"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٥ آبان ۱۳۸٩

حسی که الان دارم را نمی دونم چطوری باید توصیفش کنم؟

اول وارد صفحه یکی از دوستام در ف ی س بوق شدم. دیدم عکس دوران بچگیش را گذاشته. همون روزایی که توی دبستان با هم بودیم. همون رروزای شیرین و فراموش نشدنی که خاطرات خوبش از ذهنم پاک نمیشه. هنوز مشغول دیدن و سیر کردن در عالم کودکی و لذتاش بودم که از فرند لیست اون دوست، دو سه تا دوست دیگه را پیدا کردم و با یکی شون هم حرف زدم. بعضیاشون چقدر فرق کرده بودن. بعضی هاشون هم با همون صورت بچگی بزرگ شده بودن.

حال عجیبی دارم.

بغض گلوم را گرفته و طبق معمول اشکم در نمیاد تا سبک بشم.

چقدر بد جور دلم برای اون دوران تنگ شده. چقدر زیاد هوایی شدم.

چقدر دلم اون موفع ها را می خواد.

قرار شده یه قرار بذاریم و دور هم جمع بشیم اما اگر بخوام مثل الان بهم بریزم واقعا برام سخته .....

نمی دونم تا چه حد می تونید درکم کنید؟؟؟

فقط بگم شب عجیبی بود!!!!!

حس عجیبی بود. نا شناخته بود. گنگ بود و کمی تلخ ....




نویسنده: mahdis - ٢٤ آبان ۱۳۸٩

خوبی تک بودن توی جمعیت زیاد؛ اینه که اگر کسی دنبالت بگرده، سریع و بی درد سر پیدات می کنه.

چند روز پیش با دوست جون رفته بودیم مجتمع تجاری پایتخت. نیم ساعت آخر که برای برگشتن عجله داشتیم قرار بود یه آقایی (از آشنایان) که قبلا حضوری همدیگه را ندیده بودیم، بیاد نظر کارشناسی بده. زنگ زدند روی گوشیم که من رسیدم. گفتم باشه الان میام در.

قبل از اینکه به در برسم. آقای نگهبان میگه: خانم

_ بله

_ یه آقایی دنبال شما می گشتند

_ بله. ممنونتعجب

بماند که همین نکته خیلی وقت ها هم به ضرر ما تموم میشه. همش توی چشم بودن هم درد سر ساز میشه و آدم نمی تونه کار یواشکی انجام بده.نیشخند




نویسنده: mahdis - ۱٦ آبان ۱۳۸٩

از طرف طناز به این بازی دعوت شدم راستش زیاد بلد نیستم "ترین" انتخاب کنم چون می دونم که از حکمت خدا مطلع نیستم و شاید مثلا همون بدترین تصمیم زندگیم یه جا به نفعم تموم شده و من بی خبر موندم. حالا برم جواب بدم ببینم چی میشه ...

بدترین اتفاق زندگی شما:  جدا شدن از 1 دوست

خوبترین اتفاق زندگی شما: سفر مکه. تولد 1 داداش کوچولو (حامی)

بدترین تصمیم زندگی شما:  یادم نمیاد. شاید ادامه ندادن ......نگران

بزرگترین پشیمانی زندگی شما:  جوابی مشابه بالایی البته قسمت دوم بالایی

فرد تاثیرگذار در زندگی شما:  مامان و بعضی از دوستام

آیا به معجزه اعتقاد دارید؟:  تا چه معجزه ای باشه. مثلا وقوع بعضی اتفاق ها که باورش برامون غیرممکنه، به نظرم معجزه ست. ولی اینکه مثلا یه روزی بلند شم راه برم، نه.

چه آرزویی دارید؟:  رسیدن به آرزوهام. سلامتی و از دست ندادن عزیزانم

چقدرخوش شانس هستید:  ای. کمی تا قسمتی

خیانت:  اهل بد حرف زدن و فحش دادن نیستم. تنها موردی که انقدر عصبیم می کنه که نمی تونم خودم را کنترل کنم و ناخواسته یه چیزی از دهنم می پره، وقتیه که در مورد خیانت چیزی بشنوم یا ببینم.عصبانی

عشق:  اصلا نمی تونم بگم خوب یا بد. درسته باعث انگیزه میشه ولی انقدر از نکات درد آورش دیدم و شنیدم که نمی تونم بگم مطلقا سفیده مگر اینکه زمینی نباشه و خدایی باشه که اونم ما کجا و.....

دروغ:  دیوونه میشم از دست اونایی که مثل نقل و نبات ازش استفاده می کنند. نمیگم اصلا دروغ نمیگم ولی وقتی واقعا دیگه چاره ای ندارمخجالت مجبور میشم یه کوچولو جوری که به کسی ضرری نرسونه (با کمال شرمندگی) دروغ بگم. البته خیلی خیلی کم پیش میاد.

