"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٥ تیر ۱۳۸٩

چند روز پیش بابا اومد خونه و خبرخوش آورد که بلیط قطار گرفته برای مشهد. تا شنیدم شروع کردم به پشت سر هم نق زدن و غر زدن که چرا قطار؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با قطار سخته و اینجوره و اون جوره و ... من با قطار نمیام و از این حرفا.

اون بنده ی خدا هم طبق معمول هیچی نگفت و فقط سکوت کرد. روز بعد زنگ زد و گفت بلیط ها را پس دادم و جریمه هم دادم حالا یکی را فرستادم دنبال بلیط هواپیما. دعا کنید بلیط گیر بیاد.

شکر خدا بلیط برای 27 تیر جور شد.

یک هفته قبل از سفر موتور میزنه به پای بابا. پا درد شدید می گیرن البته الحمدلله شکستگی نداشته و فقط ضرب شدید خورده. زیاد خوب نمی تونه راه بره.

3-4 روزه مامان هم کمر درد و پا دردش شدید شده.

با جابجایی هایی که اونجا دارم و من به کمک دوتاشون نیاز دارم قاعدتا الان باید خیلی نگران باشم ولی ته دلم یه حس خنک آرامش بخشی وجود داره که بهم میگه همونی که دعوت کرده هواتا داره و انشالله همه چیز به خیر می گذره.

شما هم دعا کنید.

حتما اگر رفتنی شدم به یادتون هستم و دعاتون می کنم.

 26511.jpg

قلبعاشق این اعیاد شعبانیه هستم.قلب

یکی از دوستای نزدیکم داره میره کربلا و من توی این روزا هر وقت تصاویری از کربلا می بینم یه حالی میشم.

((یا کاشف الکرب عن وجه الحسین علیه السلام

اکشف کربی بحق اخیک الحسین علیه السلام))




نویسنده: mahdis - ۱٧ تیر ۱۳۸٩

حامی به مناسبت شاگرد ممتاز شدنش یک عدد دوچرخه شیک و تر و تمیز دریافت میکنه. صبح از وقتی چشم باز میکنه گیر میده که بیا بریم بیرون. منم زیاد بدم نمیاد و قاعدتا اگر ناراضی بودم عمرا زیر بار می رفتم.

حاضر میشم و راه می افتیم. به پیشنهاد من میریم کتابخونه ای که چند سالی هست عضوش هستم ولی هیچ وقت نتونستم خودم اونجا برم. اون با دوچرخه منم با ویلچر برقی. توی راه یه وقتایی اون از رانندگی من ایراد می گیره و یه وقتایی من از اون. پا به پای من میاد و هر چی میگم تو از پیاده رو برو، نمیره و دلش نمیاد منو تنها بذاره.

رسدیم دم کتابخونه و طبق معمول از خوش فکری و شاهکارهای مهندسین عزیز شگفت زده میشیم!!!!!!!!!! برای 3 تا پله ورودی برای عبور ویلچر و... سطح شیب دار گذاشتن اما دو تا پله دیگه را فکری براش نکرده بودن.

ای خداااااااااااااااااااااااآخ می دونی که عمده دعای ما برای جامعه مهندسین اینه که خودشون را گاهی جای ویلچر نشین ها بگذارند و دقت و حواس شون را بیشتر به کار بگیرن.

این همه راه تو گرما عرق ریختیم و اومدیم، اونم سر ظهر، چون کتابخونه تا 4 بازه. حالا باید بخاطر دوتا پله که به چشم خیلی ها نیومده، برگردیم خونه.

یه آقای جوون از اونور داشت نگاهمون می کرد گفتم شاید دلش می خواد کمک کنه اما روش نمیشه بیاد جلو. عزمم را جزم کردم و گفتم: ببخشید آقا میشه یه کمکی بکنید؟

اونم بنده خدا اومد جلوی ویلچر را گرفت و حامی هم پشت ویلچر را. بعدشم جلوتر از من می رفت و درها را باز نگه می داشت تا من برم تو. کلی تشکر کردم و اجازه مرخصی دادم.زبان

موقع برگشت حامی گفت که زینم لقه. جا به جا میشه. (یه بارم زمین خورد و من کلی بهش خندیدم) گفتم پیاده شو درستش کن.

کنار جایی که وایساده بودیم فضای سبز و درختای بلندی بود. یه دفعه نگاهم به سمتی افتاد که یه دختر و پسر جوون نشسته بودن که چه عرض کنمنگران خانم بدون روسری بصورت دمر خوابیده بود و آقا هم از سر و کول شون بالا می رفتن و کتک کاری و شوخی و خنده و قهقهه و تو سر و کله هم زدن و مو کشیدن و چنگ انداختن و قلقلک و ...

