"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢۱ بهمن ۱۳٩۱

از همین جا اعلام کنم که متنفرم از اونایی که بدون خوندن مطلب فقط کامنت تبلیغاتی میذارند و میرن. یعنی دلم میخواد همین لپ تاپ را روی سرشون خرد کنم.عصبانی

آخه بابا مطلب را بخون ببین کوچکترین ربطی به اراجیفی که داری ثبت میکنی داره یا نه؟

حتی به خودم زحمت نمیدم کامنت هاتون را بخونم.سبز

..........................................

 

دوستم که بجای اسم فقط نقطه گذاشته بودی، این همه وقت صرف کردی و نظرات طولانی گذاشتی ممنون، لطف کردی اما چرا بدون اسم و مشخصات؟!!!!!




نویسنده: mahdis - ۱٦ بهمن ۱۳٩۱

نمیدونم چرا توی این شرایط تلخ همه چیز بویی از مرگ داره!!!

با تعداد زیادی از کسانی که در ارتباطیم یک خبر فوت از دوستی آشنایی همکاری یا قوم و خویشی دارند.

صدا و سیما خبر فوت چند تا از هنرمندان و دکتر حبیبی و ...

ایمیلم را باز میکنم. در حالی که توی خونه تنهام. ایمیلی با سابجکت "پایان دنیا". تصاویری از غسالخونه و مراسم کفن و دفن و خاکسپاری. با حال بد و گریه ایمیل را پاک می کنم.

سریال زمانه ؛ فوت مادر و اشک های ارغوان و به دنبالش اشک های من و مامان.

باز خونه تنهام. از بین 10-12 فیلمی که تو لپ تاپ دارم انتخابم بطور اتفاقی میشه، "برف روی شیروانی داغ". فیلم با فوت استاد و مراسم ترحیم شروع میشه و من نمی تونم بیشتر از 10 دقیقه ش را ببینم و شروع میکنم به نوشتن...

 

خیلی سعی می کنم این همه انرژی منفی اطرافم اون تاثیر عمیق را روی روانم به جا نگذاره.

اما دیدن و تحمل کردن غم چشمای عزیز ترین هام خیلی سخته. تازه باید به اونها هم دلداری بدم و یه مشت جملات بی معنی را هی تکرار کنم و تحویل شون بدم.

دنیای بدیه. خیلی بد. خیلی بی وفا و نامرد...

میون این همه امواج منفی، چه دلخوشی و انگیزه ای برای خودم ایجاد کنم تا این حس های بد شکستم ندهند و مثل خوره روحم را نخورند؟ نمی دونم...

میگن از هر چی فرار کنی بیشتر میاد دنبالت. شده حکایت این روزهای من.




نویسنده: mahdis - ٧ بهمن ۱۳٩۱

یه عالمه حرف دارم و یه مغز فوق العاده شلوغ و به هم ریخته که هیچ چیزی سر جای خودش قرار نداره.

متاسفانه در اولین روز ربیع پدربزرگم به رحمت خدا رفتند.

روزهای بد و صحنه های تلخی را به چشم دیدم. روحیه م را خیلی باختم و مثل بچه ها یه ترس بزرگ مدام آزارم میده و تنم را می لرزونه.

بابایی بیش از 17 ساله که با بیماری های مختلف دست به گریبان بوده. خیلی ضعیف شده بود و پوست بدنش فقط روکشی شده بود برای استخونهای نحیفش. بابایی تو جوونی ش ورزشکار بود. بازیگر بود. سری تو سرها داشت اما بیماری اونا از پا درآورد.

نمیدونم حس درونیم را چطوری تشریح کنم؟

گیج شدم. خیلی چیزها از یادم رفته. غم غریب و ترس عجیبی حالم را خراب می کنه.

 

اگر تونستید مومنین و مومنات را ( + بابایی) با قرائت فاتحه ای خوشحال کنید.




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................