سفرنامه حج قسمت دهم

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

شب آخر مدینه باز خانم ها و حامی رفتن بن داوود و دیروقت زمانی که من و بابا خواب بودیم برگشتن. شب آخر شام ماهی پلو بود و دوست مامان و حامی حالت مسمومیت گرفته بودن. ترس برم داشته بود که نکنه منم با این معده حساسم مبتلا بشم و فردا توی راه بدبخت بشم. ولی شکر خدا مشکلی پیش نیومد.

صبح 5 شنبه بعد از نماز صبح با کاروان باید میرفتیم برای وداع. درست مثل بار اول که همگی با هم رفتیم و چه حس شیرینی داشت اون سلام اول اما حالا باید میرفتیم برای وداع. برای سلام آخر.

متاسفانه به نماز جماعت صبح نرسیدیم. اعضای کاروان روبروی بقیع جمع شده بودند و حاج آقا مشغول خواندن زیارت وداع بود. وداع حضرت رسول (س)، وداع بقیع، وداع حضرت زهرا (ع). شاید قسمت نبود که با حضرت زهرا وداع کنیم آخه توی کتابی که دست ما بود  وداع حضرت زهرا نداشت. به جاش زیارت خانم ام البنین را خوندم تا به حضرت ابوالفضل بگم آقا رفتم زیارت مادرتون. آقا هوای ما را داشته باشید.

حاج آقا میگفت آخرین سلام ها را بدید. دیگه الان وقتشه هر چی می خواید الان باید بگیرید. اگر یه سلام ما را جواب بدن دیگه ....

بخواید که پیغمبر و حضرت زهرا در دو دنیا تنهامون نذارن. حاجت دل التماس دعایی ها را فراموش نکنید و ....... شروع کردن به خوندن روضه

عجیبه من که همیشه سخت اشکم در میاد اون موقع نمی تونستم اشکم را مهار کنم و بی وقفه و پشت سر هم روی گونه م میریختن.

بعد از روضه آقایون رفتن زیارت بقیع و باز من موندم و یک دنیا حسرت ناتموم.

712eeDSC00636.jpg

(دری که از اونجا به قبرستان بقیع نزدیک می شدی و بعد هم پله ها و در اصلی ورودی)

وقتی با بابا از زیارت برگشت گفت حاج آقا گفته اگر یه کم پیاده روی کنید به یه جایی میرسید که از همون پایین می تونید قبرستان بقیع را ببینید.

یاد دل شکسته خودم افتادم و خواهش روز آخر که خیلی از پیامبر و ائمه بقیع خواسته بودم آرزوی دیدن بقیع را به دلم نذارن.

128eeDSC00642.jpg

(همیشه از پایین این در و این صحنه را از بقیع می دیدم و افسوس می خوردم. سهم من از دیدن بقیع همین بود و بس! تعداد زیادی پله و تعداد بیشتری افراد ویلچری اما کسی به فکر دل ما نبود)

رسیدیم به جایی که سکوی خیلی بلندی داشت که ارتفاعش تا زانوها میرسید و بالای سکو پنجره های مشبک سبز (حتما اگر نرفته باشید قبلا از تلویزیون دیدید) چرخ های جلوی ویلچر را روی سکو گذاشتن و پشت ویلچر را بابا و حامی بالا نگه داشتن تا تعادل ویلچر حفظ بشه. سلام دادم در صورتیکه فقط خاک میدیدم و قبور و سنگ ها را نمیتونستم ببینم. بخاطر جمعیتی که اطرافم بود تمرکز نداشتم و نمی دونستم چی باید بخوام و چی باید بگم. با اینکه دلم نمیومد از اونجا دل بکنم ولی بخاطر فشاری که روی بابا بود و کمرش درد می گرفت زود گفتم خوب بریم.

207eeSC00649.jpg

 

بابا میگفت نگاه کن، سلام بده، دعا کن. من راحتم خسته نشدم.

اما من که عرقش را میدیدم و فشاری که بهش می اومد را حس میکردم دلم نمی اومد اذیتش کنم و ازشون خواستم ویلچر را بذارن زمین.

