"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

هر قطره اشکم که می ریزه

ده برابر قطره آب سنگینه

روی گونه هام احساسش می کنم

اما با همه وزن و سنگینیش

قدرت مقابله و زمین زدن آتیش دلم را نداره

دلم گر گرفته

هیچ آبی نمی تونه خاموشش کنه

چه کار کنم؟

نمی دانم

٢٥ دی ۱۳۸٥ | ٧:٢٩ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................