"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ۳۱ شهریور ۱۳۸٩

چند روزی از سال تحصیلی و اول مهر گذشته بود. اون موقع هنوز مامان نیازی ندیده بود که رانندگی یاد بگیره با ماشین خانم همسایه رفتیم به نزدیکترین مدرسه محل. مامان و دوستش پیاده شدند. من توی ماشین منتظر بودم. بعد از چند دقیقه ای یا نیم ساعتی یا شایدم بیشتر مامان اومد بغلم کرد و وارد مدرسه شدیم. رفتیم دفتر. یکسری سوال ازم پرسیدن و منم تند تند جواب دادم. اجازه دادند برم سر کلاس بشینم. مامان من را روی نیمکت آخر نشوند و رفت. رفت توی حیاط و شروع کرد به قدم زدن.

استرس داشتم ولی صدای پای مامان که به گوشم می رسید آروم میشدم و اعتماد به نفسم را به دست می آوردم. بهم گفته بود زنگ تفریح میاد پیشم و اومد.

به نظر خودم تنها تفاوتی که با بقیه داشتم لباس هام بود. مانتو شلوار نداشتم چون مامان احتمال می داده که موقع ثبت نام در مدارس عادی به مشکل بخوریم. درست یادمه که شلوار صورتی پام بود.

خیلی سریع با بچه ها صمیمی شدم و هیچ مشکلی با کسی نداشتم. 5 سال توی اون مدرسه گذروندم با کلی خاطرات شیرین و کلی دوست خوب که هنوز هم دوستان خوبی برام هستند.

روزهای اول یا پیاده در آغوش مامان، مسیر خونه تا مدرسه را طی می کردیم که اینجوری خیلی سخت بود یا آژانش می گرفتیم. همون روزا بود که مامان سریع دنبال گرفتن گواهینامه افتاد و خیلی کارها را برامون راحت کرد.

 

بعد از 20 سال وقتی ناظم اون دوران را دیدم تازه متوجه شدم که مامان قبل از اینکه من را داخل مدرسه ببره کلی با مدیر و ناظم صحبت کرده و با مسئولیت ناظم و صحبت های ایشون با مدیر مدرسه، مبنی بر اینکه من را ثبت نام کنند و از حق طبیعی که دارم محرومم نکنند، مدیر را راضی به ثبت نام کردند. خود خانم ناظم هم پسرى داشتن که از ناحیه پا مشکل داشتن و تا یه حدی می تونستند مامان را درک کنند.

..............................................

اطاعت امر شد جناب سامع.لبخند




نویسنده: mahdis - ٢٥ شهریور ۱۳۸٩

پارسال این وقت ها با یک دوستی با هم می نشستیم سر کلاس. گاهی می گفتیم و می خندیدیم و سر به سر بقیه می ذاشتیم. گاهی برامون درد دل می کرد و شاهد سکوت من بود و گاها جملات به اصطلاح امیدوار کننده می شنید.

امروز بیش از 40 روزه که اون دوست از بین مون رفته.

هنوز آهنگایی که برام بلوتوث کرده توی گوشیمه. ولی نمی تونم بهشون گوش بدم.

داشتم فایل های mp4 را خالی می کردم. به فایلی گوش کردم که سر کلاس ضبط کرده بودم وقتی به اسم صدام زد تنم لرزید ...

الان کجاست؟

خدایش بیامرزد.




نویسنده: mahdis - ٢٤ شهریور ۱۳۸٩

گزارشگر داره با مردم مصاحبه می کنه. همه بلا استثنا کوچیک و بزرگ، پیر و جوان از قضیه پاکستان و بلایی که سرشون اومده مطلع هستند. همه بلا استثنا متفق القول هستند که همه ما موظفیم به ملت پاکستان کمک کنیم. مسلمون، مسیحی، کلیمی، یهودی، شیعه و سنی وظیفه همه ماست که هر مقداری در توان داریم به اونها کمک کنیم.

سوال بعدی گزارشگر اینه که: شما خودتون کمکی کرده اید؟

و 90 در صد جواب میدن: نه هنوز وقت نکردیم.

نه گرفتاری اجازه نداده

نه. وسعم اونقدر نیست که بتونم کمک کنم

نه ...

نه ...

نه ...

همیشه همین بوده فقط برای دیگران خوب بلدیم روضه بخونیم و نصیحت کنیم و تشویق به کار خیر کنیم اما خودمون حاضر نیستیم کوچکترین زحمتی به خود بدیم !!!!!!!




نویسنده: mahdis - ٢۱ شهریور ۱۳۸٩

دو روز آخر هم روزه گرفتم چون دکتر متخصص نگفته بود نگیره فقط گفته بود مایعات زیاد بخوره. کلا زیاد مایعات نمی خورم اما ماه رمضونی سعی می کردم بیشتر از زمان های دیگه بخورم. فعلا 3 تا آنتی بیوتیک قوی را با هم می خورم. درد هم که همچنان ادامه دارد.

حامی تا از بیرون می اومد اولین حرفی که میزد می گفت بهتر شدی؟

مشهد که بودیم یکبار با هم رفتیم زیارت اون رفت داخل و من از پشت پنجره ضریح را می دیدم. حامی زیارت کرد و اومد پیشم اصرار و اصرار که بیا بریم. گفتم چه عجله ای داری؟ اینجا خوبه یه کم بمونیم بعد بریم

گفت نه الان بریم. یکی از این خدام یه تیکه نبات گرفته دستش داره بهش دعا می خونه و تو را نگاه می کنه. بیا بریم فکر کنم می خواد بده به تو.

حریفش نشدم که بمونیم. تا اومدم از جلوی اون آقا رد بشم. حامی را صدا زد گفت صد تا صلوات بفرست بعد اینو بده به خواهرت بخوره.

