تاسوعا عاشورا 87

شب تاسوعا رفتیم هیئت نزدیک خونه. کلی حرص خوردم از بس خانم ها حرف می زدند و یک ذره هم به صدای بلندگو گوش نمی کردن. صدای بچه شون را هم نمی تونستند بندازن. منم که زیر لب و یه وقت ها یه کم بلند تر غر می زدم و زیاد فایده ای نداشت.

...........................

روز تاسوعا، دختر عموهای گرام (جوجه و خواهرش) زنگ زدن که بیا بریم بیرون. گفتم نه اگر شد شب می ریم.

جوجه هم که می خواست با داماد بیاد دنبالم پیاده بریم بیرون. من قبول نکردم.

...........................

شب عاشورا از ساعت 5 تلفن های این دوتا خواهر شروع شد که حاضر شو با ماشین بریم بیرون. تا بالاخره ساعت 9 از در زدیم بیرون.

من، آریا و مامان و باباش. سرکوچه هم عروس داماد را سوار کردیم.

داماد خیلی ساکت بود تا ازش سوالی نمیشد حرفی نمی زد. عوضش ما سه تا، خانم ها انقدر حرف زدیم و شلوغ کردیم و خندیدیم که گفتم الان این می گه اینها چقدر الکی خوشن.

من و جوجه وقتی پیش هم باشیم، هر چیز کوچیکی باعث خنده از ته دلمون می شه. دیگه اون شب که 3 تا شده بودیم و شیطنت های آریا و سوتی های پشت سرِهمِ ما هم اضافه شده بود.

کلی شانس آوردیم که اون شب سنگ نشدیم.

دو تا باجناغ ها که از ماشین پیاده می شدن ما هر کدوم از یه طرف ولو می شدیم. آریا هم که سر بزنگاه بوق می زد و باجناغ ها بر می گشتن نگاه می کردن و ما کلی خجالت می کشیدیم.

هر وقتم تو ماشین با داماد بزرگه تنها می شدیم شروع می کرد به درد دل.

محله قدیم مون رفتیم و کلی خاطره برامون زنده شد و به صورت رمزی کلی شیطنت کردم و یاد شیطونی های گذشته.

آزادی، سلسبیل، رودکی، سپه، تا جمهوری رفتیم. همه جا ترافیک بود.

یک و نیم بود که برگشتیم خونه. (دختر خوب تا نصفه  شب بیرون می مونه؟!)

...........................

روز عاشورا، توی خیابون نماز ظهر عاشورا خوندن.

بیست قدم اونورتر از من دختری روی ویلچر نشسته بود. خیلی دلم می خواست باهاش حرف بزنم و بپرسم مشکلش چیه؟

چرا قبلا توی محل ندیده بودمش؟

شب، دوباره یه جا همدیگر را می بینیم. میرم جلو. اول اون می پرسه مشکل شما چیه؟

براش توضیح می دم.

خوب شد حالا منم روم می شه ازش سوال کنم.

_: مشکل شما چیه؟

_: روی سرم یه عمل انجام دادن. بعد از اون عمل یه مدت تو کما بودم. بعد که به هوش اومدم بعد از 17 روز سکته کردم. به جون بچه هام از وقتی دیدمت ازت خوشم اومد و فقط برای تو دعا کردم. می خواستم به داداشم بگم من را بیاره پیشت که دیدم رفتی.

 

خیلی تعجب می کنم. اصلا باورم نمی شه بچه داشته باشه. حتی لحظات اول حدس می زدم سنش از من کمتر باشه.

_: شما بچه داری؟

_: آره دو تا بچه. 9 ساله و 5 ساله.

_: من تا حالا شما را تو محل ندیدم. شاید هم روی ویلچر نبودین و من توجه نکردم.

_: نه. سال های پیش که روی ویلچر نبودم. اردیبهشت ماه تازه عمل کردم. دوست دارم بازم ببینمت.

 

احساس کردم خیلی حوصله حرف زدن نداره. خداحافظی کردم و براش آرزوی سلامتی.

...........................

تا حالا تصادف ویلچری دیدین؟

من دو سه بار برام پیش اومده. "تصادف از نوع ویلچری"

اولین بار هم بابا پشت فرمون بود. داشت می پیچید و هم زمان دنده عقب هم می اومد که گوشه ماشین گیر کرد به ویلچر و داشت ویلچرم را با خودش می برد و هر آن خطر سقوط ، که عموم سریع دوید و اومد ویلچر را نگه داشت.

