"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

می دانی چرا نمی خواهم تا ابد جاویدان بمانم؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من طاقت دیدن خیلی از صحنه های زندگی را ندارم..........

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من توانایی دیدن تو را با دیگری ندارم، من نمی توانم تو را ببینم غرق لذت، شادی کنان، دست در دست او، در اوج عشق و احساس، لبخندی برلب و نگاهی بی تفاوت و ناشناخته، پر سوال و مبهم بر من رنج دیده، حسرت بر دل، غمگین، آرزوها مانده بر دل، افسرده و هستی را باخته

 

٢٧ خرداد ۱۳۸٥ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................