سفر مشهد سال 92 (گیر دادن های فرودگاه)

روز پنج شنبه صبح زود زنگ زدیم آژانس که ماشین بفرسته و طبق معمول همیشه با اینکه چند بار گفته بودیم ویلچیر داریم و ماشین صندوق دار میخواهیم، باز هم توجه نکرده بودند و پراید فرستاده بودند! ماشین را عوض کردیم و بعد از طی کردن یه مسیر 10 دقیقه ای وارد فرودگاه شدیم و بعد از اون هم .... بازرسی فرودگاه و تکرار مشکلات سالهای قبل.خنثیناراحت

باز غصه م شده بود که الان باز میخوان به ویلچر برقی گیر بدن و داستان تکراری اصرار بر عوض کردن ویلچر از اونها و امتناع از من.

خانم اولی که شروع به تفتیش بنده کردند اول کار ازم خواستند که از روی ویلچر بلند شم. گفتم نمیتونم.

نمیشه، باید بشینی رو ویلچر معمولی.

_ نمیتونم. من جز ویلچر خودم جای دیگه نمیتونم بشینم.

_ بشین روی صندلی.
_ عزیزم من اگر میتونستم که دلیلی بر مخالفت نبود وقتی میگم نمیتونم دروغ ندارم که بگم.

دیگه داشتم اذیت میشدم و با وجودی که دیر به دیر گریه ام در میاد بغض کرده بودم و عصبی شده بودم.

_ مادرتون بلندتون کنند

_ مادر هم نمیتونند به تنهایی بلندم کنند دستشون درد می کنه

مامان اومد جلو و گفت بحث نکن بذار یه کم زیر بغلت را بگیرم و بلندت کنم.

 بعد از اینکه مامان یه کم بلندم کرد تازه گفتن برید سمت آقایون ویلچر را چک کنند. اقایون بعد از چند تا نگاه عمیقی که انداختند گفتند باطری ویلچر باید جدا بشه.

گفتم آقا انقدر گیر ندید بذارید بریم دیر میشه ها.

بابا و حامی رفته بودند اون طرف و من و مامان هم با استرس اونجا گیر افتاده بودیم. به مامان گفتم زنگ بزنه به پسرعمو جان که اونجا شاغله بیاد ببینیم چه باید بکنیم؟

وقتی پسرعمو جان اومد گفتند نه نمیخواد باطری را در بیارید. بیاید با هم بریم.

توی مسیری که آقای سپاهی هم همراهی مون می کردند با دلخوری و ناراحتی زیاد گفتم: آقا ولی این درست نیست که انقدر برای بعضی ها سختگیری می کنند. شرایط آدم ها با هم فرق داره وقتی می بینید یک نفر انقدر شرایطش خاصه نباید انقدر براش سخت بگیرید. یکی که میتونه راحت جابجا بشه با من خیلی فرق داره.

_ بله درست میگید ولی باور کنید ما هم تقصیر نداریم مجبوریم.  

_ نه خواهش میکنم میدونم شما هم تقصیر ندارید ولی برای بعضی ها باید یکسری تفاوت قائل بشید.

_ خانم ببخشید ولی اگر بدونید چه خلاف هایی با همین ویلچر صورت می گیره بعد به ما حق میدید که زیاد سخت بگیریم. من از شما عذر میخوام.

_ چی بگم؟!!

مرحله آخر و زمان خارج شدن از سالن و رفتن به سمت ماشین بالابر آقایی که دم در نشسته بودند و شاهد عصبانیت و دلخوری من بودند با لبخندی رو بمن کردند و گفتند:

_ از ما دلگیر نباشید ...

لبخندی زدم و گفتم: نه. شما لطف دارید.

داخل بالابر باید ویلچر را عوض می کردم و روی ویلچر مخصوص می نشستم و تا نزدیک صندلی هواپیما بااون ویلچر کوچک می رفتم. ویلچری که حفظ تعادلم روی اون تقریبا غیر ممکن بود. بابا و حامی مراقبم بودند و آقایی ویلچر را می بُرد در حالی که مدام سفارش می کردم مواظب باشند و عجله نکنند.

داخل هواپیما با حامی سر به سر مامان میذاشتیم که نترسه و ما شانس سقوط و هیجان های قبلش را نداریم.نیشخند

و

بالاخره رسیدیم مشهد...

/ 51 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی نیک بخت

سلام ببین شد از آقا حالش رو هم بپرسی؟ ............ آشنایی با وبلاگت برام خوشایند بود...

دومین جشنواره مجازی کتابخوان

دوست بزرگوار دومین جشنواره بزرگ مجازی کتابخوانی در دو رده سنی آزاد و نوجوانان در حال برگزاری است. ضمن دعوت برای شرکت در این جشنواره،از شما خواهانیم تا در اجرای این برنامه با پذیرفتن عنوان"همکار افتخاری" ما را یاری فرمائید.

