زیارت امام رضا سال 89

از 2 هفته قبل سفر همش به این فکر میکردم که ویلچر برقی را برای اولین بار ببرم سفر یا نه؟ هر چی به زمان رفتن نزدیکتر می شدیم فکر و خیال منم بیشتر میشد و گاهی شب ها تا دیر وقت بیدار بودم و فکر می کردم. مامان و بابا مخالف بردن ویلچر بودن و می گفتن اگر جایی به پله بخوریم؟ اگر توی آسانسور جا نشه؟ اگر ......؟

حتی بابا زنگ زده بود سوال کرده بود که اصلا بازرسی حرم اجازه میده ویلچر برقی وارد حرم بشه یا نه؟ که گفته بودن بله، بعد از بازرسی می تونید ویلچر را داخل ببرید.

فقط برای راحتی مامان بابا میگفتم ویلچر را ببریم که اونجا نیاز نباشه توی گرما ویلچر هم هل بدن. مسیر هتل تا حرم را باید پیاده می رفتیم. بابا وقتی دید من دلم می خواد ویلچر را ببریم، نه نگفت. فقط من همش دعا دعا می کردم که جایی به مشکل نخوریم.

وقتی زنگ زدم آژانس برای فرودگاه ماشین بگیرم گفتم حتما ماشینی که می فرستید صندوقش بزرگ باشه دوگانه سوزم نباشه تا ویلچر و چمدون جا بشه.

دقیقا وقتی سوار ماشین شدم فهمیدیم که ماشین دوگانه سوزه و کپسول گاز داره. گفت تا دم آژانس می برمتون اونجا پیاده بشید ماشین دیگه بگیرید. گفتم نه آقا من سختمه، دیگه پیاده نمیشم. دوباره باید ویلچر سنگین و چمدون ها را هم بالا پایین کنیم.

الحمدلله به خیر گذشت و با همون صندوق عقب نیمه باز رسیدیم فرودگاه.

بعد از بارزسی بدنی گفتن برید سمت آقایون ویلچرتون را چک کنند. رفتم سمت اقایون. یه آقای متشخص و ریشو اومد یه نگاه گذرا به ویلچر انداخت و گفت برو خواهرم التماس دعا. (به همین راحتی. ولی موقع برگشت از اونور گریه ما را در آوردن. حالا تعریف میکنم!)

همیشه ویلچر را از پله های هواپیما با دست می بردن بالا اما این دفعه از خوش شانسی ما، بالا بر گذاشته بودن. منم هی گوشزد می کردم که ویلچر من سنگینه ها می تونه تحمل کنه؟ پرت نشم پایین؟

قربون بابا برم که همه جا می خواد به من اطمینان قلب و آرامش بده. حتی وقتی با حامی سوار ماشینی شدیم که تا نزدیک هواپیما بریم مدام برام دست تکون می داد که خیالم راحت باشه.

وارد هواپیما که شدیم به مهماندار ها گفتم خواهشا اجازه بدید من روی ویلچرم بشینم و دیگه جا به جا نشم. امضا هم بخواید می دیم. پدرم کمرش درد می کنه سختشه منو بلند کنه.

از من اصرار و از اونها مخالفت. می گفتن ورود ویلچر به داخل هواپیما غیر قانونیه و باعث مزاحمت و خطر برای بقیه مسافرین میشه!!!!!!!!تعجب

توی اون یه ذره جای تنگ مامان و بابا بلندم کردن و روی صندلی مهماندارها نشستم. حامی هم پیشم بود.

861DSC02129.jpg

عصر ساعت 6 آماده شدیم بریم حرم. به بابا گفتم شما هم ماشین بگیر برو، پات درد می کنه. من و حامی با هم میایم.

گفت نه باهات میام ببینم چه جوری میری؟

اولین بار بود که یه مسیر طولانی را از توی خیابون باید می رفتم. راحت و بی درد سر رسیدم. تازه کل سفر و کل رفت و آمد ها به پای یک نفر هم نزدم.

از قبل اینکه بریم همش به این فکر بودم قسمت بازرسی خانم ها را چه جوری رد کنم؟ بین اون همه جمعیتی که به هیچ کس هم راه نمی دن من چه جوری برم جلو؟ 3 بار رفتم جلو، دوباره گفتن برو تو صف ویلچری ها. آخر سر هم گفتن برو نگهبانی بگو از انتظامات بیان ویلچر را بازرسی کنند.

شکر خدا این مشکل هم حل شد دیگه نیاز نبود از بازرسی خانم ها برم. از نگهبانی زنگ می زدن یه آقا از انتظامات می اومد ویلچر را بازرسی می کرد و داخل می شدیم.

