"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

مدتی مدید است آسمان خانه ام ابریست.

یاد ما نمی کند باد هم

یاد آسمانم نمی کند

همچنان ابر است.

شادی می آید            سرکی می کشد از پنجره

زود فرار می کند

یک پا و صد پا قرض می کند.

 

دیر زمانی است خاطراتت، یادت

جا مانده اینجا

گویا خیال نداری سراغشان بیایی

امانت داریم خوبست

روی چشم نگه داشته ام هنوزهم

فکر بازی در سر دارم،        بازی مبادله

خاطرات مال تو                  تو مال من

و تو لبخندی می زنی

که من، هنوز هم زیاده خواهم

اما گویی نام بازی آمد و من رویا پرداز شده ام

لحظه ای نسیان آمد به سراغم

مرا ببخش

باز تکرار می کنم      باید که یادم باشد

تو را من سپردم به خدا.

شیرین بود گر تو را هم به این آسانی

                                                     می بردم از یاد

 

تو گفتی که من کوه صبرم

و دائم استوار

کاش بودی و می دیدی

کوه هم گاهی ریزش می کند

و چه سهمگین و هولناک است ریزش کوه

کاش می دانستی برخی کوه ها از کاهند و بس

کوه من کاه بود و به بادی بند

آتش زدی و خاکستری سرد ماند از من

افسوس که نگاهم می کنند

و می گذرند

 

٢٠ دی ۱۳۸٦ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................