برای بار آخر با مامان رفتیم داخل حرم پیغمبر. خیلی شلوغ بود و صف ویلچری ها خیلی طولانی و وقت ما کم. به مامان گفتم من اینجا می مونم شما برو زیارت کن و بیا. اما مامان دلش نیومد من را بذاره و خودش تنها بره. قدم قدم و آهسته آهسته میرفتیم جلو. در حین حرکت زیارت و نماز حضرت رسول را خوندم تا اینکه یکی از این خدام عرب که ماشالله همگی رفتار زیاد خوبی نداشتن به ما اشاره کرد و گفت: ایرانی بیا.

همه میرن جلو تا روی فرش سبز نماز بخونند و حالا من و مامان برای بار دوم روی فرش سبزی بودیم که جای سوزن انداختن نداشت. نماز توبه خوندم و از خدا طلب ببخش کردم و از حضرت زهرا طلب کمک، که گناه نکنم.

دیدم فعلا کاری ندارن و کسی نمیگه برید پس دوباره نیت نماز کردم، ذخیره شب اول قبر.

عجیب بود که روز آخری خانم هایی که رفتار خوب و درستی نداشتن، خوش اخلاق شده بودن. یکیشون ایستاده بود روبروی من و نماز خوندن من را نگاه میکرد وقتی سلام آخر نماز را دادم گفتم الان میگه برید ولی تا 2 دقیقه بعد چیزی نگفت و بعد گفت: خلاص؟ لطفا رو رو. چون ازش خوش اومد و مودب بود التماس دعا گفتم و اون هم در جواب چیزی گفت و اومدیم اینور. هنوز 1 دقیقه نگذشته بود که دو تا خانم سنی چپ چپ نگاهم کردن و دستی به جای سجده م زدن (یه میله آهنی عمودی که سرش یه چوب افقی بود و به ویلچر متصل بود ومن اونجا سجده می کردم) تند تند یه چیزی می گفت و سرش را با تاسف تکون می داد. چون به سجده روی مهر و چوب و ... اعتقاد ندارن احتمالا غر می زده که این چیه؟ و برای چی اینجا گذاشتی و روی اون سجده می کنی؟

با وجودی که ما داشتیم به راهمون ادامه میدادیم اما ول کن نبود و با لحن زشتی می گفت برید برید. اذیت نیست ایرانی؟

برگشتم نگاهش کردم و با صدای بلند گفتم: نه. به ایرانی توهین کرده بود و من حرص میخوردم که چرا زیاد چیزی نگفتم و زود رد شدیم. آخه بی دلیل حرف میزد ما که کاری باهاش نداشتیم.

502eeDSC00632.jpg

برگشتیم هتل و بعد از صبحانه غسل عمره مفرده انجام دادم. همه برای نماز ظهر می خواستن برن حرم. زمان کمی دراز کشیدم و هنوز خسته بودم با اینکه میدونستم اگر باهاشون نرم بعدا دلم میسوزه و حسرت می خورم اما تنبلی کردم و گفتم من نمیام.

برای رفتن به مکه باید چند ساعتی توی ماشین می نشستم و بعد هم باید اعمال حج را انجام می دادم و دلم نمی خواست با درد و خستگی باشه. مامان و بابا اصرار داشتن که تو هم بیا نماز می خونیم زود برمیگردیم.

انگار یک بار دیگه طلبیده شده بودم و نباید این فرصت را از دست می دادم.

حاضر شدم و راه افتادیم. همون طور که بابا ویلچر را میبرد منم اشک می ریختم و توی دلم میگفتم خدایا تو که می دونی من خداحافظی را دوست ندارم و از اسمش تنم می لرزه پس من با این مکان مقدس خداحافظی نمی کنم.

نماز را در صحن و زیر سایه بون خوندیم. بعد نماز توجهم به آسمون جلب شد. خدای من امروز ابرهای مدینه هم قشنگ و فراموش نشدنی شدن. مثل تیکه پنبه های درشت و نزدیک به هم.

برای خاله جان مسیج زدم و گفتم خداحافظی با اینجا خیلی سخته اصلا غیر ممکنه. دعا کن بتونم اعمال حجم را درست انجام بدم.

