"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

 

هنوز عصر جمعه ها دلم می گیره بی تو

هنوز خو نکرده دلم با تنهایی بی صدای تو

گویند فراموشش کن

پندار که مرده او

به همین راحتی

سخن گویند از دل من

چه خوش خیالند آنان

 

 

چه سخته نوشتن بی وجود تو

چه سخته زنده موندن بی وجود تو

چه سخته از تو گفتن در نبود تو

چه تلخه تنها موندن بی وجود تو

 

چه آرامند مردم از نگاه من

چه پر دغدغه پرآشوب از نگاه خود

چه آرامم من از نگاه مردم

چه زود باورند مردم

نقاب در چهره من را نمی دانم باور دارند آیا؟

 

چه سخت است از دلی دیگر سخن گفتن

            قضاوت کردن

تصمیم گرفتن

       مردن

دوباره زنده کردن

 

بگذار در خود فرو باشم

در حسرت و در غم

بگذار جدا باشم از جماعت

        تا که شاید انس گیرم با غم خود
۳۱ فروردین ۱۳۸٦ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................