"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

 ظهر روز میلاد آقا ابوالفضل عباس رسیدیم مشهد. خیلی دوست داشتم روز میلاد برم حرم ولی هم مامان خسته بود هم حامی. تا اینکه بعد از اینکه استراحت کردیم قبل از غروب آفتاب رفتیم حرم. 

نماز جمعه را مسلح خوندیم  مسلح یعنی اینکه چون تو آفتاب ایستاده بودیم و من خیلی زود میسوزم  کاملا مسلح شده بودم به آفتاب گیر و پوشوندن تمام دستها و یک چادر تا شده هم روی پاها و...

قرار بود بعد نماز در انتخابات شرکت کنیم چند تا شعبه رای گیری داخل صحن ها بود خیلی دلم می خواست اونجا رأی می دادم ولی هر کدوم از صحن ها رفتیم، صف طولانی بود و نشد که اونجا رأی بدیم و در مدرسه ای که نزدیک هتل بود رای دادیم.

بعد از ۴ روز که خانوادگی مشهد بودیم. اعضای فامیل هم به ما پیوستند و خودمون برای خودمون یه نصفه کاروان تشکیل داده بودیم! 

 

اما بگم از هدیه امام رضا؛

اول این توضیح را بدم که قبل از سفر مون به مشهد مدتی بود خیلی دلم میخواست با یک خانمی آشنا بشم که خودشون طلبه باشند. (جناب طلبه بازیگوش در جریان هستند)

همیشه نیمه شب های حرم یک صفای خاصی برام داشته و داره. من که ظهر ها بخاطر آفتاب شدید نمی تونستم برم حرم یا غروب برای نماز مغرب می رفتیم یا نیمه شب برای مناجات شعبانیه و بعد از اون هم نماز جماعت صبح. یکی از شب ها بعد از اینکه دعا تموم شد مشغول خوندن نماز مستحبی شده بودم. بعد از تموم شدن نمازم یک خانم چادری اومدن جلو و گفتند: سلام خانم ببخشید من انقدر نگاه تون کردم که مادرتون متوجه نگاه های من شدند

_ ببخشید ولی من متوجه نشدم

_ انقدر از شما خوشم اومده که محو دیدن تون شده بودم و خواستم اگر امکان داشته باشه بیشتر باهاتون آشنا بشم و ...

_ خواهش می کنم. خوشحال میشم

و از همین جا دوست خوب گمشده ام پیدا شد. انقدر این دختر ماه بود که انگار سالیان سال بود می شناختمش. چند سالی از من کوچکتر بودند ولی شیفته رفتار و حرف هاش شده بودم. بعد از چند دقیقه که با هم حرف زدیم متوجه شدم هم همسر روحانی هستند. هم خودشون حوزه درس می خونند!!!!

وقتی که متوجه این موضوع شدم دیگه نمی تونستم خودم را کنترل کنم دلم میخواست از خوشحالی فریاد بزنم.

فقط طی چند جمله به دوست جدیدم گفتم: شما هدیه امام رضا بمن بودید. من چند وقته که دنبال فردی مثل شما می گردم. اصلا فکر نمی کردم یه همچین جایی و به این شکل ... لطف امام رضا بود.

قضیه جالب شده بود هم ایشون کلی از من خوشش اومده بود هم من شیفته ی خودش و شخصیتش شده بودم. اول روشون نمیشد با صراحت بپرسند، بعد که یه کم گذشت گفتند: چطور با این شرایط کنار اومدی؟ چطور صبر میکنی؟

گفتم عزیزم به نظرم خدا هیچوقت مشکلی را سر راه بنده اش قرار نمیده مگر اینکه بدونه توانایی مقابله با اون مشکل را داره. سخته ولی خودش کمک می کنه. 

با اینکه همسرشون منتظر بودند اما رفتند گفتند که یکی دو ساعت دیگه می مونند بعد با ما بر می گردند. (مسیرمون هم تقریبا یکی بود)

بعد نماز رفتیم صحن انقلاب. توی راه برای دوستم تعریف کردم که من عاشق صحن انقلاب هستم و در وبلاگ یکی از دوستان خوندم که مرقد آیت الله تهرانی هم توی همون صحن هست که بوی خوشی از اونجا بلند میشه و خیلی ها از ایشون حاجت گرفتند. 

گفت بیا بریم بپرسیم پیداشون کنیم.

اول رفتیم آرامگاه آقای ابوترابی یک فاتحه خوندیم و رفتیم از خادم حرم سؤال کردیم و بهمون گفتند که مرقد آیت ا... تهرانی کدوم قسمت صحن واقع شده.

دوستم روی زمین نشست. سرش را روی زمین گذاشت و وقتی سرش را بلند کرد با ذوق و هیجان گفت: آره مهدیس بوی خوش میده!!!!

مامان هم همین کار را کردند و از بوی خوشی که اونجا می اومد همگی کلی متعجب شده بودیم. البته من که نمی تونستم از ویلچر پایین بیام ، دولا بشم و گوشه زمین و کنج دیوار را بو کنم اما از تعاریف شون منم کلی به وجد اومده بودم. از اون روز دیگه اونجا شده بود محل قرارمون. حتی اگر دوستم هم نمی اومد خودم می رفتم اونجا و اگر قبول کنند فاتحه ای می خوندم و باهاشون درد دل می کردم. 

چیزی که عجیب بود روز بعد دیگه اون عطر خوش به مشام نمی رسید!!

(خیلی دوست دارم اگر کسی چیز خاصی از اونجا میدونه به ما هم اطلاع بدن.)

همون جا کنار مرقد آیت الله تهرانی چند ساعتی نشستیم و از اینور اونور تعریف کردیم. چه جایی بود. گنبد طلایی امام رضا، طلوع آفتاب و یه حس خیلی خیلی خوب.

بعد از تموم شدن مراسم جاروکشی خدام با آقا خداحافظی کردیم و راهی هتل شدیم. انقدر حرف داشتیم که کل مسیر هم مشغول تعریف بودیم. موقع خداحافظی دوست جان گفت: مهدیس جان از همون اول که دیدمت به دلم افتاد  این انگشتر را به تو هدیه بدم.

با وجود مخالفت من انگشتر شرف الشمس دست سازی را از دستشون در آوردند و گفتند: این انگشتر توی دست آقا هم رفته ها...!

وقتی اینو گفتند با خنده گفتم پس دیگه بخواهی هم بهت بر نمی گردنم. 

میدونستم انگشتر براشون خیلی عزیزه بخاطر همین خیلی اصرار کردم حالا که یک ساعتی دست من بوده دیگه برش گردونم ولی قبول نکردند. 

منم به رسم یادگاری و تشکر بابت هدیه معنوی که برای خودشون هم خیلی با ارزش بود یک انگشتر و یک تسبیح بهشون هدیه دادم.

و این دو تا هدیه ای بود که اون روز از آقا امام رضا (ع) گرفتم.یه دوست دوست داشتنی و یک انگشتر ارزشمند.

۱٧ شهریور ۱۳٩٢ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................