نمی دونم پارک را با کجا اشتباه گرفته بودن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تند تند با حامی حرف می زدم تا نگاهش به اونجا نیفته و متوجه حرکات زننده اونا نشه.

توی یک جمع خانوادگی و دوستانه هم اون برخوردها و حرکات، عجیب غریب و بعید به نظر میرسه دیگه چه برسه به  یه جای عمومی مثل پارک که هر دقیقه صد تا بچه و آدم از اونجا رد میشن.

اگر اینجور بی ملاحظه گری ها، روشنفکریه می خوام صد سال سیاه سر به تن همچین روشنفکرای بی فکری نباشه.

بعد از چند دقیقه دیدم دختره در حالیکه داره به پسره ف ح ش میده از یه طرف میره و پسره از یه طرف دیگه. اصلا نفهمیدم اینا با هم از قبل آشنایی داشتن یا اینکه همون جا می خواستن باب آشنایی را باز کنن؟ یا شایدم پسره فقط یه مزاحم بوده و بس.

هر چی که بود کلی حرص نصیب بنده کرد ...

عجیبه تنها چیزی که برای بعضی ها اصلا اهمیتی نداره، حیا و آبروه.

........................................

برای زنگ تفریح لینک زیر را ببینید. من که خیلی خوشم اومد.

کمیک دهه شصتی ها




نویسنده: mahdis - ۸ تیر ۱۳۸٩

 دیشب حامی کلی فیلم از دوران بچگی و تولداش آورده بود و یکی یکی توی ویدئو می گذاشت. 12-13 سال از اون فیلم ها می گذره اما تفاوت چهره ها، چروک صورت ها، موهای سفید، حال و حوصله و اعصاب اون موقع ها، لبخند های اون موقع ها با الان خیلی تفاوت داشت.

بعد از فیلم حالم گرفته میشه و با سماجت و عصبانیت از حامی میخوام که فیلم ها را سرجاشون بذاره.

حامی از اخم و چهره ناراحتم می فهمه و تعجب میکنه که تا یک ساعت پیش داشتم به شیرینی زبونی هاش می خندیدم و حالا مثل برج زهرمار شدم. میگه: دوست داشتی من الان بچه بودم؟

با وجودی که شدیدا هوس بچه کوچک کردم لبخند میزنم و به دروغ میگم: نه الان خوبه که یواش یواش میتونم باهات درد دل کنم. ازت مشورت بخوام و میتونیم تنها با هم بیرون بریم.

ولی مثل همیشه دروغگوی خوبی نبودم.

دلم تنگ شده برای اون موقع ها. برای اون موقعی که کلی دوست مجرد دوروبرم بودن.

برای اون موقعی که ساعات تنهاییم خیلی کم بود.

دلم برای اون ابروهای کلفت و موهای بلند تنگ شده. موهایی که چند وقت یکبار چند تارش یواشکی رنگ میشد.

دلم برای اون همه نفشه ای که شب های تولد با جوجه می کشیدیم تنگ شده.

دلم برای بادکنک باد کردن و توش را پر زرورق کردن و ترکیدن بادکنک ها تنگ شده.

دلم برای تمام اون بازی ها تنگ شده.

دلم برای اون خونه قدیمی و همسایه های خوبش تنگ شده.

حالا می فهمم چرا با دقت به موهای همسن و سال های خودم نگاه میکنم و دنبال موی سفید می گردم. می خوام کمتر غصه بخورم و فکر نکنم که فقط این چند تا موی سفید بین موهای من پیدا شده.

چقدر زود می گذره .......

اون موقع ها خیلی این جمله را میشنیدم ولی نمی فهمیدمش. 

حالا خوبه به سختی می گذره و همچین غرق لذت انچنانی نیستیم. اگر اونجوری بود که دیگه واقعا سال ها به اندازه چشم به هم زدنی می گذشت.

460DSC00926_1_3454.jpg 




نویسنده: mahdis - ٤ تیر ۱۳۸٩

میلاد مولی الموحدین امام عارفین مولود کعبه علی (ع) مرد نمونه تاریخ بشریت بر شما مبارک.

روز مرد نیز بر مردانی که لذت مرد بودن و مردانگی را درک کرده اند

تهنیت باد.

www.po1387.blogfa.com تصاویر زیبا سازی وبلاگ

ناد علیا مظهر العجائب ......

www.po1387.blogfa.com تصاویر زیبا سازی وبلاگ

پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون

با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون

هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها

هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از پا . . .

 




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................