ازچه کسی بدتان می اید؟:  از خائن. از دورو. از متظاهر. از اونی که زیر قول و وعده ش میزنه. از اونی که احترام به شخصیت آدم ها سرش نمیشه

آیا تا به حال دل کسی را شکسته اید:  حتما شکوندم

دلیل انتخاب اسم وبلاگ:  قبلا توضیح دادم و فکر می کنم بی ربط به خودم و دلیل نوشتنم نباشه

از میان بچه های وب چه کسی رو بیشتر دوست دارید؟:  نمی تونم 1 نفر را انتخاب کنم چون بارها پیش اومده 1 نفر بار اول بوده به وبم سر زده ولی انقدر محبت داشته که همون بار اول هم به دلم نشسته و دوسش داشتم.

تعریفی اززندگی خود:  گاهی وقت ها وقتی بر میگردم عقب و دقیق میشم رو زندگیم، یه جاهایی واقعا باورم نمیشه که تونستم تحمل کنم و از اون مرحله بگذرم اون وقته که میگم فقط و فقط اون بالا سری دستم را گرفت و نذاشت بشکنم.

واژه های زیر یادآور چه هستند:

هلو:  موقع عکس انداختنچشمک

اشک:  آبی بر آتش دل که متاسفانه یا خوشبختانه خیلی مواقع ازش محرومم

خواهرشوهر:  اگر تا آرنج هم بره تو عسل باز خواهرشوهره

رنگ چشم شما:  قهوه ای سوخته

رنگ موردعلاقه شما:  یاسی بنفش سفید (در کل رنگ های شاد)

جواب تلفن و ارتباطات: امااااااااااااااااااان که خیلی از وقتم پای تلفن می گذره. هیچ درمانی هم ندارههیپنوتیزم

کلام آخر: آن دردهایی که ما را نمی کشند ما را قوی تر می سازند.

 

عزیزانی که به بازی دعوت می شوند:

هانیل _ دیبا _ پرینسس _ صورتی _ امیر _ مامان پارسا




نویسنده: mahdis - ۱۱ آبان ۱۳۸٩

میگم: خیلی سردمه. اصلا تحمل سرما را ندارم.

میگه: تو تابستونم که گرما زده میشی و تحمل گرما را نداری. ببینم عزیزم تو را از پوست ساختن یا از پوست پیاز؟؟؟!!!

ببینید هیچ کس نمی تونه من را درک کنه.نگران اصلا بدنم در مقابل سرما مقاومت نداره. فکر نکنم هیچ کس مثل من باشه. یه وقتایی انقدر سرما توی بدنم نفوذ می کنه و اذیتم می کنه که گریه م می گیره.ناراحت

میگم: کاش مثل خرس ها زمستون ها را می خوابیدم و اول بهار بیدارم می کردید.

میگه: حیف نیست؟ اون وقت شش ماه سال را توی خواب بودیا !

میگم: تو دعا کن از اون 6 ماه بیداری استفاده ببریم بقیه ش پیشکش ...




نویسنده: mahdis - ۸ آبان ۱۳۸٩

5 شنبه بعد از ظهر در مجتمع علاء الدین با یک پدیده جدید آشنا شدم. از اونایی که فقط همین حوالی میشه پیدا شون کرد.

در اتوبوس ها را دیدید یه میله عمودی دارند، دقیقا چنین میله ای را توی آسانسور کار گذاشته بودند.

وقتی در آسانسور باز شد و من و بابا با این پدیده مواجه شدیم مونده بودیم چی بگیم؟؟؟؟؟

.

.

.

.

اینم از اختراعات بشری که به این فکر نمی کنه که 1 فرد با ویلچر چطور می تونه وارد آسانسور بشه ؟؟؟؟؟؟

تازه 1 نفر هم به سختی از کنار میله رد میشد و اگر یه خورده هم تپل تشریف داشتن که اصلا رد نمیشدن و چاره این بود که از پله برند که ما از استفاده این یکی هم محروم بودیم....

 




نویسنده: mahdis - ۳ آبان ۱۳۸٩

بعد از اتمام 3 ساعت مرتب و منظم نشستن در جلسه با جوجه داخل اسانسور میشیم.

وسط راه، آسانسور گیر می کنه و دوتایی منکر هرگونه ترس میشیم و شروع می کنیم به شوخی و خنده و چرت و پرت گفتن.Happy Dance مثل این بچه هایی که از حبس رها شدن و تا می تونن آتیش می سوزونند.

 از طرفی هم خیس عرق شدیم و جوجه دو دستی چسبیده به من.

بعد اون همه رعایت نظم و باکلاس بودن در جلسه، متوجه میشیم اونایی که اومدن کمک تا از بالا آسانسور را بکشن بالا به راحتی صدای ما را شنیدند و .........

حالا تصور کنید چه حالی شدیم ما !!!!!!!!!!!!

 

بدون هیچ حرف و با سری به سمت پایین بی سر و صدا از در آسانسور میایم بیرون.

..............................................................................

دسته گل دوم:

هوس می کنم این دفعه این جوری لباس بپوشم برم بیرون.

مانتوی قرمز مایل به زرشکی با ساق دست سفید و شلوار سفید و روسری طرحدار رنگ شاد با آرایش صورتی.

وسطای راه تقریبا نزدیکای مقصد که نه راه پس داریم نه راه پیش ............ تازه یادمون می افته که امروز شهادته.

 

بعد اون همه ذوق و شوقی که نابود شد، به شدت دلم می خواست هر چه زودتر برگردم خونه تا بیشتر از اون ............




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................