بیشتر مطالب رو خوندم خیلی دلنشین بود. افرین به قلم نوشتنت و خوش به حال مادرت با همچین دختری. منم تا سال 82 خانواده داشتم بابا مادر برادر ابجی................
در کل خانواده داشتم اما همشون با هم توی زلزله از دست دادم و تنها شدم .........
از اون به بعد قدر همه لحظه های با هم بودنو میدونم شما هم قدر ثانیه به ثانیه از زندگیت رو با خانوادت و دوستانت بدون..........
اخه راه برگشت نداره دیگه............

 

پاسخ من: آره دوست عزیزم راست میگی.ناراحت از ته دلم از احد واحدی که فقط اونه که حکمت این اتفاق ها را می دونه برات آرزوی صبر می کنم. آدمی همینه ، تا نعمتی را داره قدرش را نمی دونه. منم قدر سلامت و بی درد بودن را الان می دونم که تمام دقایقم با درد جسمی می گذره. قدر سلامتت را بدون و شاکر خدا باش که به لطف او، به زودی روزهای خوب خدا به استقبالت می آیند.