عروسی جوجه قشنگم

ساعت ده و نیم صبح موبایل عروس را می گیرم و مادر شوهر جان جواب میدن میگن عروس ماه شدهقلب ببینی نمیشناسیش. ولی من الان اومدم بیرون پیشش نیستم که گوشی را بهش بدم.

بعد از اینکه از حمام میام، مسیجش را می بینم که نوشته " خیلی تغییر کردم ".

جواب میدم: قربونت برم برای دیدنت بی قرارم.Kisses اصلا نمیتونم با لباس عروس تصورت کنم. سعی کن امروز هر اتفاقی افتاد حرص نخوری و فقط آروم و شاد باشی..

خدا خدا میکنم شب بتونم خودم را کنترل کنم و گریه نکنم. آخه وقتی میخوام جواب مسیج دوستام را بدم و اونا سعی دارن از اضطراب خارجم کنند هم اشک میریزم.گریه

ساعت 4 طبق قرار قبلی زنگ میزنم به آرایشگرم میگه چقدر آن تایمی. میام نگران نباش

_: تا چهار و نیم میای؟ من 6 باید از خونه برم؟

مامان اینا حاضر میشن و میرن برای مراسم عقد و من پر از ابرو و ..... میشینم منتظر خانم که تشریف بیارن. هر دقیقه ای که می گذشت برای من به اندازه نیم ساعت بود. در اوج عصبانیت و اضطراب هر نیم ساعت یکبار تماس می گیرم که چی شد؟ دیر شد. من منتظرما.

قرار بوده من 6 آماده باشم و تا شش و ده دقیقه هنوز تشریف نیاوردن. دیگه محاسبه کنید شدت حرص خوردن من را.

بماند که چقدر غر زدم و برافروخته شده بودم. بدقولی چقدر؟ دو ساعت و ربع من منتظر بودم. از بعضی کارهایی که باید انجام می داد فاکتور گرفتم تا زودتر آماده بشم.

نزدیکای 7 آماده شدم و مامان اینا اومدن دنبالم. عکس های سر عقد توی دوربین بود ولی نگاه نکردم، دوست داشتم خودش را ببینم نه عکسش را.

هشت و خورده ای بود که رسیدیم. خیلی ها می گفتن عروس گفته مهدیس زود بیاد که من اومدم سالن، اون باشه.

نزدیکای ساعت ده میگن عروس اومد موزیک بادا بادا مبارک و باد .... یالا بگو عروس بیاد ...... عروس مثل ماه میمونه حریر مهتاب می مونه ....Bravo

 با هر قدمی که عروس گلم بر میداره ضربان قلب من هم تند تر میشه.اوه نفس هام تند تر و کوتاه تر میشه. چند ثانیه بغلم می کنه  تا احساس میکنم اشکم داره در میاد به زور خودما از آغوشش می کشم بیرون. زبونم قفل شده. درسته که انگار بزرگ تر شده اما هنوز برق شیطنت کودکی تو چشماش موج میزنه.

دوست جون که اینجا را میخونه میگه حالا چقدر حرف برای گفتن توی وبلاگ داری.

عروس به این شیطونی و عروسی به این تکی تا حالا ندیده بودیم. به زمین که نمی نشست هیچ، کلی جنب و جوش و انرژی داشت. با همه گرم و صمیمی بر خورد می کرد. عین بیشتر عروس ها حرکت آهسته نبود و از اون عروسک وروجک ها بود، البته متانت خودشم از دست نمی داد و کارای سبک نمی کرد. کل زمان عروسی در تاریکی و نورپردازی گذشت. گروه نور و موزیک واقعا سنگ تموم گذاشتن و ترکوندن. عروسی که چه عرض کنم شباهت کاملی با پ ا ر ت ی داشت. خود گروه موزیک می گفتن جز معدود عروسی هایی بود که انقدر گرم بود و مهمان ها با گروه هماهنگی داشتن. مراسم مختلط و نور و لیزر و اهنگ های  دوپس دوپسی و جیغ و سوت و بپر بالا و پایین و کله های ...

با هر کدوم ار همکاراش از خانم و آقا که سلام علیک می کرد از اون دور همشون را به منم معرفی میکرد اون بنده خداها هم می اومدن جلو سلام علیک می کردند. تعریف همشون را قبلا برام کرده اما هیچ کدوم را به چهره نمیشناختم.

بعد شام کلیپ شون را نشون میدن که خیلی بامزه شده بود. خدایا این بچه با لباس عروسم دست از شیطنت بر نمیداره. یه جا تو کلیپ با لباس عروش نشسته روی فرقون و عین بچه ها پاهاش را تکون می ده.

حدودای ساعت 1 وقت خداحافظی میشه و من بدون خداحافظی و یواشکی میام بیرون.

دنبال ماشین عروس میریم. هر وقت ما را می بینه کلی ذوق میکنه و دست تکون میده.

