"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

به او گفتم از تاریکی می ترسم.گفت: من پیش از تو می روم و راه را روشن می کنم تا هراسی در دلت باقی نماند. چه شیرین بود لذت تو را داشتن و شیرین تر از آن ، وجود

کوهی ستبر در ماورای باورم.

خشنود گشتم از اینکه کسی هست تا همراهم باشد و راه را برایم سهل و هموار گرداند.

از این پس بود که او شد، نور امید زندگیم، تک ستاره قلبم، ماه شب تنهائیم.

----------------------------------

و حالا ................................

----------------------------------

باور ندارم رفتن زود هنگام او را. چه بی صدا شکستم. چه آرام او رفت.و چه زیباتر صبرم داد اوی عظیم، اوی رحیم.

باور ندارم رفتن زود هنگام او را و ظلمت جاده پیش رویم را وسکوت این شب وهم انگیز را و آوارگی این بی پناه را و

تنها ماندن دخترکی در چهارراه سرنوشت را.

دیگر هیچ شاپرکی برایم خبر خوش ندارد.

دیگر حتی شادی هم فراموش کرده که قلبی تپنده در قطعه ای از این خاک بی وفا، انتظارش رامی کشد.

و حالا

---------------------------------------

او رفت و من ماندم.

------------------------

به همین سادگی.

 

۳ امرداد ۱۳۸٤ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................