آویژه

سلام با پست <<عروسی >> آپم خوشحال میشم تشریف بیارین و البته که منتظر نظرات مفیدتون هم هستم

ستوه باران

سلام خوب هستین؟؟ اطلاعیه: از این به بعد فقط چهار شنبه ها هر دو وبلاگم رو آپ می کنم و منتظر حضور گرم و نظراتتون هستم فقط هفته ی بعد دوشنبه به خاطر تولدم استثناً آپ می کنم خودتون لطف کنید تشریف بیارید ممنون مریم $$$$$$$_________$$$$$$$ $$$____$$$$______$$__$$$$ $$______$$$$____$$____$$$ $$_______$$$$__$$$____$$$ $$________$$$$_$$$____$$$ $$_________$$$$$$____$$$$ $$$________$$$$$$____$$$_____$$$$ $$$_________$$$$$___$$$$____$$$$$ _$$$________$$$$$__$$$$____$$$$ _$$$$________$$$$_$$$$____$$$$ __$$$$_______$$$$_$$$____$$$ __$$$$$______$$$$$$_____$ ____$$$$$$____$$$$$____$$$ ________.$$$$$$$$_____$$$$$ _________$$$$$._$$$$$$$$$$$$$$$$ _______s$$$$$$$____$$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$$________$$$$$$$ __$$$$___$$$$$______$$$$_$$$$ _$$_______$$$$_____$$$_____$$$ $$_______$$$$_$ $$______$$$$___$ $$$___$$$$$___$$ $$$$$$$$$$____$$___(▒)(▒) $$$$$$$$$____$$$_(▒)(█)(▒) _$$$$$$_____$$$_____(▒)(▒) __________$$$$ _________$$$$$__(▒)(▒) ________$$$$$_(▒)(█)(▒) _______$$$$$____(▒)(▒) _______$$$ ______$$$_(▒)(▒) _____$$_(▒)(█

ستوه باران

سلام خوب هستین؟؟ اطلاعیه: از این به بعد فقط چهار شنبه ها هر دو وبلاگم رو آپ می کنم و منتظر حضور گرم و نظراتتون هستم فقط هفته ی بعد دوشنبه به خاطر تولدم استثناً آپ می کنم خودتون لطف کنید تشریف بیارید ممنون مریم $$$$$$$_________$$$$$$$ $$$____$$$$______$$__$$$$ $$______$$$$____$$____$$$ $$_______$$$$__$$$____$$$ $$________$$$$_$$$____$$$ $$_________$$$$$$____$$$$ $$$________$$$$$$____$$$_____$$$$ $$$_________$$$$$___$$$$____$$$$$ _$$$________$$$$$__$$$$____$$$$ _$$$$________$$$$_$$$$____$$$$ __$$$$_______$$$$_$$$____$$$ __$$$$$______$$$$$$_____$ ____$$$$$$____$$$$$____$$$ ________.$$$$$$$$_____$$$$$ _________$$$$$._$$$$$$$$$$$$$$$$ _______s$$$$$$$____$$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$$________$$$$$$$ __$$$$___$$$$$______$$$$_$$$$ _$$_______$$$$_____$$$_____$$$ $$_______$$$$_$ $$______$$$$___$ $$$___$$$$$___$$ $$$$$$$$$$____$$___(▒)(▒) $$$$$$$$$____$$$_(▒)(█)(▒) _$$$$$$_____$$$_____(▒)(▒) __________$$$$ _________$$$$$__(▒)(▒) ________$$$$$_(▒)(█)(▒) _______$$$$$____(▒)(▒) _______$$$ ______$$$_(▒)(▒) _____$$_(▒)(█

نیلوفر

سلام دوست عزیز وبلاگت واقعا برام جالب بود مطالبت واقعا زیباست. منم یه وبلاگ دارم البته تازه ساختمش و هنوز اونقدرا مطلب نداره اما خب خوشحال میشم بیای و نظرتو بگی و اگه مایل بودی این رابطه ادامه داشته باشه. ممنون دوست عزیز منتظرتم [لبخند]

لاله

سلام.دوست عزیز مطالبت را خوندم. خوب بود به من هم سر بزن اگه خواستی با هم لینک کنیم.

مهتاب

سلام عزیزم وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن منتظرتم[ماچ]

mahdi

آدم باید یکی مثل تو داشته باشه که هر وقت از همه چی خسته و نا امید بود بهش بگه مهم اینه که تو هستی ! بیخیال دنیا

امین از مشهد

یادش بخیر روزهایی که همش در رختخواب بودم شرایط بد راه نرفتن و درک نشدن یادم یک روز خسته شدم با خودم عهد کردم که تمام تلاشم و بکنم که فقط بلند بشم و بایستم یک ماه درد و رنج شدید چربی و ماهیچه پام از بین رفته بود و استخون توی پوست پام فشار میاورد مثل میخ ولی بعداز چهل روز تلاش تونستم روی پاهام بایستم چقدر درد داشت چقدر نعره زدم و اشک ریختم از شدت درد ولی جایزم و گرفتم تصمیم گرفتم راه برم سه ماه طول کشید تا راه رفتن یاد بگیرم و نپرم و قدم بعد قدم بعدی بردارم و تعادلم و حفظ کنم تونستم راه برم البته فقط هفت قدم به اندازه اتاق الان چهار سال میگذره راه میرم چیزی که توی خواب میدیم هنوز وقتی یک کیلومتر راه میرم بشدت پاهام ورم میکنه و تا دو روز راه نمی تونم برم و درد هم هر شب داره هنوز نمی پرم ولی تازگیها یکم می دوم خیلی آروم البته فکر کنم چهار سال دیگه نرمال بشه از اولشم انتظار نداشتم یک شبه حل بشه توی این کار خوندن کتاب خود هیپنوتیزم و تلقینهای بسیار زیاد به خودم خیلی کمکم کرد البته کسی امیدی به راه رفتنم نداشت امام رضا کمکم کرد همیشه کمک کرده آدم باید یک جاهایی به یک چیزهایی اعتقاد داشته باشه تا در سختیها بتونه.