"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٩ آذر ۱۳۸٩

تاسوعا عاشورای امسال، بهتر بگم کل دهه اول محرم امسال 1 دسته عزاداری هم ندیدم. صدای هیچ طبلی دلم را به تلاطم نیانداخت. شب عاشورا  بعد از چندین سال رفتیم محل قدیم. مثل همون دوران بچگی عجب صفایی داشت اون هیئت. تنها فرقش این بود که مداح اون سال ها بچه بود و حالا اون بچه قدیم با پسر کوچولوش دو صدایی می خوندند و دل آدم را می لرزوندند.

 نماز ظهر عاشورا در محل خودمون خوندیم. و بعد، دیدن رد و بدل کردن شماره ! و برگشت ما به خونه. همین. تمام شد.

مثل اینکه این شب ها شیطان خیلی دست و پا میزنه که به آدم نزدیک بشه. نمی گم خودم خیلی از دستش در امان بودم ولی ....

خدا ببخشه ما را.....




نویسنده: mahdis - ٢۳ آذر ۱۳۸٩

دیروز زنگ زدم به 1 دختر بچه 12 ساله که تولدش را تبریک بگم. می گم: چیکار می کردی؟ داشتی مشق می نوشتی؟

میگه: نه. دوست مامانم گفته خدا روز تولد آدم ها بهشون از هر وقتی نزدیک تره. برو وضو بگیر. رو به قبله بشین بعد هر آرزویی که داری از خدا بخواه، حتما بهت میده.

وقتی می بینم با چنین یقینی حرف می زنه میگم: حتما اون خانم درست گفته. برو آرزوهات را به خدا بگو. منم دعا کن.

مثل خانم بزرگا جواب می ده: شما که همیشه جلوی چشم ما هستی !

میگم: مرسی قربونت برم. تولدت هم مبارک.


انقدر با اطمینان حرف می زد که انگار آرزوش تا اجابت هیچ فاصله ای جز خواستنش نداشت.


همچین خدای نزدیکی در دلم، آرزوست.

تا صداش کنم بگه: باشه

(البته نه همه مواقع)




نویسنده: mahdis - ٢٠ آذر ۱۳۸٩

چقدر خوبه وقتی یاد خاطرات تلخ سال های قبل می افتی، یه دوست کنارت باشه که دست های سردت را بگیره و به صورت گرمش بچسبونه تا دستات گرم بشه. هی تو چشاش اشک جمع بشه و بخاطر تو، جلوی چکیدن اشک هاش را بگیره.

چه خوبه دوستی داشته باشی که انقدر از شیطنتش بخندی که جناغ سینه ات درد بگیره و تا دو روز این درد همراهت باشه. (از بس فعالیت نمی کنم، با خندیدن اعضای بدنم هم به حرکت و ورزش وادار میشن)

چه خوبه دوستی داشته باشی که بتونه کاملا درکت کنه و درکش کنی و همدرد و همزبون هم باشید.

(مورد آخر یکی از همین دوستانه که در دنیای مجازی هم فعالیت می کنهچشمک فرزانه عزیزم)


کلا داشتن دوستان خوب یکی از نعمت های لذت بخشه خداونده.




نویسنده: mahdis - ۱۳ آذر ۱۳۸٩

پر از گلایه ام

پر از کینه ام

پر از خشمم

بابت دیروزی که باز در عزلت ماند. بابت دیروزی که دردی از ما دوا نکرد هیچ، با دیدن کم توجهی ها و بی توجهی های مکرر حتی در آن روز خاص ، زخمی بر دل شد و نمکی بر آن.

الناز و دیبا که می دانند چه می گویم و دیگرانی که همدردند، کاری کنید، حرکتی کنید، حنی کوچک. تماس با شماره 162 و بیان گله ها.


برای اطلاعات بیشتر فقط و فقط به نوشته زیر تقویم نگاهی کنید. نه به تلویزیون و نه به رادیو، که دست خالی باز می گردید.

ای کاش همان 1 فیلم هم ساخته نمیشد و مایه عذاب نمی شد.عصبانی

12 آذر ..... !!!!!!!!!!




نویسنده: mahdis - ٦ آذر ۱۳۸٩

نه به زمان هایی که روزها می گذره و آدم از خونه خارج نمیشه. نه به وقتهایی که پشت سر هم مهمونی و عروسی و تولد. از دست روزگار این شلوغی ها همیشه در حین هپلی بودن (ابروی پر و صورت نا مرتب و... واه واه!!! البته خدا عمری بده به جعبه کمک های اولیه آرایشیزبان) اتفاق می افته.

دیروز تولد پسر عمو جان (برادر جوجه) بود. مهمان ها همه پسر. البته از لحاظ سنی کوچکتر از بنده. (فکر بد نکنید) کلا با خانواده جوجه ارتباطی فراتر از فامیلی داریم و یه جورایی مثل خواهر برادر با هم بزرگ شدیم.

ساعت 2 زنگ می زنند به من که تحت هر شرایطی تو باید بیای.

از هر طرف صدای اصرار و قسم پشت قسم که تو باید بیای. پاشو سریع حاضر شو ما میایم دنبالت.

ای خدا 2 طبقه را چه جوری بیام بالا؟؟؟؟؟تعجب بابا هم نیست. الان چه جوری من یک ربعی حاضر بشم بیام؟؟!!!!!

انقدر قسمم می دن و اصرار می کنند که دیگه هیچ جایی برای نه گفتن باقی نمی گذارند.

