"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

انقدر Password تو ذهنم هست که بعضی وقتها می ترسم نکنه اونا از یادم بره و بیچاره بشم.

پسورد کامپیوتر٬ پسورد عکسهای گوشیم٬ پسورد ایمیل ها و سایتهای مختلف٬ پسورد اتصال به اینترنت٬ پسورد تلفن بانک پارسیان و هزار تا Password دیگه.

اما اون پسووردی که آرزوی داشتنش را دارم پسورد قلب قشنگ و پاک تواه.

می دونم اگر اینجا را می خوندی شاکی می شدی که تو تنها کسی هستی که قلبم را شش دونگ به نامش کردم. اینها را می دونم. اما می ترسم، ترس از دست دادن تو و پاک شدن و فراموش کردن، پسورد قلبت از ذهن من.

 

کاش چشمای تو را هیچ وقت ناراحت نمی دیدم چون طاقت دبدن ناراحتی تو یکی را اصلا ندارم.

اگر میشد یک روز بی خبر وارد قلبت بشم، هرچی ناراحتی و دلخوری توش بود را

Delete All  می کردم.

چون دوست دارم همیشه شاد باشی       پرستوی شادی آفرین من

 

۱٩ آذر ۱۳۸٤ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................