خداحافظ بچه

بعضی وقتا انقدر سنگ میشم که هر کاری کنم و هر چی زور بزنم هم نمی تونم 1 قطره  اشک بریزم...

بعضی وقتا هم مثل دیشب با دیدن صحنه های یه سریال ("خداحافظ بچه") اشکم بی اختیار سرازیر میشه !

اشکم سرازیر میشه با دیدن بچه های ناز و معصوم پرورشگاهی، با دیدن اشک های زنی که هیچوقت نمی تونه لذت مادر بودن را تجربه کنه، با در آغوش کشیدن بچه ها و از خود بی خود شدن اون زن، با شنیدن صدای گریه بچه های بی مادر ...

 

خیلی ها تجربه ش کردند. میدونم... حتی من!

..................................................

آیدا هم مثل من، با شرایطی مشابه من باهمان شدت معلولیت، قربانی پزشکی ست که با اشتباهاتی جبران ناپذیر زندگی اش را دگرگون کرد! او در بزرگسالی و من در زمان تولد !
خدایا از سر تقصیرشان می گذری؟؟؟؟؟
خدایا زمینی ام و پر از گناه و عجول بودنم مقتضای طبیعت انسانیتم. خدایا صبر برای انتقام گرفتن تا قیامت، کمی دیر نیست؟!!!!!
زمینی ام دیگه خدا. ببخش.

حدیث مکرر ظلم را از زبان آیدا بخوانید.

/ 38 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ياران نگار

سلام قلمت زيباست انشالله روز به روز موفق تر باشي

محمد

وبت خیلی قشنگ بود لذت بردم به من هم سر بزن

اسماعیل

سلام ایام بکام........ باید عرض کنم که چه میشه کرد باید ساخت سوخت ... باآرزوی سلامتی برای شما ...... [قلب][گل][خداحافظ]

پریسا

سلام میدونی منم مثل تو قربانی شدم؟ منم مثل تو اسیر تخت همایونی شدم (ویلچر) دلم میخواد بیشتر باهات آشنا شم

بهرام

خدا من وشما را از بقیه بیشتر دوست داره باور نمیکنی امشب به همین نیت بخواب . به من سربزن

مهدی

«...شب پره روی تنش جای زخمی پیداست روح من بی خبر است ، که چرا خنجر من روی تنش زخمی کاشت . همه ی آدمیان در خوابند پس چرا ظلمت شب بیدار است ؟!... مگر او خسته ز افکار پریشانش نیست ؟ نه... فکر او جای دگر میگردد در خیالش همه ی پنجره ها بیدارند آسمان رنگین است همه شب بوها پی روزی میگردند ... خستگی روی تنش پیدا شد و چه زود چشم خورشید به بالا آمد . من نگاهم به نگاهش افتاد همه ی خستگی ام رفت ز یاد ...»

بهرام

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم.جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا... پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند! جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد... پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند! پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!

بهرام

بشر تا زمانی‌ که‌ زندگی‌ را به‌عنوان‌ چیزی‌ مقدس‌ باور نداشته باشد و به همنوعان‌ خود به‌ چشم‌ برادر نگاه نکند، زندگی‌ دیگران‌ را تباه‌ خواهد کرد

حسین

سلام من معلولم وبلاگ عالی دارین خواهشن از وبلاگ منم دیدن کن ودر صورت مایل بودن تبادل لینک کنیم.مطمئنم بدتان نمیاد