تو راه بودیم

_: مگه خونه تون کجاست؟

_: نزدیکیم ولی چون پیاده اومدیم طول کشیده. (احتمالا پیش خودش فکر کرده ما از پشت کوه ها اومدیم بنده خدا حق داشته خوب با این چوب پرده و ....)

بالاخره بابا کپی کارت ملی را فکس میکنه و میایم بیرون ولی هنوزم که هنوزه با یادآوری اون لحظه ای که یادمون افتاد با چوب پرده اومدیم توی بانک غش میکنیم از خنده.

من که  دل گنده شدم و جوجه هم که شجاع، از جاهایی رد میشدیم که اگر مامانم میدونست یک لحظه تو خونه بند نمیشد و می اومد دنبالم و کلی هم ما را میترسوند.

ساعت پنج و نیم رسیدیم خونه. 6 ساعت خیابونگردی ....

اومدیم خونه می بینم جوجه کلی از پشت سر عکس و فیلم گرفته و ....

حالا تصور کنید بنده را بر روی ویلچر از پشت سرم چوب پرده دو متری و کیسه های خرید که از دسته های ویلچر آویزون کردیم.

......................................

بعدا اضافه شد؛

دوستای جدیدم که با جوجه آشنا نیستن اینجا را بخونند:

جوجه من عروس میشه   (اینم از معایب قالب جدید که متن لینک شده را با همون رنگ فونت عادی نشون می دهسبز)

/ 40 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گل یخ

[لبخند]سلام خانوم گل من تا حالا کجا بودم؟؟؟؟؟؟؟ واقعا من از 18 فروردین تا حالا سر نزدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟[نگران] [خجالت]واقعا خجالت کشیدم

گل یخ

[لبخند]عجب خاطره های شده این چوب پرده اون وقت کارمندان بانک بخاطر ایجاد محیطی شاد و مفرح کلی دعا جوونتون کردند[خنده][خنده]

گل یخ

[پلک]انشاالله دختر عموی نازنینتون خوشبخت گردند احساسی که به ایشون داری رو به خوبی درک می کنم وقتی آبجی بزرگه داشت می رفت خونه ی بخت حال من هم همینطوری بود ...[چشمک]

انسانم آرزوست

از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند! با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!......... سلام حاج خانوم وب زیبایی دارید قلمت مستدام باد[گل]

سفید برفی

سلام عزیز دلم.ای خاله مهربون خوشگل.خوب معلومه که تو توکلی جمعیت تو چشمی.چرا؟آخه تو ماه کوچولویی دیگه مثل ماه نورانی و فروزان.ای جووووووووونم که اسکاچ خریدی ایشالله بره برای جهیزیت[ماچ][بغل][قلب] ببین هم ماهی هم اسمت ماهه.خیلی عاشقتماااااااااااااااااااااا[بغل][ماچ]

سفید برفی

سلام عزیز دلکم. قربونت بشم ایناهاش کامنت من اینجاست.دیدی اومدم و کامنتمو نخوندی؟ من همیشه به یادتم.خیلی زیاد.[ماچ][بغل] مگه میشه بیام و سراغی ازت نگیرم؟هان؟[منتظر][نیشخند][ماچ][بغل]

احسان

سلام . امروز کامنت های پارسال رو نگاه می کردم یاد شما فتادم و اومدم اینجا . داستان چوپ پرده هم من رو به خنده انداخت . شاد باشی و تبریک برای عروسی .