"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

          

 

بازم يكي ديكه از نشونه هاي قدرت خداوندا ديديم. (ميدونم خيلي دير دارم در موردش صحبت ميكنم اما اميدوارم غيبت جند روزه من را به بزر كي خودتون ببخشيد.)

چه لحظه بدي بود يك لحظه مرگ را جلوي جشمم ديدم هر لحظه منتظر بودم سقف بريزه يك نكاه به جشم مامان انداختم يه نكاه به بابا حتي اونم ترسيده بود

·خدايا اين نكاه را كه خودت نوعي عبادت خونديش از من نير

·خدايا رحم كن

·خدايا هنوزآرزو دارم

·خدايا هنوز استغفار نكردم

·خدايا ميترسم

تا حالا توي يه همجين لحظه ايير نكرده بودم هميشه فكر ميكردم توي چنين لحظه اي خدا را صدا ميكنم.هم ازش طلب بخشش ميكنم هم كمك اما.........

نتونستم حتي به عقلم هم نرسيد كه فقط از اون كمك بخوام و بس.

از شدت ضربان قلب دستما كرفته بودم رو قلبم و سعي مي كردم چند ثانيه يكبار مامان اينارا روحيه بدم خودم بيشتر از همه ترسيده بودم اما هي مي كفتم نترسيد الان تموم ميشه.

مامانم تا ميومد بلند بشه مي كفتم:مامان بشين نترس.

شايد ميخواستم لحظه مرك تنها نباشم اما امان از اون لحظه اي كه تنهاي تنها بايد بار سنكين كناهمون را به دوش بكشيم(خدايا رحم كن).

(جقدر دلم شور ميزد براي بعضي از دوستام هرجا را هم ميكرفتم نميتونستم باهاشون صحبت كنم. تلفناكه درست كار نميكرد موبايل ها هم كه طبق معمول.) تازه تابلوي جوبي اتاقم هم افتادو شكست(عيب نداره فداي سرم جونم سالم باشه)

ما كه تا نيم ساعت بعد از زلزله از خونه بيرون نيومديم.آخه مكه ميشه تو جند ثانيه آدم از اون محيط فرار كنه اكر موقع مرگ آدم رسيده باشه به اين جيزا نيست.مكه اون دوتا خدا بيامرز نبودند كه از ترس زلزله خودشون را ازپشت بام پايين انداختند
.خوب بيجاره ها اجلشون رسيده بوده.منظورم اينه كه من فرار را توي اين شرايط درست نميدونم.

اكر موقع ترك دنيا باشه ما نميتونيم با فرار جون خودمونا نجات بدم.جونمونا بذاريم رو كولمونو د فرار. وقتي رفتيم بيرون اكثر مردم محل اومده بودن تو خيابون.
جالب اينجاست كه پيش بيني كرده بودن روز بعد هم ساعت2 زلزله مياد.به خودمون بباليم كه كشورمون زده رو دست ژاپن.از24 ساعت قبل زلزله را بيش بيني ميكنه.

اي خدا آخه چرا انقدر مردم ماساده تشريف دارند و شايعات را انقدر راحت باور ميكنند.

خدا رحم كنه به اون بيجاره هايي كه الان بي خانمان شدند.به قول يه بنده خدايي ما اينجا تو تهران كناه مي كنيم دودش ميره به چشم يكي ديكه.

اميدوارم ديكه از اين اتفاق هاي بدبد و ترسناك و ناكهاني براي هيج يك ازمردم دنيا بيش نياد.

 

٢٢ خرداد ۱۳۸۳ | ۱:۱۳ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................