"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٦ مهر ۱۳۸٩

موقعیت:

من و حامی تنها توی خونه. حامی مشغول انجام تکالیف و من هم بصورت دراز کشیده روی زمین مشغول صحبت با تلفن.

یک لحظه نگاهم به سقف می افته می بینم 3 وجب اونور تر از بالای سر بنده سوسکی مشغول تفریح و راهپیمایی می باشند. حرف زدن با تلفن یادم میره و جیییییییییییییییییییییییغ می کشم حامی پاشو بکشش.

حامی میره از آشپز خونه تجهیزات میاره. حشره کش و دمپایی و .......Gun Touting

انقدر جیغ و داد میکنم که دوستم داد میزنه قطع کن برو یه فکری به حال سوسکه کن.

تا حامی بره و بیاد سوسکه هم اومده جلوتر. تا میاد بزندش ....... داد میزنم که نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.

مشکل اینجا بود که سوسکه روی سقف دقیقا بالای سر من بود. اگر می زدش می افتاد پایین و جنازه با بنده مماس می شد.

حامی میگفت داره خودش را می خارونه صبر کن الان میره اونور ........................... آهان یه ذره اومد جلوتر.

حامی شروع می کنه به دست زدن و تشویق کردن سوسکه:

_: برو برو. برو برو. سوسکه برو. بدو برو (ریتمیک بخوانید)

یک لحظه نگاه می کنم می بینم دقیقا face to face شدیم. بنده را تصور کنید در حال سکته ...... که الان سوسکه هول میشه می افته پایین.

_: نخوووووووووووون حامی بیا دست منو بگیر بشینم، بعد بکشش.

تا میاد دستم را بگیره یادم می افته یه دستش تو گچه.آخ پشیمون میشم.

میگم نه بلند نمیشم.

اصرار می کرد دستت را بده من بلندت می کنم.

دلم نیومد. گفتم نه.

خدایا چی کار کنم؟؟؟؟؟؟ اینم که جا خوش کرده بود و از جاش تکون نمی خورد. اگر یه کم می رفت اونور تر می تونستیم بکشیمش. اما لامصب از جاش تکون نمی خورد.

تنها فکری که به سرم رسید این بود که : یه چادر بیار بنداز روی من بعد بکشش.

چادر را انداخت.

_: حالا بکشمش؟

گوشه چادر را میزنم کنار می بینم یه چند قدمی زحمت کشیدن رفتن اونور.

_: بززززززززززززنش.

حامی ضربه را وارد می کنه و من از زیر چادر جیغ می کشم.

_: کجا افتااااااااااااااااااااد؟

_: نترس بیا بیرون. اونور افتاد

این هم ماجرای تنهایی من و حامی و سوسک بد جنس.




نویسنده: mahdis - ٢۳ مهر ۱۳۸٩

این روزها لذت خوردن عصرانه 1 عدد انار ترش + نمک + گلپر را با 6 پرس جوجه کباب و دو تا لیوان آیس پک و ... اصلا اصرار نکن با هیچی عوض نمی کنم.

امتحان کنید.

 

باور کنید من الان این شکلی امخوشمزه




نویسنده: mahdis - ٢٠ مهر ۱۳۸٩

تا دو سه شب پیش که صدای خش خش برگ ها را زیر چرخ های ویلچرم شنیدم ، باورم نشده بود که پائیز اومده.

مثل بچه های کنجکاو و شیطون از قسمت هایی می رفتم که برگ ها روی زمین ریخته بودند.

خیلی لذت داشتبغل اولین بار بود که خودم می تونستم ویلچرم را راه ببرم و با خواست خودم روی برگ ها قدم بزنم. البته قدم زدنی به وسیله چرخ های ویلیچشمک

572Fresh_Morning.jpg

(جای من و ویلی اینجا خالیه ها)




نویسنده: mahdis - ۱٠ مهر ۱۳۸٩

اگر پست قبل را گذاشتم، هدف داشتم:

کامنت علی آقا:

تروخدا اینجوری صحبت نکن عزیزم.قلب آدم درد میگیره.حرفهات خیلی قشنگ هست.ممکنه به جایی نرسه اما مسلما بذر فکر و انگیزه رو تو دل آدمایی میشونه که ممکنه بعدها کاره ای بشن و کم کم باعث عملی شدن این موضوع بشن.مهدیس ناراحت شدم ازین وضعی که شرح دادی.ایکاش این وضع سریعتر درست بشه

 پاسخ من:

با اجازتون کامنت شما را عمومی کردم تا بگم که همین که افرادی مثل شما به فکر فرو میرن و امکان داره در آینده کاری انجام بدن برام خیلی ارزش داره. یعنی اون بذره پاشیده شده. شاید شما یه جایی نگاه متعجب یه بچه را دیدی و همون موقع به یاد این پست افتادی اون وقت خودتون را ملزم می کنید برید جلو و با بچه صحبت کنید.

این میشه فرهنگسازی.
این میشه اون هدفی که من و دوستام میخوایم بهش برسیم.
فقط به این فکر نکنیم که کاره ها و مسئولین کاری کنند. از خودمون شروع کنیم. از من، از شما، از همین دوستایی که اینجا را می خونند.
از درد و دلم ناراحت نشید که اصلا دوست ندارم و با هدفم متغایره.از خود راضی

 

 

کامنت دوستی دیگر:

ایده یه شخص خیلی کارساز نیست .... چون صداش به جائی نمیرسه ....
اونهائی که مسئولیت دارند و در فرهنگ سازی یا در اجرا قدرت عمل دارند باید حرکتی داشته باشند .... البته این گفتنها و طرح کمبود ها در هر زمینه شاید نیاز رو ملموستر نشون بده تا کاری درست در این زمینه انجام بشه و این نیست که طرح خواسته هم فایده ای نداره که حتما" فایده داره ..... با گفته هات موافقم و به امید آن روز...

 پاسخ من:

 البته این گفتنها و طرح کمبود ها در هر زمینه شاید نیاز رو ملموستر نشون بده تا کاری درست در این زمینه انجام بشه

مرسییییییییییی. دقیقا منظور منم همینه.تشویق

اول دلم می خواد نیازه نشون داده بشه و پر رنگ بشه. بعد از خودمون شروع کنیم به فرهنگ سازی.

 

خانم معلم عزیزم:

در مورد این پست هم واقعا پیشنهاد جالبی دادی .... باید اینا رو به فیلمسازامون بگیم ..من یه همکار دارم همسرش با این کارگردانا دوسته و کار هنری میکنه ...شنبه حتما بهش میگم این پیشنهادت رو مطرح کنه ....
به چیز خوبی اشاره کردی ....

 پاسخ من:

نمی دونید چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم پیشنهادم مورد استقبال شما قرار گرفت و از اون بهتر اینکه با همکارتون در موردش صحبت می کنیییییییید
برام دنیایی ارزش داره

خیلی خوشحال شدم اگر اینجا بودید محکم و از ته ته ته ته دلم می بوسیدمتونماچ

 

اگر میام در بین نوشته هام از اینجور موارد هم می نویسم مطمئن باشید فقط هدفم فرهنگسازیه و بس. مطمئن باشید من از این نگاه بچه ها ناراحت که نمیشم هیچ، اگر بزرگتری هم اینطور نگاهم کنه ناراحت نمیشم. دیگه ناراحتی و این حرفا فکر کنم از من گذشته. اون موقع که بچه دبستانی و حساس بودم هم باور کنید به ندرت و انگشت شمار پیش می اومد که از نگاه ها ناراحت بشم. دیگه چه برسه به حالا که دیگه عمریه تو این جامعه زندگی کردم.

وقتی بر میگردم به عقب و می بینم توی اون دوران بچگی انقدر عاقلانه و بی تفاوت از نگاه ها و حرف ها می گذشتم باور کنید تعجب می کنم.

اگر من و امثال من می خواستیم با این نگاه ها جا بزنیم که زندگی برامون غیر ممکن می شد و باید صبح تا شب می موندیم گوشه خونه نه درسی، نه کاری، نه تفریحی، نه خریدی. ولی من و دوستام دقیقا بر عکس عمل کردیم. اومدیم و موندیم و خودی نشون دادیم.

