روزی سياه در پيش

می دانی چرا نمی خواهم تا ابد جاویدان بمانم؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من طاقت دیدن خیلی از صحنه های زندگی را ندارم..........

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من توانایی دیدن تو را با دیگری ندارم، من نمی توانم تو را ببینم غرق لذت، شادی کنان، دست در دست او، در اوج عشق و احساس، لبخندی برلب و نگاهی بی تفاوت و ناشناخته، پر سوال و مبهم بر من رنج دیده، حسرت بر دل، غمگین، آرزوها مانده بر دل، افسرده و هستی را باخته

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
احسان

سلام.خوبين؟خوشحالم که باز اين فرصت رو پيدا کردم که به ولژبلاگتون سر بزنم.اما چرا انقدر نا اميد.مثل اينکه حرف از يه شکسته.يه شکست زمينی.يه شکست از بهترين چيز زمين.اگه عشق نبود ما نبوديم.پس از عشق گله نکنيد.از خودمون گله کنيم که نميدونيم عشق چيه.اگر خدا عاشق نبود ما هم نبوديم.پس عاشق باش ولی درست.مشکل تو مشکل منم هست.بايد باهاش کنار بيای.اگه انسانی.اگه عقل داری.اگه عاشقی.عاشق خودت.عاشق خدا.و عاشق زندگی که عاشقت کنه.موفق و پيروز باشين.بدرود