شادی دروغين

خیلی ها این روزا طعم شادی حقیقی را نمی چشند.خیلی ها لبخند واقعی را حتی برای یکبار هم که شده توی چهرشون ندیدند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اما چیزی که در اکثریت دیده میشه اینه که فکر می کنیم از همه بدبخت تر و درمونده تریم.خیلی سعی کردم به اطرافیانم بفهمونم که از تو مشکل دارترهم، هست. از تو درمونده ترهم هست. به این لبخندهای ظاهری توجه نکن. اونی که می بینی بیشتر از همه میخنده و شادتره بدون مشکلش از همه ما بزرگتره. الان دیگه کمتر، شادی را میتونی  تو قلبا بببینی. همه شادیها تظاهربه اینه که:  ببین من میگم و میخندم چون خوشبختم چون هیچ مشکلی تو زندگی ندارم. اما خبر از دل اون بیچاره نداری که درونش غوغا ئیست بی صدا.

دیگه حتی بچه ها هم از اومدن عید و عیدی گرفتن خوشحال نمی شند. دیگه بلبل ها نغمه رسیدن بهار را سر نمیدن. خرسا بوی بهارا حس نمیکنند که از خواب زمستونی بیدارشند.

چون اون بهاری که ما منتظرشیم نمی دونم چرا نمیاد. هرچی التماسش کنی بازم برات ناز میکنه. حتی اونم برای ما طاقچه بالا میزاره. دنیای جالبیه هر کی را دوست داشته باشی و دنبالش بری اون سریع تر از تو می دود و رسیدن به اون مشکلتر میشه. این بازیه روزگاره.

 هیچ کسی دوست نداره بیخودی غصه بخوره اما زندگی انقدر سخت و پر دردسر شده که نمیشه فقط با بی خیالی طی کرد.

 تویی که به من میگی بخور غصه بخور، تو دوست داری غصه و فکر و خیال کردنا. این یکی هم رو غصه های دیگه ت. مهم نیست مهم نیست مهم نیست.

 و شانه ای بالا انداختن و بدون اینکه منتظر جواب خداحافظی من بشی در را میبندی و بی تفاوت از خونه میری. نه من الکی غصه خوردنا دوست ندارم، من دوست ندارم تو فکر و خیال غرق بشم. من دوست ندارم تو اینجوری درموردم فکر کنی.

اما بدون منم انقدر برای خودم مشکل دارم(و تو از اکثر اونا خبر داری) که بخوام بعضی وقتا بهشون فکر کنم.

و اینا بدون که آبروم خیلی برام مهمه.

و اینا بدون هرجند که سعی می کنم همیشه شاد باشم اما برای تمام اوقات نمی تونم.

 

به امید روزی که بهار راستین توی دلهاتون خونه کنه.

سبز باشید و از شادی سرشار.

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
ميثم

با سلام ... اولا من تولدت وب لاگتون رو تبريك ميگم ... دوما روزگار سختيه بايد ساخت درسته !! ... به هر حال ...

رنگین کمون

تو مثل کودکيهای من بوی ترانه ميدهی. تو ميخندی و با خنده ات مرا به آسمان ميبری. نگاهت که ميکنم دلم گرم ميشود پر از عطر ياس ميشود. انگار که در کنار تو فقط خدا احساس ميشود. در گوشه قلب کوچکم خانه کرده ای اهورايی. گاه گاه که دلتنگ ميشوم برايت شعر می بافم از تنهايی. روزها و شبهای من به شور تو به فردايی ميرسد که خود نميدانم. صبر کن اينجا بايد چشمهايم را بشورم و تو را بخوانم. تمام هستی مرا به نام خود کرده ای و خودت خبر نداری. همين حالا هم که در کنارمی مثل قلب لرزان من بيقراری. برايت هر چه بگويم و بسازم و بخوانم کم و کمتر است. بگذار از خدا بگويم اين بهتر است. تو با ناز و نيازت آشيانه کوچکم را پر از نور کرده ای. تو با تولد دوباره ات غصه را ز من دور کرده ای. حالا هم که پايیز است تو باز از بهار سبزتری. تو آن کودک تازه پا نيستی تو از تمام فصول من بزرگتری