"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

دلم گرفت از بی سرانجامی از بی انتهایی این سرگشتگی

از بغض های محبوس در حنجره ، خاکستر شدم

اما کسی ندید سوختن ذره ذره وجودم را

کسی ندید این آتش فشان پر هیاهو اما مسکوت را

کسی نشنید فریاد دلم را

کسی امتداد نگاه مرا نخواند از چشمهایم

کسی برق اشک را در تاریکی در چهره ام ندید

کسی تلاشی نکرد برای تعبیر سکوتم

مرا فهميد و بس، فقط خودم وخدا

تونيزبه او توكل كن و بي خيال شو

٢٢ فروردین ۱۳۸٥ | ۳:۱٢ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................