"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

روز پنج شنبه صبح زود زنگ زدیم آژانس که ماشین بفرسته و طبق معمول همیشه با اینکه چند بار گفته بودیم ویلچیر داریم و ماشین صندوق دار میخواهیم، باز هم توجه نکرده بودند و پراید فرستاده بودند! ماشین را عوض کردیم و بعد از طی کردن یه مسیر 10 دقیقه ای وارد فرودگاه شدیم و بعد از اون هم .... بازرسی فرودگاه و تکرار مشکلات سالهای قبل.خنثیناراحت

باز غصه م شده بود که الان باز میخوان به ویلچر برقی گیر بدن و داستان تکراری اصرار بر عوض کردن ویلچر از اونها و امتناع از من.

خانم اولی که شروع به تفتیش بنده کردند اول کار ازم خواستند که از روی ویلچر بلند شم. گفتم نمیتونم.

نمیشه، باید بشینی رو ویلچر معمولی.

_ نمیتونم. من جز ویلچر خودم جای دیگه نمیتونم بشینم.

_ بشین روی صندلی.
_ عزیزم من اگر میتونستم که دلیلی بر مخالفت نبود وقتی میگم نمیتونم دروغ ندارم که بگم.

دیگه داشتم اذیت میشدم و با وجودی که دیر به دیر گریه ام در میاد بغض کرده بودم و عصبی شده بودم.

_ مادرتون بلندتون کنند

_ مادر هم نمیتونند به تنهایی بلندم کنند دستشون درد می کنه

مامان اومد جلو و گفت بحث نکن بذار یه کم زیر بغلت را بگیرم و بلندت کنم.

 بعد از اینکه مامان یه کم بلندم کرد تازه گفتن برید سمت آقایون ویلچر را چک کنند. اقایون بعد از چند تا نگاه عمیقی که انداختند گفتند باطری ویلچر باید جدا بشه.

گفتم آقا انقدر گیر ندید بذارید بریم دیر میشه ها.

بابا و حامی رفته بودند اون طرف و من و مامان هم با استرس اونجا گیر افتاده بودیم. به مامان گفتم زنگ بزنه به پسرعمو جان که اونجا شاغله بیاد ببینیم چه باید بکنیم؟

وقتی پسرعمو جان اومد گفتند نه نمیخواد باطری را در بیارید. بیاید با هم بریم.

توی مسیری که آقای سپاهی هم همراهی مون می کردند با دلخوری و ناراحتی زیاد گفتم: آقا ولی این درست نیست که انقدر برای بعضی ها سختگیری می کنند. شرایط آدم ها با هم فرق داره وقتی می بینید یک نفر انقدر شرایطش خاصه نباید انقدر براش سخت بگیرید. یکی که میتونه راحت جابجا بشه با من خیلی فرق داره.

_ بله درست میگید ولی باور کنید ما هم تقصیر نداریم مجبوریم.  

_ نه خواهش میکنم میدونم شما هم تقصیر ندارید ولی برای بعضی ها باید یکسری تفاوت قائل بشید.

_ خانم ببخشید ولی اگر بدونید چه خلاف هایی با همین ویلچر صورت می گیره بعد به ما حق میدید که زیاد سخت بگیریم. من از شما عذر میخوام.

_ چی بگم؟!!

مرحله آخر و زمان خارج شدن از سالن و رفتن به سمت ماشین بالابر آقایی که دم در نشسته بودند و شاهد عصبانیت و دلخوری من بودند با لبخندی رو بمن کردند و گفتند:

_ از ما دلگیر نباشید ...

لبخندی زدم و گفتم: نه. شما لطف دارید.

داخل بالابر باید ویلچر را عوض می کردم و روی ویلچر مخصوص می نشستم و تا نزدیک صندلی هواپیما بااون ویلچر کوچک می رفتم. ویلچری که حفظ تعادلم روی اون تقریبا غیر ممکن بود. بابا و حامی مراقبم بودند و آقایی ویلچر را می بُرد در حالی که مدام سفارش می کردم مواظب باشند و عجله نکنند.

داخل هواپیما با حامی سر به سر مامان میذاشتیم که نترسه و ما شانس سقوط و هیجان های قبلش را نداریم.نیشخند

و

بالاخره رسیدیم مشهد...

۱٤ تیر ۱۳٩٢ | ۸:۳۱ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................