همین طور توی راه تند تند صلوات می فرستاد و بعد که صلوات هاش تموم شد یه تیکه نبات به چه بزرگی را می خواست بذاره دهنم. می گفتم: گنده ست نمی تونم همه ش را بخورم بذار یه کوچولوش را بخورم.

اونم گیر داده بود و ناراحت شده بود که باید کلش را بخوری.

بالاخره راضیش کردم و یه تیکه از نبات را خوردم.

پریشب تا از بیرون اومده میگه مامان اون نباته کجاست؟

نبات را پیدا کرده. یک ربع بهش دعا خونده و بعد داده من بخورم.

بابا تند تند یادآوری می کنه داروهات دیر نشه.

مامان با مایعات متنوع میاد سراغم و تاکید می کنه که همش را باید بخورم.

حامی لیوان های بزرگ و فانتزی را پر آب می کنه با نی می ذاره نزدیکم و میگه زود تمومش کن.

 

این موقع ها خیلی خوب میشه معنی این جمله را درک کرد:

          سلامتی مثل تاجی بر سر افراد است و تنها افرادی که درد دارند قادر به دیدن آن هستند.

.....................................................

 

عذر خواهی می کنم از هر کسی که نتونستم عید را بهشون تبریک بگم.خجالت

عید همگی مبارک.

طاعات و عبادات مقبول درگاه باریتعالی.




نویسنده: mahdis - ۱٦ شهریور ۱۳۸٩

احساس کسی را دارم که کلی به دلش صابون زده بود برای یه مهمونی بزرگ و هدیه پر ارزش و بی نظیر آخر مهمونی

.

.

.

.

.

.

بعد لحظات آخر می فهمه که اسمش از لیست مدعوین خط خورده ....گریه

 

(درد کلیه م خیلی زیاد شده. دکتر حسابی ترسوندم و در خفی اشکمو در آورد. دعام کنید.)




نویسنده: mahdis - ۱٠ شهریور ۱۳۸٩

از اونجایی که دیدم سیل مشتاقین و مستعدین اعتیاد زیاده و همگی مایل بودن در مورد گوگل ریدر بیشتر بدونند .....

بنده هم پس از تحقیقات گسترده یه لینک آموزشی خوب پیدا کردم که خیلی راحت و واضح توضیح داده. اگر دوست دارید بیشتر با گوگل ریدر اشنا بشید حتما به لینک ها سر بزنید. صد در صد متوجه میشید و حسابی به دردتون می خوره. بعد اخر گودر گردی یه دعایی هم به جون نویسنده و بعد هم ما بکنید.چشمک

گودر نوردی 1

گودر نوردی 2

گودر نوردی 3

گودر نوردی 4

گودر نوردی 5

با تشکر از نویسنده که کار ما را راحت کرد.لبخند متاسفانه جایی پیدا نکردم که ازشون اجازه بگیرم. خلاصه ببخشند دیگه




نویسنده: mahdis - ٦ شهریور ۱۳۸٩

باز تکرار هر ساله ی نمایشگاه قرآن بعد از نمایشگاه کتاب و خرید انبوه کتاب و به دست کتابخانه سپردن کتاب ها این بار هم تکرار شد.

موقع خرید 1 کتاب آقای فروشنده که احتمالا سال های قبل هم من را اینجا دیده. می گه: معلومه زیاد کتاب می خونی درسته ؟

_ بله تقریبا

_ دخترم مواظب باش تلویزیون مانع مطالعه ات نشه.

_ انشالله که نمیشه

 زیر لب به دوست جان می گم تلویزیون که چه عرض کنم این اینترنت .... ! مانع روال عادی زندگی ما شده و تازگی هم گوگل ریدر که رقیب سرسخت وبلاگ خونی و اینترنت گردی ما شده.

سفارش نابابانه:

اگر می خواید معتاد بشید یکبار گودر را امتحان کنید.

......................................................................................

 

می گم خوبه توی این ماه برای همه دعا کنیم.

برای همه کودکان بیمار

برای همه جوانان معتاد

برای رفتگان در خاک

برای همه در راه ماندگان و جا ماندگان و اونایی که سر دو راهی زندگی بدجور گیر کردن

و همه و همه اونایی که محتاج دعای من و تو هستند.

معطل نکن

بسم الله ...

دستات را ببر بالا

................................................

می بینم که ماشالله تعداد زیادی از دوستان هستند که  زمینه مساعدی برای معتاد شدن دارند. برای علاقمندان به اشنایی با گودر لینک زیر شاید بتونه کمک کنه. سوالی هم بود در خدمتم

http://mhmazidi3.wordpress.com/2010/04/16/google-reader/




نویسنده: mahdis - ۳ شهریور ۱۳۸٩

خدا به خانواده هایی که عزیزشون دچار ضربه مغزی میشه رحم کنه. عجب روح بزرگی دارند که می تونند اجازه ترخیص از دنیای عزیزشون را بدن.

خدا نصیب نکنه.

دارم فرم اهدای عضو را برای 1 دوست پر می کنم. اشک امون نمی ده که مانیتور را واضح ببینم. صدام انقدر می لرزه که نمی تونم مشخصات دقیقش را بپرسم وقتی اوضاع بهم ریخته م را می بینه میگه اگه اذیت میشی ولش کن.

فرم را تکمیل می کنم با یه حال وحشتناک.

اونور خط میگه اصلا فکر نمی کردم انقدر دل نازک باشی و اینجوری بهم بریزی

میگم آره هیچ کس در موردم اینجوری فکر نمی کنه و دیگه خودم هم باورم شده.

 

سایت اهدای عضو:

www.ehda.ir




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................