"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

دیروز بعد از چند روز تحمل گوش درد و کلیه درد تصمیم گرفتم برم دکتر. بعد از 20 دقیقه معطلی نوبت من شد.

دکتر: سرگیجه و حالت تهوع داری؟

بله

سر درد داری؟

بله

معده درد؟

بله

سابق گوش درد و مشکل گوش؟

بله

 

 وقتی گوشما نگاه کرد گفت یکی از گوشات پردش مشخص نیست اون یکی هم پردش خیلی کدره شاید هم اصلاپرده نداشته باشه. (کلی دلمون را خالی کرد و ما را ترسوند) برای کلیه ات هم یه آزمایش خون بده.

بعد از این که نسخه را از داروخانه گرفتم رفتم یه بیمارستان دیگه برای آزمایش خون. اول گفتم حالا نمیشه امروز نریم آزمایش یه کم آمادگیشا ندارم.

 بابا هم گفت نه امروز که اومدیم بیرون برو آزمایش هم بده دیگه.

دیگه روم نشد چیزی بگم گفتم خدایی نکرده زبونم لال الان فکر می کنند من می ترسم از آزمایش خون

وااااااااااای که بوی بیمارستان و دندانپزشکی و جیغ بچه ها یواش یواش داشت جیغ منم در می اورد.

با اراده ای مصمم رفتم طرف آزمایشگاه ومثل خانما نشستم منتظر تا خانم دکتر با سرنگ گنده ای به دست وارد شد

گفت: نمی ترسی که؟

ـ : نه اختیار دارید

ـ : سابقه کم خون هم که نداری؟

ـ : چرا دارم ٬ چطور؟ من زیاد خون ندارما یه بشکه خون از من نگیرید؟؟؟؟؟؟؟

ـ :  یه بشکه خون تو را می خوام چی کار؟

ـ : یه وقت می برید می فروشید     

بابا به شوخی گفت: فکر نکنم اصلا رگ داشته باشه

ـ : اِ پس این همه غیرت از کجا سرچشمه می گیره؟!!

ـ : چشمات را ببند و یه نفس عمیق بکش

( اوه اوه فکر کنید کلی جماعت بخوا د خون بده)

ولی حالا از حق نگذریم خوب گرفت اصلا متوجه نشدم.

 

آدم وقتی کارش به دکتر و درمون می افته تازه قدرسلامتی را می دونه .

 من که بارها گفتم کاش که آدم هیچ وقت درد نداشت.

نتیجه گیری:

قدر سلامتی را بدونید

از آزمایش خون نترسید

برای بیماران دعا کنید

 

اگر امروز و فردا من مردم حلالم کنید.اومدم به خوابتون نترسید هنوزهم همون ماه تنهام............... البته شاید دوستای جدیدی هم پیدا کرده باشم

 

.....................................................

 

دارایی را کیف کردید؟؟؟؟؟؟ هیچ دردی را رد نمی کنم.

 

۱٩ فروردین ۱۳۸٦ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................