"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

 

دیروز از صبح دخترعموم گیر داد که پاشو بیا اینجا امروز فردا را اینجا باش.

از صبح تا عصر 10 بار زنگ زد.

من گفتم اصلا بیا عصری بریم بیرون. بعد که اون راضی شد، دوباره من تنبلی کردم.

 ساعت 7 بود با ناراحتی و عصبانیت زنگ زد و گفت دیگه شوهرم میگه انقدر اصرار نکن شاید دوست نداره. خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشت. دلم نیومد ناراحتش کنم، یک کم هم حوصله ام سر رفته بود زنگ زدم گفتم باشه بیائید دنبالم بریم بیرون سعی می کنم تا 20 دقیقه دیگه حاضر باشم.

دختر عموم و شوهرش و پسر کوچولوی 5 سالش (آریا) که من عاشق خودش و زبونشم، با اون یکی دختر عموم اومدند دنبالم.

_ : خوب حالا کجا بریم؟

_ : نمی دونم هر چی شما بگید.

بین همه گزینه ها، کوهسار انتخاب شد. جای خیلی خوشگلیه تقریبا مثل بام تهران می مونه. جایی که ماشین را نگه داشت می تونستیم کاملا پائین را ببینیم. باد خیلی شدیدی میومد، صدای باد می پیچید تو ماشین. تا وقتی که در ماشین را باز نکرده بودیم هنوز متوجه شدت باد نشده بودیم. هم زمان با ما ماشین کناری هم در ماشین را باز کرد و در دو تا ماشین با شدت تمام به هم خورد. در ماشین را بستیم و تصمیم گرفتیم تا در کنده نشده و باد هم ما را با خودش نبرده از ماشین پیاده نشیم.

َآریا می گفت: خاله پیاده نشیدا خیلى خطرناکه باد شما را میبره.

_ : چشم خاله هیچ کس پیاده نمیشه. (قربونش برم آقا ایمنیه)

انقدر باد شدید بود که ماشین با وجود اینکه 5 نفری توش نشسته بودیم تکون می خورد.

ماشین پر شده بود از صدای باد.

آقا فرزاد یک لحظه در را باز کرد که خودش پیاده بشه، داخل ماشین و جعبه خوراکی ها و چیپسی که باز بود پرخاک شد.

آریا׃ مامان دیگه چیپس نخوریما خاکی شده

اولش دو سه تا ماشین بیشتر نبودند ولی یواش یواش بیشتر شدند. 3 تا ماشین که توش پر پسر بود اومدند پیاه شدند شروع کردن بزن و برقص (آخ که چقدرهم جواد مى رقصیدند)

هر خانمی که پیاده می شد روسریش را باد می برد.

محیط جالب و خنده داری شده بود.

یک ربعی شاید هم بیشتر اونجا موندیم.

آقا فرزاد که پیاده می شد بیشتر شیطونی می کردیم دخترعموم هم تا شوهرش پیاده می شد، می گفت׃ می ترسم آقامون را باد ببره

ما هم می گفتیم نترس بابا ماشالله با اون هیکل، اون اگر باد را نبره باد اونا نمیبره. فقط ما را کی ببره خونه؟

راه افتادیم بریم یک کم پایینتر. آقا دیگه غیرتی شده بود.

انقدر طوفان شدید شده بود که وسط جاده باریک، مجبور شد ماشین را خاموش کنه چون هیچ جایی را نمی شد دید فقط سنگ ریزه و خاک بود که به شیشه می خورد.

هر لحظه هم امکان داشت از روبروماشین بیاد ما هم که وسط جاده باریک توقف کرده بودیم.

چند دقیقه صبر کردیم تا هوا یک کم آروم شد.

رفتیم یه جای دیگه لب پرتگاه.

آریا׃ بابا اینجا خیلی خطرناکه. داد میزد می گفت: بابا نرو جلوها می افتیم پائینا. ببخت شدیم فکر کنم گم شدیم

_ : نه خاله گم نشدیم که، بابا راه را بلده ببین چقدر اینجا خوشگله (گفتم این بچه الان تو دلش میگه اینا هم خل شدند آخه اینجا کجاش خوشگله؟ خطرناک و خلوت و تاریک)

پسرم میشه این سی دی را عوض کنی مردیم انقدر بنیامین گوش کردیم

_ : نه دیگه. این اخه گشنگه عسیسم.

_ : باشه قربونت برم که همه آهنگ ها را هم حفظی.

راه افتادیم طرف جنت آباد و حکیم و اتوبان رسالت.

نزدیکای تونل رسالت آقا را راضی کردیم که سی دی را عوض کنیم. ریموت دست آقا کوچولو صدا هم تا آخر زیاد کرده و ما هم همراه همایون می خونیم:

اون که یه وقتی تنها کسم بود........ تنها پناه دل بی کسم بود......... تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می مونه............. ترانه عشق واسم می خونه................

خیال می کردم یه هم زبونه ...... نمی دونستم نا مهربونه.................

اونا جیغ می زدند و می خوندند. اما من، هم روم نمیشد جیغ بکشم، هم مثل همیشه این آهنگ داشت منا باخودش به جاهایی می برد که اصلا دوست نداشتم و الان اصلا وقتش نبود

چشمام را می بندم و تمرکز می کنم و تصمیم می گیرم به هیچی فکرنکنم و امشبم را خراب نکنم. بازهم باید از ذهنم بری بیرون.

 (اما عجب آهنگیه ها. همیشه ره آوردش برام یه بغضه)

بهشون میگم: خاک بر سرتون بدبختا الان فکر می کنند شما از دهات اومدید تونل رسالت را دیدید جوگیر شدید. خل و چل بازی در میارید دست می زنید، جیغ می زنید، می خونید.

آهنگ تموم میشه. نصف آهنگ بعدی که می گذره آریا یه جاهایی صدا راکمِ کم می کنه که به سختی شنیده میشه

_ : خاله چرا کمش می کنی؟

_ : آخه آقا پلیس اینجا بود جریممون می کنه

_ : قربونت بشم تو از کجا می دونی؟

_ : می دونم . خودم می دونم

_ : خاله دستتا می دی من یه گاز بگیرم؟

_ : نه....... آره میدم به شرطی که شب یه کوچولو نه زیاد بیای خونه ما

_ : من که از بابام اجازه نگرفتم خاله

_ : خوب خوب...............

آهنگ هایی را که حفظ نیست زود می زنه بره. انقدر عقب جلو می کنه تا .............

اون که یه وقتی تنها کسم بود........ تنها پناه دل بی کسم بود......... تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم.....................

۱٠ فروردین ۱۳۸٧ | ۳:٠٩ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................