"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

 

ساعت 1 نیمه شب گوشیم زنگ می خوره:

ـ׃ سلام خوب هستید. شرمنده بد موقع مزاحم شدم ولی باور کنید چاره ای نداشتم. من مسعود هستم دوست شراره

 

ـ׃ تعجببله حالتون خوبه؟سوال

 

(شراره دوستم و فامیلمونه. سال 79 ، دو سالی با این آقا دوست بودن، بعد رابطشون بنا به دلایلی تموم شد و شراره الان سه چهار سالی میشه که با یکی دیگه آشنا شده و میشه گفت قصد ازدواج دارن. بعد از چند سال دوباره مسعود پیداش میشه. شراره هر کاری می کنه مسعود را دور کنه فایده نداره. البته جرات نداره بگه من قصد ازدواج دارم و..........

از عواقب و اتفاقات بعدش می ترسه.

این پسره که بنده خدا پسر بدی هم نیست، اون شب دست به دامن من شده بود و یک ساعت و نیم فک و مخ ما را کار گرفت)

 

ـ׃ پدرم تمام مدارک را آماده کرده تا فردا منا بفرسته خارج٬ می خواستم جواب آخر را بگیرم بعد تصمیم بگیرم؟

 

ـ׃ ایشون که جواب آخر را خیلی وقته به شما دادن

 

ـ׃ آخه چرا؟ مگه من چه کار کردم که نمی خواد منا قبول کنه. بهترین ماشین و خونه را دارم. خودما تغییر دادم همونجوری که اون می خواست. درسما خوندم و خیلی کارهای دیگه انجام دادم. دیگه بهونش چیه؟

 

ـ׃ من نمی دونم

 

ـ׃ نه میدونم که شما می دونید. شراره عادتش این بود که همه چیزا با شما در میون میذاشت پس بگید تا منم بدونم.

 

ـ׃ (خدایا اخه من چی بگم؟؟؟؟)گریه

 

ـ׃ توی این 6 سال فقط دعا کردم٬ نماز خوندم٬ کلاسهای ..... رفتم. چرا خدا با من اینجوری می کنه؟

 

ـ׃ مطمئن باشید خدا برای شما بد نمی خواد. حتما قسمت نبوده.

 

ـ׃ من 6 سال ریش نزدم. وقتی توی خیابون منا دید٬ گفت׃ وای چقدر حاج اقا شدی!

بعد از 6 سال ریشما زدم به خاطر اون. یک ماهه 26 کیلو وزنم را کم کردم با ورزشهای فوق العاده سنگین، به خاطر اون. که این دفعه اگر منا دید٬ دیگه نگه: حاج اقا شدی.

خانوادم می گن تو تزلزل شخصیت داری. این کاراچیه؟

من که نمی تونم دردما به اونا بگم.

6 ساله نماز شب و نماز..... قطع نشده، روزی 50 رکعت نماز مستحبی می خوندم. تعریف از خودم نباشه به درجاتی رسیدم که واقعا  وصل می شدم و ارتباط برقرار می کردم. اما این چند ماهه همه اینا را از دست دادم

 

ـ׃ ای وای برای چی؟ من واقعا غبطه میخورم به درجاتی که شما تونستی بهش برسی. یه جوان بتونه انقدر پاک بمونه، مایه افتخاره.

حیف نیست اگر انقدر راحت همه اونها را از دست بدی؟

می دونم سخته اما این چند ماهه اخیر را ندید بگیر. یه اتفاقی بود که نباید می افتاد٬ اما افتاد. حالا فراموشش کن.

 

ـ׃ نمی تونم. اگر منا نمی خواست چرا دوباره شروع کرد ؟

 

ـ׃ شراره شروع کرد؟

 

ـ׃ آره.

 

ـ׃ اما اون که گفت شما تماس گرفتید؟

 

ـ׃ نه. باور کنید بار اول اون زنگ زد

(واااااای دارم گیج میشم. کی این وسط داره دروغ می گه؟؟؟)

 

 

دنبالش را پست بعدی می نویسم.

 

 

...........................................................

خسرو شکیبایی هم رفت.ناراحت

تسلیت می گم.

حیف بود.

همین!

٢۸ تیر ۱۳۸٧ | ۸:۱٤ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................