مامان جونم

 از بچگی تا حالا یاد ندارم تونسته باشم کاری را یواشکی از مامان انجام داده باشم. نمی دونم از صدام، چشم هام یا چهره م ولی بالاخره هر چی که بود سریع متوجه اون اتفاق خوش یا ناخوشی که افتاده بود می شد.

دوستان پیک توانا (مجله تخصصی معلولان) زحمت کشیدند و در این شماره البته بر خلاف میل بنده، وبلاگ من را در مجله معرفی کردند.

مامان مشغول مطالعه مجله بود. چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که اول اسم وبلاگ توجهش را جلب کرد! و با صدای بلند گفت: دختری که با مغزش راه می رفت؟!!!متفکر

کل پست معلولان و شبکه 2 را هم در ادامه معرفی وبلاگ آورده بودند. بعد از خوندن دو سه خط از متن، مامان میگه: هیچ اسمی که از تو برده نشده ولی به جون خودت همون اولش از سبک نوشتنش حدس زدم مال تو باشه. مثل نوشته های تو بود.

 

یعنی ایول به این مامان زرنگ و تیزبین.

                  ماشالله.

الهی زنده باشن و سلامت همه مادرهای زحمتکش.

/ 20 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد مهدی

سلام سایه گرمشون همیشه بالای سرتون مستدام باشه و از وجودشون خیر و برکت بباره و از بودنش در کنارتون لذت ببرین. انشاا...

دل شکسته ای از بم

بیشتر مطالب رو خوندم خیلی دلنشین بود.افرین به قلم نوشتنت و خوش به حال مادرت با همچین دختری.کمنم تا سال 82 خانواده داشتم بابا مادر برادر ابجی................ در کل خانواده داشتم اما همشون با هم توی زلزله از دست دادم و تنها شدم ......... از اون به بعد قدر همه لحظه های با هم بودنو میدونم شما هم قدر ثانیه به ثانیه از زندگیت رو با خانوادت و دوستانت بدون.......... اخه راه برگشت نداره دیگه............

دل شکسته ای از بم

بیشتر مطالب رو خوندم خیلی دلنشین بود.افرین به قلم نوشتنت و خوش به حال مادرت با همچین دختری.کمنم تا سال 82 خانواده داشتم بابا مادر برادر ابجی................ در کل خانواده داشتم اما همشون با هم توی زلزله از دست دادم و تنها شدم ......... از اون به بعد قدر همه لحظه های با هم بودنو میدونم شما هم قدر ثانیه به ثانیه از زندگیت رو با خانوادت و دوستانت بدون.......... اخه راه برگشت نداره دیگه............

اسماعیل

سلام وقتت بخیر و خخوشی.... خدا حفظش کنه مامان جنت را برات خانم خالهههههههههههههههه... [قلب][گل][گل][خداحافظ]

خانم معلم

سلام خوبی ؟ ... ببخش دیر سر میزنم حال و حوصله درست و حسابی ندارم ... میدونی باید مادر بود تا حس مادرها رو درک کرد ... مادر بچه اش رو بو می کشه .... حس میکنه ، نیازی نیست وجودش باشه ، هر چیزی از بچه اش حتی به قول شما یه اسم وبلاگ میتونه مادر رو به بچه اش برسونه ... خدا سایه اشون رو بالای سرتون حفظ کنه سالیان سال ... سلامت باشند و برقرار ... از قول من ببوسشون ... هر وقت تونستی ببوسشون ، صورت و دستشون رو ... مادر فرشته ایه که تا هست باید قدرش رو دونست ... وقتی به شونه های سنگی مادر و پدرم بوسه میزنم بی اختیار اشکهایم سرازیر می شوند دلم برای اون زمانی که میتونستم بغلشون کنم و ببوسمشون تنگ شده ... دلم خودشون رو میخاد ...

روسياه

بنام خدا يك نگاهي هم به اين وبلاگ بيندازيد شايد كمكتون كنه tebeahlebeit.parsfa.com

علی

وقتی نیستی....... وقتی نیستی نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می‌خوانم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌كنم برای روز مبادا........ اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا، روزی درست مثل همین روزهای ماست. اما كسی چه می‌داند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد. وقتی نیستی،نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها هر روز بی تاب، روز مباداست. آیینه‌ها در چشم ما چه جاذبه‌ای دارند... آیینه‌ها كه دعوت دیدارند....... دیدارهای كوتاه از پشت هفت دیوار .... دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه‌ای شفاف، دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند. آه.......دیوارهای تو همه آیینه‌اند، آیینه‌های من همه دیوارند. سلام م م م م م م م گفتم کله صبحی بیآم و یه سلامی بدم و برم [گل][گل][گل]

صبا

سلام رفیق قدیمی