وسطای راه گمشون می کنیم و میایم خونه.

روز پاتختی تا من را می بینه زود میاد جلو که دم در کمک کنه. میگم برو دختر جان تو الان عروسی.

به غیر از هدیه مامان، من هم براش ساعت دیواری گرفته بودم.

بعد از یک ساعت که آخرای مجلس میشه دلم خیلییییییییییییییی می گیره.

یه دختر بچه 7-8 ساله دنباله لباسش را گرفته و میگه راه برو. اونم شروع میکنه به قدم زدن.

میگم قربونت برم تو را حالا چه به عروس شدن (یکی از فامیل های داماد هم متوجه این نطق بنده شدن)

بعد از شعر خونی و این حرفا دق و دلی خودم را خالی میکنم و میگم نون و پنیر ارزونی تون دختر نمیدیم بهتون. (البته شوخی بودا. الهی شکر خانواده داماد هم خیلی خوب و محترم بودن)

موقع خداحافظی مامان میگه ما را فراموش نکنیاا ......

و من دیگه نمی تونم خودم را کنترل کنم و بدون اینکه خداحافظی کنم فقط سر تکون میدم و اشک میریزم و جوجه هم ....

تا از در میام بیرون داماد میاد جلو که کمک کنه حتما پیش خودش گفته دختره خله چرا گریه می کنه؟؟؟!!!!!!!!!

دم در خونه  داداش جوجه را می بینم که از سرکار برگشته. میگه: متیل چرا انقدر گرفته ای؟ الان یه چیز بگم میزنی زیر گریه ها

نمیدونه خوشبختانه تاریکیه که اجاره نمیده اشکام معلوم بشه

می گه منم دلم گرفته ....

 

شب خیلی دلگیری بود و با هر فکری که تو مغزم رژه می رفت اشکم  در می اومد.

ساعت دوازده و نیم شب شروع میکنه به مسیج دادن و من همراه اشک ریختن جواب مسیج هم میدم. میگم چرا نخوابیدی قشنگم؟

می گه خوابمون نمی بره

میگم باز اشکمو در آوردی نصفه شبی

میگه چرا دیوونه آخه مگه من مردم؟

و.......

تا امروز که خونه شون بودم.خجالت فکر کنم پاگشا شده بودم به جای اینکه پاگشا بشه.چشمک یه غذای خوشمزه و کلی خوراکی خوردیم و  کل 4 ساعت را حرف زدم. موقع تماشای عکس و فیلم عروسی هم باز از زبون نمی افتادم و تند تند همه را براش تعریف کردم.

انگار همین ۴-۵ سال پیش بود که خاله بازی می کردیم و عروسک ها را بغل می کردیم. حالا امروز اون بازیه رنگ جدی تری به خودش گرفته بود. 

(قرار بود دو روز پیش up بشم اما کامی مشکل داشت)

/ 23 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد مهدی

در ضمن خوب از ریز و درشتش تعریف کرده بودی[دست]

مهسا

سلام به گل خودم. سر مي زدم نبودي. با كلي خبرهاي خوب اومدي! مي تونم بفهمم چه احساسي داري منم وقتي دوست هاي نزديكم عروسي مي كنن گيج مي شم و دلم مي گيره. اما براي اون ها هميشه خوشحالم مثل تو كه اميدوار و سر زنده اي و هيچ وقت درگيري هاي را بد و نارحت نشون نمي دي. تو ماهي ! مهديس خانومي ديگه!![قلب]

samira

سلام سلام قشنگم...ياده خودمو دخترخالم افتادم...ماهم باهم خيلي صميمي هستيم اگه يروزنبينمش دق ميكنم ولي تا2ماه ديگه عروس ميشه ميره يه شهرديگه[نگران]

pink

خوب عروسیشون مبارک ایشالله نوبت سرکار...[شیطان]

شمعدانی های قرمز

سلام به به به سلامتی و مبارکی ÷س حسابی خوش گذشت عروسی بازی اخیش اینجا یه عالم برای خوندن و شاد بودن مطلب هست امان از اون ارایشگره که این همه حرص داد سرم اومد ولی عروسی خواهرم فکر کن حالا به عکس ها نگاه می کنم میمیرم از خنده با اون ارایش... اشکال نداره همش خاطره شد

نبض خاطرم

سلام[گل] عروسی خوش گذشت؟خوب به جای ما هم خوش باش[گل]

نرگس

سلام مهدیس عزیزم من هم این لحظات تو رو با ازدواج یه دوست خیلی خیلی خوب و صمیمی تجربه کردم و با خوندن این مطالب کاملا احساست رو درک میکردم امیدوارم خوشبخت خوشبخت بشه هرچند الان هم خوشبخته که مهربونی مثل تو رو داره[گل][گل][قلب][ماچ]

لیلا

[هورا] مبارکه انشالله خوشبخت باشن