"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

  عجب درد سنگيني ست در ميان جمعي باشي ولي احساس تنهايي كني.گويي همه تنهايي تورا نشانه گرفتند وبا نوك انگشت تورانشان ميدهند. صداي پچ پچ را ميشنوي كه مي گويند:چقدر ساكته ، چقدر غمگينه ، چقدر افسرده شده.آخه آدم كه نميتونه هميشه بخنده نمي تونه هميشه شاد باشه. يه وقتايي ميشه كه اين بار غم بدجوري سنگيني مي كنه. يه جورايي غيرقابل تحمل ميشه.

چقدر سخته در جمعي كه همه به همديگه محبت مي كنند تو تشنه ذره اي ازآن باشي.

اما چقدر خوبه اگربتونيم اينطور باشيم:

·در ميان جمع در درخشنده اي باش.

·آتش زندگي را به گلستاني زيبا تبديل كن.

·درخزان، بهار را براي دوستانت به ارمغان بياور.

·صبر را از ايوب و شكرگزاري را از نوح بياموز و از حسادت پسران يعقوب پند بگير.

 

٦ شهریور ۱۳۸۳ | ۱:٥٧ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................