"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

نمی دونم چرا این چند وقته نوشتن انقدر برام سخت شده. هر چی تلاش می کنم یه چیزی بنویسم موفق نمیشم. البته این گوگل ریدر هم بی تاثیر نیست. انگار تمام وقت نت گردی من به خوندن مطالب گودر پر میشه و اجازه نمیده به کارهای دیگه برسم. این فیس ب و ق هم که دوستان اونجا جمعند، مجبورم اول برم اونجا یه چرخی بزنم و از حال و احوال شون باخبر بشم و بعد بیام بیرون سراغ گودر.نگران

وقتی کامنت های انرژی بخشی مثل کامنت گودمام عزیز را می خونم که سرشار از لطف هستند (سلام خانمی
سه روزه که با وبلاګتون اشنا شدم و به عظمت روحتون غبطه خوردم/هر کار که میخوام انجام بدم جلوی چشمم هستید
دختری که با مغزش راه می رفت /خوش به حال پدرو مادرتون که اینقدر فرزندشون عمیق فکر می کنه
شاد باشید
     نویسنده: گودمام) و می بینم همین تک و توک نوشته هام میتونه تاثیر گذار باشه تشویق میشم که بنویسم اما مغزم یاری نمی کنه. اصلا این حس تنبلی در نوشتن را دوست ندارم. امیدوارم گذرا باشه.

هفته بعد هفته شلوغی را پیش رو دارم. عروسی داریم و طبق معمول من تا هفته آخر هیچ کاری انجام ندادم. 4 شنبه هم که احتمال خیلی زیاد برم نمایشگاه. شما هم تشریف بیارید.چشمک شاید تلنگری به ما زدید و از این حالت ما را رهانیدید.




نویسنده: mahdis - ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

سرویس که اومد دنبالم دیدم به جز من دو تا آقایی که اونها هم از ویلچر  استفاده می کردند داخل ماشین هستند. با کسی که دفعه اول می بینمش زیاد وارد بحث و سوال و جواب نمیشم (بخاطر شناختی که ازشون ندارم و بعضی مسائل دیگه) مخصوصا که من تنها خانمه داخل ماشین بودم. یکی از آقایون تقریبا مسن بودند اما آقایی که دکتر  صداشون می زدند 3-4 سالی از من بزرگتر بودند. دو سه تا سوال از من شد و من هم پاسخ دادم اما آقای دکتر انگار خیلی حوصله نداشتند و به چهره شون می خورد که در حال تحمل درد شدیدی هستند. سعی کردم در کمال آرامش و با لبخند جوری که ناراحت نشن، سوال کنم: شما پزشکی خوندید؟

بله

ببخشید ضایعه نخاعی هستید؟

بله

تخصص هم گرفتید؟

رفته بودم کشور  ...... که تخصصم را اونجا بگیرم. تصادف کردم پرت شدم ته دره نخاعم به شدت آسیب دید مجبور شدم بخاطر خانواده برگردم ایران

الان قصد ندارید درس یا کار را ادامه بدید؟

فعلا دارم روی دستهام کاردرمانی و فیزیوتراپی انجام میدم اگر قدرت دستام  برگرده کارم را شروع کنم

انشالله که بر می گرده.....

کلی فکر توی سرم چرخ می زدند. ایشون منتظر بودند تخصص پزشکی بگیرند و برگردند ایران ........ بعد یه حادثه کل زندگی را زیر و رو می کنه. وقتی خودشون از تمام مسائل پزشکی اطلاع داشتند من چه حرفی برای گفتن داشتم؟ پس سکوت کردم!

هر دو آقا می  گفتند که در زمان تصادف شون تجربه مرگ داشتند. گفتم که همیشه دوست داشتم با چنین افرادی رو به رو بشم و کلی سوال ازشون بپرسم. جداَ حال و هوای خوبیه؟ راسته که میگن دوست نداشتیم برگردیم به دنیا؟

بله خیلی حس خوبیه. حس  سبک سدن، حس آرامش عمیق، بدون احساس هیچگونه دردی

آقای راننده صدای ضبطش را تا آخر زیاد کرده بود و می گفت: اینم برای شما آقای دکتر.

(برای تغییر روحیه و انرژی گرفتن آقای دکتر)

دیگه وقتی برای سوال و کنجکاوی نداشتم. رسیده بودم دم خونه با ذهنی مملو از اتفاقات پیرامون زندگی دکتر.

براشون خیلی دعا کردم ...




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................