بازم ببار

حسنی به مکتب نرود وقتی رود جمعه رود. شده قضیه ما. چند ماهی بود قصد داشتم برای تعمیر ویلچیر با بابا یه سر بریم جمهوری. تا 5 شنبه گذشته که بیرون رفتن ما دقیقا هم زمان شد با بارش برف. از دیدن هر منظره برفی و انبوه درخت ها که زیر برف سفیدِ سفید شده بودند کلی انرژی می گرفتم و ذوق می کردم. وقتی برگشتیم دم خونه بابا برای بردن من داخل خونه عجله داشت اما دلم اجازه نمی داد برم خونه. به بابا گفتم با حامی بریم تا وسط کوچه و برگردیم. هر چی گفتند سردت میشه و سرما می خوری حریف دل ما نشدند. هیچ چیزی نمی تونست مانع برف بازی اون روزم بشه. بغل سر ظهر بود. کوچه خلوت بود اما چند تا رهگذری هم که می اومدند و می رفتند نمی تونستند مانع لذت بردنم از اطراف باشند.

حامی گوله های بزرگ برف درست می کرد و دوتایی بهش گاز می زدیم. مشکل این بود که اگر دستم یخ می کرد دیگه حتی نمی تونستم دکمه ویلچر را فشار بدم. حامی یکی از دستکش هاش را در آورده بود دستم کرده بود تا دستم یخ نزنه.از خود راضی برف قطع شده بود اما آثار قشنگی که روی درخت ها و ماشین ها به جا گذاشته بود بی نهایت زیبا بود.

حامی پیشنهاد داد برم زیر درخت بزرگی که روش کلی برف نشسته بود تا ازم عکس بگیره. قرار گرفتن زیر درخت همانا و اجرا کردن نقشه توسط حامی همانا.شیطان درخت را تکون داد و نصف برف های درخت ریخت روی بنده. (بارش برف به صورت مصنوعی) سریع اومدم اینور و ایشون پشت سر هم گوله برفی درست می کرد و از پشت پرت می کرد به یک عدد خانم ویلچر سوار متشخصی که در اون لحظات کودک درونش به شدت بازیگوش شده بودهورا و نگاه رهگذرها براش هیچ اهمیتی نداشت. گاهی وقت ها هم از من جلو می زد و برف ها را پرت می کرد به صورتم. یه لحظه سرم را بالا گرفتم دیدم آقایی از توی بالکن داره خل خل بازی ما را دید می زنه و می خنده. البته تا فهمید من دیدم شون سریع سوت زدند و اطراف را نگاه کردند.

از اونور حامی می گفت اون آقایی که داره پشت کامیون بار میذاره را ببین. اصلا حواسش به کارش نیست. فقط ما را زیر نظر گرفته و می خنده. اون به ما می خنذید و ما هم چاره ای نداشتیم جز این که ما هم به ایشون ...نیشخند

قبل اینکه بریم خونه 10 دقیقه ای حامی فقط مشغول تکوندن برف ها از روی سر و کله و ویلچر من بود. کار از نیروی دستی گذشته بود، به پارو نیاز داشتیم  اما باوجود نبود امکانات به همون نیروی دست اکتفا کردیم.

انقدر کیفور شده بودم که یخ زدن دست ها و پاهام تا چند ساعت بعد هم برام مهم نبود.

...............................................

پاورقی: اینم نوشته ای در مورد حامی به در خواست مونا.چشمک

/ 19 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

سلام مهدیس جان امیدوارم همیشه شاد باشی [گل][گل][گل]

pink

سلام دلم تنگ شده برات.

محمد مهدی

سلام منم چند روز قبل با دعوت دوستی عزیز چند ساعتی بعد از ظهر را به دیدن مناطق برفی اطراف شهرمون رفتم. [قهقهه] به به که چه صفایی داشت. مناطق کوهستانی و روستاهایی پر از برف[اوه] چشم ادم زده میشد از بس تمام فضاها سفید سفید بود. اخه ما بین کویر و سردسیر قرار داریم. به کویر یزد70 کیلومتر و به مناطق سردسیری چهار محال 100 و یه منطقه سردسیری دیگه 60 کیلوتر از بد حادثه با گرمی کویر شریکیم و با سردی سدسیر اما بارندگی حاشا[گریه]

قاصدک تنها

همیشه خنده رو لبات باشه خانومی به روزم بیا[گل]

کاوسی

سلام بر مهدیس با ویلچر برقی رفته بودید توی برفا؟ خوشحالم که با برف بازی به نشاط مضاعف دست یافته اید. امیدوارم بعدش سرما نخورده باشید. شاد و سرفراز باشید.

مسی

اسپندارمذگان خجسته باد دوست من این دوستی برای من همانند گنج است و بهترین شادی ها را به من هدیه میدهد [بغل][ماچ] مهدیس جان امیدوارم همیشه تو گرمای محبت باشی و خوش بگذرونی و سرمای زمستان رو احساس نکنی.[ماچ][گل]

هانیل

تو هم پلنگ صورتی تشریف داری پس اگه ترس از لیز خوردن نباشه بیرون رفتن توی برف رو میدوستم ولی حیف که میترسم [نگران]

علی شادان

دیدن لبخند و خنده هات بزرگترین شادی توی دنیاست.امیدوارم همیشه شاد و خرم باشی[گل][گل][قلب][قلب]

رضا

سلام یک شبی مجنون نمازش را شکست ..بی وضو در کوچه ی لیلا نشست...عشق ان شب مست مستش کرده بود...فارق از جام الستش کرده بود....گفت یا رب از چه خارم کرده ای...بر صلیب عشق دارم کرده ای...خسته ام زین عشق دلخونم نکن...من که مجنونم،تو مجنونم نکن....مرد این بازیچه دیگر نیستم..این تو و لیلایه تو ..من نیستم!!گفت ای دیولنه ، لیلایت منم ...در رگت پنهان و پیدایت منم ...سالها به جور لیلا ساختی ...من کنارت بودم و نشناختی... وب خوبی داری ممنون میشم به وب من سر بزنی