به گفته خودش اونم اشک میریزه و در جواب مسیج میگه هروقت مسیجت میرسه تنم میلرزه و یه حال عجیبی میشم. خدا بزرگه نگران نباش و مطمئن باش به راحتی اعمالت را انجام میدی.

ساعت 14:45 داشتیم با مامان از در مسجدالنبی خارج میشدیم و بابا هم مشغول فیلمبرداری بود.

 یه دل گرفته و یه بغض سنگین را فقط با اشک میشه آروم کرد اما چرا این دفعه با این همه اشکی که می ریختم یک ذره هم آروم نمیشدم؟

دم در خروجی هر 4 نفرمون برگشتیم رو به گنبد سبز و راز و نیاز کردیم و اشک ریختیم.

470eeDSC00641.jpg

از در اومدیم بیرون اما من که دلم نمیاد، من که قدرت ندارم از اینجا دل بکنم. من که دلم نمیاد نگاه آخر را بندازم و برم. من که دلم نمیاد با این همه زیبایی و حس خوب آرامش خداحافظی کنم. من که دلم نمیاد با هر قدم و با هر چرخش چرخ های ویلچر از اینجا دور بشم و برم به حامی میگم: یک باره دیگه دور بزن.

مثل آهن ربا جذب جایی دیگه بودم و دلم کنده نمیشد اما باید خلاف اون جاذبه خودم را به طرف دیگه می کشیدم.

چقدر سخته با جایی وداع کنی که می ترسی دیگه توی عمرت نتونی بودن در اونجا را تجربه کنی.

سرم را انداختم پایین و به اشکام اجازه دادم تا می تونن ببارن.

خدای من چقدر حرف تو دلم انباشته شده. انگار تازه فهمیدم این چند رور چه جایی بودم. کاش زمان متوقف میشد. کاش وقت رفتن نبود. کاش انقدر زمان تند نمی گذشت. کاش چشمای بابا نگران نبود که دیر بشه و جا بمونیم.

ادامه دارد...

/ 13 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد مهدی

سلام بر حاجیه خانم مهدیس عزیز سانت سانت جاهای مدینه و بقیع به روزهای اخر و وداع و نماز و زنان ومردان عرب و رفتار جور و واجورش برام تداعی میشه وقتی خاطرات سفرت را می خونم. خدا قسمت کنه تا میای تمومش کنی دوباره بار سفر بندی [قلب]

pink

تو که همه اش در حال اشک ریختن بودی. چی فهمیدی از این سفر؟ یه سوال دیگه؟ این هایی که اینجا می نویسی رو همه اش یادت مونده که می نویسی؟ یا همون جا نوشته بودی حالا داری اینجا می نویسی؟[سوال][ماچ]

سفید برفی

قربونت بشم من حاج خانوم خوشگل و مهربونم[ماچ][بغل][قلب]

مونا

چقدر سخته با جایی وداع کنی که می ترسی دیگه توی عمرت نتونی بودن در اونجا را تجربه کنی.[لبخند]

آهو

یاد سفری که رفتم افتادم... دلم گرفت... چقدر همه چیز خوب بود... کاش منم سفرنامه نوشته بودم که الان با خوندنش برمی گشتم اونجا... دلم تنگ شده واسه خدا...

سلام همون کارایی رو که تو وبم گفتم کرد کشتمو بدبختیم اینه که ول کنمم نیست نمیزاره بره دیگه نمیخوام ببینمش بگذریم چطوری حاجیه خانوم این سفرنامه هاتو کامل نخوندم اما بعد امتحانام حتما میامو همه شو میخونم موفق باشی مهدیس جان

مهدی

این قبلیه هم من بودم ببخشید

برينسس

حس وحال تورو نميتونم بفهمم اما اميدوارم به زودي تجربه كنم[شوخی]

شازده

چقدر تنگ شد دلم برای حرم رسول الله، خیلی وقت بود یاد اون روزا نیفتاده بودم.....

گل یخ

[پلک]واقعا ممنون که ادامه سفرنامه رو برامون نوشتید خانوم گل [گل] تصاویر و نوشته های شما قلب رو منور می کنه یادش به خیر ....[رویا]