"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

یک سال و اندی منتظر انروز بودم......... چقدر نقشه داشتم برای انروز......... چقدر حرف آماده کرده بودم........ چقدر نیاز داشتم به انروز و پیشامدهای انروز

چندبار پیش خودم سبک سنگین کردم. این را بگم این را نگم این جمله را اینجوری بگم بهتره اون یکی را نگم، شاید خوشش نیاد.   کلی فکر تو ذهنم بود کلی حرف که همشون برام مهم بود. چه تصویر قشنگی از انروزپیش خودم ترسیم کرده بودم. چقدر روز شماری کردم.

همه جوره، همه زوایا را  در نظر گرفته بودم. هرچی نزدیک میشدم به انروز استرس و فکر کردنم به این موضوع هم بیشتر میشد.

فقط 3 روز دیگه مونده بود. 2 شب قبلش خیلی دعا کردم که همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره و تنها مشکلی که سر راه بود برداشته بشه. خوش بختانه اون مشکل هم حل شد. همه چیز جوره جور بود، اوضاع بر وفق مراد. شب قبلش اصلا راحت نخوابیدم. نمی دونم چرا انقدر برام مهم بود. من خوش خواب صبح زود از خواب بیدار شدم که سریع بهش زنگ بزنم. یکبار دیگه همه چیز را مرور کردم.                              OK وقتشه.

 قلبم تند میزد. جالبه بعد از این همه مدت هنوز برام عادی و تکراری نشده.

موبایل را برداشتم شماره را گرفتم

 

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.

واااااااااااااااای یعنی چی؟؟؟؟!!!!! من که اشتباه نگرفته بودم. برای اطمینان بازهم گرفتم.

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.          

گفتم شاید یک شوخیه و چه شوخیه مسخره ای.اما  نه مثل اینکه شوخی در کار نبود.چندبار دیگه هم گرفتم ولی باز همون صدا را شنیدم. از شنیدن صدای اون زن حالم به هم می خورد.خونشون زنگ زدم هیچ کس گوشی را برنداشت.گفتم شاید گوشی پدرش دستش باشه. شماره گوشی پدرش را حفظ نبودم اما یه چیزی تو ذهنم بود همون شماره ای که تو ذهنم بود را گرفتم.از شانس بد و از انجایی که این موقع ها از در و دیوار می باره. شماره را اشتباه گرفتم یه آقایی با صدای خواب آلود گوشی را برداشت از بس هول شده بودم و تمرکز نداشتم بدون عذر خواهی قطع کردم.حالا این مرده هم وقت گیر آورده بود 5ثانیه یکبار زنگ می زد من هم ردش می کردم. آخه با اون اعصاب به هم ریخته و اونم کله سحر من چی بگم به این مرد، که حتما عصبانی هم بود از اینکه بیدارش کرده بودم.

فکرم کار نمی کرد هیچ دلیل قانع کننده ای برای این کار نمی دیدیم.هیچ طوری آروم نمی شدم

خوابم هم نمی برد.

 وقتی یک نفر خیلی برات مهم باشه همه کارهاش برات مهمه. بعضی اتفاق ها هم بدجور رو آدم تاثیر میذاره.بعضی کارها هم هیچ توجیهی نداره حالا هر چی هم هر کی هم بگه بابا این که چیز مهمی نیست این همه شلوغ بازی و عصبانیت نداره، ولی این حرفا نمی ره تو سر من. من از اون انتظار این کار را نداشتم.اصلا سابقه نداشت. نمی تونم با خودم کنار بیام نمی تونم اون روز را فراموش کنم.

وقتی در مورد یک روزو یک اتفاق زیاد فکر کنی آخرش اینجوری بخوره تو پرت خیلی سخته که ازت بخواهند فراموشش کنی.

_: چقدر یک چیز را بزرگ می کنی؟ چقدر گیر میدی به یک چیز.

آره من بزرگش کردم چون برای من غیرقابل هضم بود. هزار بار گفتم در هیچ صورتی بی احترامی به شخصیتم را، نمی تونم بپذیرم. و این یک بی احترامی بزرگ بود.اینجور کارها از تو بعید بود سابقه نداشت، این تغییرات اخیر، اون کارت، دلیل کارت و حرفهای بعدش خیلی برام عجیب بود.

توجیح ایشون این بود که: چون خوابم می اومد وسرم داشت می ترکید تلفن را قطع کردم.

نمی دونم این می تونه دلیل قانع کننده ای باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!!!

٦ آذر ۱۳۸٤ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................