اما از آخرین تصادف بنده در روز عاشورا؛

من، خاله ام، دخترعموم و شوهرش ایستادیم کنار خیابون و دو قدم اونورتر ماشینی با دو سرنشین خانم پارک کرده.

آقایی میاد جلو و به خانم می گه:

_: خانم برو جلو. اینجا توقف نکن. دسته داره میاد.

انگار اون لحظه من نامرئی شده بودم. ماشین را روشن می کنه و میاد جلو.

چرخ های جلو ماشین گیر می کنه به قسمت جاپایی ویلچر. ویلچر تکون می خوره و خاله ام می پره میاد ویلچر را نگه می داره. با جیغ من خانم تازه به خودش میاد.

آقا فرزاد هم عصبانی میاد میزنه به شیشه و سقف ماشین:

_: حواست کجاست نمی بینی؟ (از گفتن بقیه حرفاش معذورم)

خانم هم به جای اینکه بگه ببخشید و بره. وایساده چونه می زنه و کل کل می کنه.

_: خوب چیه. چرا انقدر شلوغ می کنی؟ آقا گفت برو منم رفتم.

_: آقا گفت برو یعنی چی؟ اگر ماشین اینجا بود و ده نفر آدم اینجا بودن بازم گاز می دادی می رفتی. پاش خورد شد. بیا پائین ببینم.

هِی به زنه اشاره می کنم: برو

به آقا فرزادم می گم: عیب نداره آقا فرزاد بیا اینور. ول کن. بذار بره.

اونم به شدت عصبانی. آقا و خانمی میان وسط و وساطت می کنند و خانم را می فرستن میره.

...........................

امسال هم روز عاشورا باز مثل پنج شش سال گذشته یه شخص مرموز فکرم را مشغول کرد. پارسال هم نوشتم.

..............................

پچ پچ در گوشی با دو تا دوست:

سبا جان چرا برام آدرست را نمی ذاری گلم؟ یه آدرست که باز نمی شه. یه آدرست هم من نمی تونم برات کامنت بذارم. ده بار امتحان کردم وقتی کد را وارد می کنم می گه کد را اشتباه وارد کردید.

آقا رضا یعنی چی که وبلاگم همین جوری حذف شد؟؟؟؟؟؟؟ اعصاب مصاب من را خراب کردی.

یعنی دیگه نمی خوای وبلاگ باز کنی؟

یا جایی باز کردی و دوستان را بی خبر گذاشتی؟

متفکر

/ 28 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاني

اينجوري نميشه ! بايد يه نامه اي جمع كنيم و از تو بخوايم كه بياي بلاگفا ! اگه قبول نكني مساله رو به شوراي امنيت سازمان ملل مي كشيم !!!

نرگس

مهدیس عزیز سلام خوب هستی؟ من هیچوقت دوستای خوبم رو فراموش نمیکنم فقط موقتا کمی سرم شلوغه کمتر میتونم بیام و بافکر جمع بنویسم و به دوستان سر بزنم انشااله بعد حتما جبران میکنم از محبتت هم خیلی ممنونم.[گل]

ققنوس

سلام با معرفی دختر هنرمند معلول بروزم

آوا

سلام مهدیس عزیز من همینجا در ایران زندگی میکنم[گل]

محمد اکبرپور

سلام من با ترانه خانم موافقم این دوستتون چه نوع تسادفی کردند [گل][گل][گل]

pink

راستی انگار شب عاشورا شب خنده بوده. ما هم کلی خندیدیم. فکر کنم از اثرات خنده ی شب عاشورا بود که صبحش فکم از شدت درد باز نمی شد...[نیشخند]

زن

نیستی دختر جان؟

آرش

سلام مهدیس عزیزم... من واقعا به دعای قلب مهربونت پیش حضرت احدیت محتاجم... منو ببخش واسه اون کامنت مسخرم... دعا که برام می کنی فقط خودشو واسم بخواه... فدای دل مهربونت که مثل خودشی، توی اتاقم منتظر قدم نازت هستم...

سیدمصطفی

چراازسیدجوادذاکرصحبتی نداری میدونی اون یکی از 40دیوونه امام حسین بود که رفت