وارد صحن جامع شدیم. اذن دخول خوندیم و بعد از خوندن اذن، دعای فرج از بلندگوها پخش شد و بهم یادآوری کرد که لحظه اول ورود باید یاد امام زمان باشم. همیشه عاشق صحن انقلاب بودم اما چون راهش دور بود زیاد نمی رفتیم اونجا ولی این بار دیگه خودم می تونستم برم. به حامی گفتم من میخوام برم صحن انقلاب. تو هم میای؟

930DSC02167.jpg

با هم رفتیم. اونجا یه حس و حال دیگه داره انگار به امام رضا خیلی نزدیک میشم.

به محض ورودمون تا اومدم زیارت نامه بخونم نغاره خونه شروع کرد به نواختن. نماز را تنها بدون مامان اینا توی صحن انقلاب خوندم.

518DSC02156.jpg

.............................

خسته نباشید. میام باز می نویسم. بر می گردم.مژه

/ 33 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گل یخ

[پلک]منتظر ادامه ی سفرنامه هستم مهدیس جان حواست باشه که سفرنامه در سفرنامه شده ها[ابله][مغرور]

معلوليت محدوديت نيست.امین

آپم´´´´´´´´´´´,;****,´´´´ ´´´´´´´´´´´´,*¨¨,“¨¨*,´´´ ´´´´´´´´´´´,**¨¨¨@“;“;;-… ´´´´´´´´´-,¨**¨¨¨¨“)““-““““ ´´´´´´´´//,***¨¨¨¨* ´´´´´´´(,(**/*“¨““¨¨* ´´´´´´((,*/*;);*)¨¨¨¨* ´´´´´((,**)*/**/¨¨¨”¨* ´´´´,(,****.:)*¨¨¨¨¨¨* ´´´((,*****)¨¨¨¨¨¨¨* ´´,(,***/*)¨*¨¨¨¨,¨* ´´,***/*)¨*¨¨,¨* ´)*/*)*)*¨¨* /**)**¨¨“\\)

سبزدلان

سلام و زیارت قبول/ ببینم این کامنتم ثبت میشه! ای بابا

سبزدلان

خب بحمدالله ارسال شد/ اعصاب برام نمونده بود... مهدیس خان جان چطوری شما؟ کامنتام در پرشین ثبت نمیشد

آسمانی

«دوست داشتن، خيلي آن چيزي نيست كه تو فكر مي‏كني. خيلي اسرارآميز است و خيلي از كساني كه در آن بودند هيچ وقت ندانستند در آنند و خيلي از كساني كه درباره آن حرف زدند، فقط حرف زدند... دوست داشتن، او را با تمام بدي‏هايش، دوست‏ داشتني يافتن است. رابطه است چون چيزها نمي‏توانند با هم در ارتباطي عميق باشند مگر آنكه مثل هم باشند و فقط مثل‏ها مي‏توانند همديگر را دوست داشته باشند.. دوست داشتن كشش روح است نه كشش‏هاي نفس و هوس. كشش قلب است نه كوشش‏هاي پوچ و عبث. دوست داشتن، ديگري را داشتن است بدون زنجير زدن. ديگري را داشتن است در اوج از دست دادن. خوبترين‏ها را براي او خواستن است. حتي اگر خوبترين‏ها، تنها گذاشتن او باشد و حتي اگر واگذاري او به ديگري باشد و حتي اگر مرگ معشوق باشد. دوست داشتن معامله نيست اما در بين مردم جز اين نيست. نديدن و يافتن است. محاسبه نيست. ديوانه‏پنداريست. ندانسته خواستن است. تكيه به صورت نيست اتكاء به سيرت است. حبابي گذرا و زود مرگ نيست كه تو را در بر گيرد و زود هنگام تركت كند، قلب تو است كه تو آنرا در بر گرفته‏اي اما او بر تو است و تو را با خود خواهد برد. دوست داشتن پريدن است آنگاه كه توان

دیوانه

حیف که دیر با وبلاگتون آشنا شدم تا ازتون التماس دعا بخوام... زیارت قبول[گل]

نرگس

سلام مهديس عزيزم زيارت قبول خانمي[گل][گل][گل] خوشحالم سفر خوبي داشتي و اونجور كه دلت ميخواسته همه چي پيش رفته راستي مهديس جان تولدت هم مبارك عمري سرشار از شادي و سربلندي داشته باشي دوستت دارم [گل][گل][قلب][قلب][ماچ][ماچ][گل][گل]