دلم نمی خواد  بی هدف بنویسم، دو روز یک بار مطلبی - شعری چیزی کپی کنیم و گاهی بیام بنویسم رفتم، اومدم، دیدم، شنیدم، خوردم، خوابیدم.

دلم می خواد چند وقت یکبار گریزی بزنم و سهمی هر چند به اندازه نوک سوزنی توی فرهنگ سازی داشته باشم.

معتقدم که از خودمون باید شروع بشه با همین کارها و نوشته های به ظاهر خیلی کوچک.

دوست دارم دوستان دیگه هم در مورد این موارد بنویسند و فکر نکنند بی تاثیره.

من ایمان دارم که تاثیر خودش را می ذاره. هر چند کوچولو. بعد همین کوچولو کوچولوها میشه یه دریای بزرگ. (همون قطره قطره جمع گردد و این حرفا)

دنیای شادی نصیبم میشه وقتی می بینم دو نفر مثل شما ها میاد میخونه و روش تاثیر میذاره. اونجاست که احساس می کنم به اونی که می خواستم رسیدم یا اقلا بهش نزدیک شدم.

نگید حرفات بی تاثیره که باورم نمیشه.

اگر یه روزی توی خیابون نگاه خیره و متعجب یه بچه را به یک فرد ویلچری ببینید یاد این پست نمی افتید؟

خدا را چه دیدید؟ شاید اصلا رفتید جلو و با اون بچه حرف زدید و براش توضیح دادید. (اون موقع است که مهدیس بانو از فرط شادی و هیجان با سقف برخورد می کند)

به قول یک دوستی که می گفت: وقتی پله های درمانگاه ها را می بینم یاد اون پست تو می افتم.

همین 1 جمله برام خیلی ارزش داره. می فهمم که پس نوشتنم تونسته اون جرقه را روشن کنه.

 

اگر تو دلتون گفتید عجب از خود متشکره هیچ خیالی نیست خیلی ها گفتن شما عزیز دل ما هم به اضافه بقیه.Smiley

.....................................................

بعدا نوشت:

دایی عزیز که مدت زیادیه شاهد لطف و محبت شما به خودم و دوستانم می باشم لطفا یک راه ارتباطی برای من بذارید؟ ایمیل شما همینه که توی کامنت ها می گذارید؟

..................................................................

سپاس از دوست عزیزی که از کنار مشکلات ما بی تفاوت عبور نکردند و در این رابطه مطلبی نوشتند که برام خیلی با ارزشه.لبخند

برای خواندن کلیک کنید.




نویسنده: mahdis - ٧ مهر ۱۳۸٩

خانم مرضیه برومند در شبکه آموزش داشتند صحبت می کردند و می گفتند ای کاش در مدارس ما حفظ محیط زیست و آموزش اون جزئی از درس بچه ها میشد.

آه عمیقی می کشم که گوشهای خودم از بلندیش تیر می کشند.

ای کاش معلم های عزیز مخصوصا در دوره ابتدایی نحوه صحیح رفتار با معلولین را شرح میدادند.

ای کاش یادشون می دادند که معلولین قشری جدا و متفاوت از ما نیستند فقط بخاطر بعضی محدودیت ها نیاز به یکسری لوازم کمکی دارند. اینجوری ذهن بچه ای با 1000 تا علامت سوال مواجه نمیشد.

ای کاش فرهنگ سازی از مدارس شروع می شد.

همیشه یکی از آرزوهام این بوده که ما هم مثل کشورای دیگه کارتون هایی داشته باشیم که نقش اول یا حالا دومش عصا دستش باشه یا روی ویلچر نشسته باشه یا مشکل بینایی یا شنوایی داشته باشه. کتاب داستان این جوری داشته باشیم. به خدا به جایی بر نمی خوره فقط ذهن بچه هامون بازتر مبشه و چیزای جدیدی که یاد گرفتن را حتی می تونند به خانواده ها هم منتقل کنند.

حالا وجدانا درست نمیگم؟ آرزوی کمیه ؟ نه باور کنید بری ما خیلی بزرگه.

حالا مرداش بسم الله ...

کی ایده جدید داره؟ کی می تونه یه حرکت مفید انجام بده؟




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................