خش خش برگ های پاییزی

تا دو سه شب پیش که صدای خش خش برگ ها را زیر چرخ های ویلچرم شنیدم ، باورم نشده بود که پائیز اومده.

مثل بچه های کنجکاو و شیطون از قسمت هایی می رفتم که برگ ها روی زمین ریخته بودند.

خیلی لذت داشتبغل اولین بار بود که خودم می تونستم ویلچرم را راه ببرم و با خواست خودم روی برگ ها قدم بزنم. البته قدم زدنی به وسیله چرخ های ویلیچشمک

572Fresh_Morning.jpg

(جای من و ویلی اینجا خالیه ها)

/ 20 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

سلام خوبی؟ چقدر اولین ها خوبه اینم یه اولین دیگه. نشونه ی خوبیه

برزخ

همین احساس زیباته که دنیا رو قشنگ کرده..[گل]

m.mohseni

همیشه ایام خزانتون دیدنی و رنگارنگ باد

کاوسی

سلام مهدیس خانم ممنونم از حضور گرمتون در کلبه ی حقیرانه ام حرم با صفای اقا علی ابن موسی الرضا برای ما ایرانیها مخصوصا، قطعه ای از بهشت است. تنفس در ان فضا برای هر زائر در واقع تزریق انرژی مثبت به روح و جان است. شاد باشید.

نارسیس

سلام مهدیس جون من اتفاقی داشتم وبگردی می کردم که وب شما رو دیدم و خوشمااااااااان آمد [گل] راستش من تازه کارمو شروع کردم اگه دوست داشتی خوشحال میشم بهم سر بزنی و با نظراتت کمکم کنی موفق باشی خانوم گل [ماچ]

امیرمهدی

سلام ودرود[لبخند] حس ت را درک میکنم ومیدونم چی میگی چون من هم از جنس خودتم [لبخند]

محمد مهدی

سلام اینم تقدیم به مهدیس خانم عزیز به خاطر خش خش پاییز آسمانش‌ را گرفته‌ تنگ‌ در آغوش‌ / ابر با آن‌ پوستين سرد نمناكش. باغ بي‌برگي، روز و شب‌ تنهاست، با سكوت‌ پاك‌ غمناكش. ساز او باران، سرودش‌ باد. جامه اش شولاي‌ عرياني‌ست. ور جز اينش‌ جامه‌اي‌ بايد، بافته بس‌ شعلهِ‌ زر تارِ پودش‌ باد. گو برويد، يا نرويد، هرچه‌ در هرجا كه‌ خواهد، يا نمي‌خواهد، باغبان‌ و رهگذاري‌ نيست. باغ نوميدان، چشم در راه‌ بهاري‌ نيست. گر ز چشمش‌ پرتو گرمي‌ نمي‌تابد، ور برويش‌ برگ لبخندي‌ نمي‌رويد، باغ بي‌برگي‌ كه‌ مي‌گويد كه‌ زيبا نيست؟ داستان‌ از ميوه‌هاي‌ سر به‌ گردونساي‌ اينك‌ خفته‌ در تابوتِ پستِ‌ خاك‌ مي‌گويد. ‌باغ بي‌برگي، ‌ خنده اش خونيست‌ اشك‌آميز. جاودان بر اسب يال‌افشانِ زردش، مي‌چمد در آن‌ پادشاه فصلها، پائيز مهدی اخوان ثالث