وقتی مامان می بینه سریع و عجله ای دارم دستی به سر و صورت می کشم با تعجب نگاهم می کنه و میگه: مگه می خوای بری؟!!!!!!!

_ آره

_ چه جوری؟

_ کمک می کنند دیگه شوهراشون و پسر عمو ها.عینک

مامان از این همه بیخیالی تعجب می کنه و سعی می کنه به نرمی پشیمونم کنه : سخته. نمی تونند. پله ها زیاده. بابات هم که نیست پشت ویلچر را بگیره.

بنده هم با سماجت به کارم ادامه می دم.

با وجود اینکه همیشه حاضر شدنم کلى طول می کشه، ایندفعه بدون وسواس زیاد، سریع حاضر میشم و با مامان راه می افتیم. 3 الی 4 دقیقه بعد می رسیم سر خیابون و زنگ می زنم: نیرو کمکی ها را بفرستید پایین.

3 نفری کمک می کنند و دو طبقه را میریم بالا. پسر عمو جان در حین بالا بردن از پله ها مدام انرژی میده و تکرار می کنه: اصلا سخت نیست چقدر سبک شدی.

_ آره عزیزم باربی شدم.نیشخند

خانوادگی همه تعجب کرده بودند. باورشون نمی شد که به این سرعت دل به دریا بزنم و راه بیفتم. بقیه مهمون ها را فراموش کرده بودند. انقدر اطرافم می چرخیدند که واقعا شرمنده می شدم.

 

گاهی وقت ها آدم باید خدا را شکر کنه بخاطر وجود یکسری افراد در زندگیش. گاهی وقتا یه مسائلی باید پیش بیاد تا اطرافیانت را بهتر بشناسی و محبت شون را ملموس تر حس کنی. گاهی وقتا لازمه چشمات را به روی سختی ها ببندی و بی گدار به آب بزنی.

با وجود سازهای مختلف و بزن و بکوب و جوونایی سر زنده ، همگی هنرمند و خواننده و نوازنده و رقاص و شیطون قاعدتا خیلی خوش گذشت.چشمک

 

جای شما خالی...




نویسنده: mahdis - ٢ آذر ۱۳۸٩

  یکشنبه ای که گذشت و دوشنبه هفته بعد عروسی دعوت داشتیم و داریم. از اونجایی که قرار بود عروسی اولی را نرم تمام کارها را گذاشته بودم برای عروسی دوم و حسابی هپلی شده بودم. (خانم ها می دونند یعنی چی! لطفا عمق فاجعه را درک کنیدوقت تمام) بعد از ظهر یکشنبه مامان میگه که زشت تو نیای ناراحت میشن.

میگم: مامان پس پله های سالن را چی؟ اگر پله ها نبود حتما می اومدم.کلافه

_ کمک می کنند می برن بالا. پاشو حاضر شو

_ مامان با این سر و وضع؟؟؟؟؟؟هیپنوتیزم

و این چنین می شود که تصمیم به رفتن میگیریم و از چشیدن طعم تلخ تنها خانه ماندن جان سالم به درمی بریم. یه دستی به سر و صورت می کشیم و می رویم. اعتماد به نفس کاذب که میگن همینه ها.ساکت  از حادثه سقوط ماشین هم جان سالم به در می بریم. اصلا متوجه نشدیم که چه اتفاقی افتاد که ماشین از بجای اینکه از خود شیب بیاد پایین، از کنار شیب پرت شد پایین. صدا انقدر بلند و وحشتناک بود که کلی آقا اومدن جمع شدن دور ماشین. بابا جان هم که قربانش بروم در کمال آرامش پیاده میشن و نگاهی گذرا به ماشین می ندازن.

چه جوری شد ماشین چپ نشد خدا می دونه.

داخل سالن از دیدن پله ها شوکه میشم. سری اول 6 تا پله. سری دوم 20 تا پله پشت سر همتعجب بدون هیچ توقف گاهی برای نفس کشیدن. ردیف سوم 7 پله. همه پله هایی که قبلا دیده بودیم یک طرف، دیدن 20 تا پله پشت سر هم برق از سرمون پروند. خودش به نوعی از عجایب بود. فکر کنم رکورد زده بودند.

محیط نظامی بود و سریع چند تا سرباز را برای کمک صدا کردند. گفتم آخه برای شما سخت میشه. پله ها خیلی زیادن

بنده خداها می گفتن: نه خانم ما عادت داریم. ما آسانسور سیاریم.

بابا پشت ویلچر را گرفت و رفتیم بالا در حالی که کلی غصه بابا و کمرش را می خوردم.

عروسی به خیر و خوشی گذشت. البته 1 عروسی کاملا متفاوت.

موقع پایین اومدن از پله ها. از  بالا تا پایین همش آینه روبروم بود. شاید برای اولین بار بود به این توفیق دست یافته بودم که ناظر کمی و کیفی چگونگی حمل ویلچر مبارک از پله ها باشم.

خاک به سرم همچین پر ادعا و افاده اون بالا نشسته بودم که انگار سوار بر تخت همایونی شده بودم.عینک یکی نیست بگه آخه دختر ویلچر نشینی هم فخر فروشی داره؟؟؟

حالا سالن عروسی دوشنبه هم مجدد مزین به مقدار فراوانی پله ست. اقلا دعا کنید اونجا هم آینه داشته باشه تا ما مشغول دید زدن خودمان شویم و سختی عبور از پله ها و دغدغه حاملین ویلچر از یادمان برود.نگران

(طنز تلخ بود زیاد جدی نگیرید)




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................