"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٩ خرداد ۱۳۸٩

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

شب آخر مدینه باز خانم ها و حامی رفتن بن داوود و دیروقت زمانی که من و بابا خواب بودیم برگشتن. شب آخر شام ماهی پلو بود و دوست مامان و حامی حالت مسمومیت گرفته بودن. ترس برم داشته بود که نکنه منم با این معده حساسم مبتلا بشم و فردا توی راه بدبخت بشم. ولی شکر خدا مشکلی پیش نیومد.

صبح 5 شنبه بعد از نماز صبح با کاروان باید میرفتیم برای وداع. درست مثل بار اول که همگی با هم رفتیم و چه حس شیرینی داشت اون سلام اول اما حالا باید میرفتیم برای وداع. برای سلام آخر.

متاسفانه به نماز جماعت صبح نرسیدیم. اعضای کاروان روبروی بقیع جمع شده بودند و حاج آقا مشغول خواندن زیارت وداع بود. وداع حضرت رسول (س)، وداع بقیع، وداع حضرت زهرا (ع). شاید قسمت نبود که با حضرت زهرا وداع کنیم آخه توی کتابی که دست ما بود  وداع حضرت زهرا نداشت. به جاش زیارت خانم ام البنین را خوندم تا به حضرت ابوالفضل بگم آقا رفتم زیارت مادرتون. آقا هوای ما را داشته باشید.

حاج آقا میگفت آخرین سلام ها را بدید. دیگه الان وقتشه هر چی می خواید الان باید بگیرید. اگر یه سلام ما را جواب بدن دیگه ....

بخواید که پیغمبر و حضرت زهرا در دو دنیا تنهامون نذارن. حاجت دل التماس دعایی ها را فراموش نکنید و ....... شروع کردن به خوندن روضه

عجیبه من که همیشه سخت اشکم در میاد اون موقع نمی تونستم اشکم را مهار کنم و بی وقفه و پشت سر هم روی گونه م میریختن.

بعد از روضه آقایون رفتن زیارت بقیع و باز من موندم و یک دنیا حسرت ناتموم.

712eeDSC00636.jpg

(دری که از اونجا به قبرستان بقیع نزدیک می شدی و بعد هم پله ها و در اصلی ورودی)

وقتی با بابا از زیارت برگشت گفت حاج آقا گفته اگر یه کم پیاده روی کنید به یه جایی میرسید که از همون پایین می تونید قبرستان بقیع را ببینید.

یاد دل شکسته خودم افتادم و خواهش روز آخر که خیلی از پیامبر و ائمه بقیع خواسته بودم آرزوی دیدن بقیع را به دلم نذارن.

128eeDSC00642.jpg

(همیشه از پایین این در و این صحنه را از بقیع می دیدم و افسوس می خوردم. سهم من از دیدن بقیع همین بود و بس! تعداد زیادی پله و تعداد بیشتری افراد ویلچری اما کسی به فکر دل ما نبود)

رسیدیم به جایی که سکوی خیلی بلندی داشت که ارتفاعش تا زانوها میرسید و بالای سکو پنجره های مشبک سبز (حتما اگر نرفته باشید قبلا از تلویزیون دیدید) چرخ های جلوی ویلچر را روی سکو گذاشتن و پشت ویلچر را بابا و حامی بالا نگه داشتن تا تعادل ویلچر حفظ بشه. سلام دادم در صورتیکه فقط خاک میدیدم و قبور و سنگ ها را نمیتونستم ببینم. بخاطر جمعیتی که اطرافم بود تمرکز نداشتم و نمی دونستم چی باید بخوام و چی باید بگم. با اینکه دلم نمیومد از اونجا دل بکنم ولی بخاطر فشاری که روی بابا بود و کمرش درد می گرفت زود گفتم خوب بریم.

207eeSC00649.jpg

 

بابا میگفت نگاه کن، سلام بده، دعا کن. من راحتم خسته نشدم.

اما من که عرقش را میدیدم و فشاری که بهش می اومد را حس میکردم دلم نمی اومد اذیتش کنم و ازشون خواستم ویلچر را بذارن زمین.

برای بار آخر با مامان رفتیم داخل حرم پیغمبر. خیلی شلوغ بود و صف ویلچری ها خیلی طولانی و وقت ما کم. به مامان گفتم من اینجا می مونم شما برو زیارت کن و بیا. اما مامان دلش نیومد من را بذاره و خودش تنها بره. قدم قدم و آهسته آهسته میرفتیم جلو. در حین حرکت زیارت و نماز حضرت رسول را خوندم تا اینکه یکی از این خدام عرب که ماشالله همگی رفتار زیاد خوبی نداشتن به ما اشاره کرد و گفت: ایرانی بیا.

همه میرن جلو تا روی فرش سبز نماز بخونند و حالا من و مامان برای بار دوم روی فرش سبزی بودیم که جای سوزن انداختن نداشت. نماز توبه خوندم و از خدا طلب ببخش کردم و از حضرت زهرا طلب کمک، که گناه نکنم.

دیدم فعلا کاری ندارن و کسی نمیگه برید پس دوباره نیت نماز کردم، ذخیره شب اول قبر.

عجیب بود که روز آخری خانم هایی که رفتار خوب و درستی نداشتن، خوش اخلاق شده بودن. یکیشون ایستاده بود روبروی من و نماز خوندن من را نگاه میکرد وقتی سلام آخر نماز را دادم گفتم الان میگه برید ولی تا 2 دقیقه بعد چیزی نگفت و بعد گفت: خلاص؟ لطفا رو رو. چون ازش خوش اومد و مودب بود التماس دعا گفتم و اون هم در جواب چیزی گفت و اومدیم اینور. هنوز 1 دقیقه نگذشته بود که دو تا خانم سنی چپ چپ نگاهم کردن و دستی به جای سجده م زدن (یه میله آهنی عمودی که سرش یه چوب افقی بود و به ویلچر متصل بود ومن اونجا سجده می کردم) تند تند یه چیزی می گفت و سرش را با تاسف تکون می داد. چون به سجده روی مهر و چوب و ... اعتقاد ندارن احتمالا غر می زده که این چیه؟ و برای چی اینجا گذاشتی و روی اون سجده می کنی؟

با وجودی که ما داشتیم به راهمون ادامه میدادیم اما ول کن نبود و با لحن زشتی می گفت برید برید. اذیت نیست ایرانی؟

برگشتم نگاهش کردم و با صدای بلند گفتم: نه. به ایرانی توهین کرده بود و من حرص میخوردم که چرا زیاد چیزی نگفتم و زود رد شدیم. آخه بی دلیل حرف میزد ما که کاری باهاش نداشتیم.

502eeDSC00632.jpg

برگشتیم هتل و بعد از صبحانه غسل عمره مفرده انجام دادم. همه برای نماز ظهر می خواستن برن حرم. زمان کمی دراز کشیدم و هنوز خسته بودم با اینکه میدونستم اگر باهاشون نرم بعدا دلم میسوزه و حسرت می خورم اما تنبلی کردم و گفتم من نمیام.

برای رفتن به مکه باید چند ساعتی توی ماشین می نشستم و بعد هم باید اعمال حج را انجام می دادم و دلم نمی خواست با درد و خستگی باشه. مامان و بابا اصرار داشتن که تو هم بیا نماز می خونیم زود برمیگردیم.

انگار یک بار دیگه طلبیده شده بودم و نباید این فرصت را از دست می دادم.

حاضر شدم و راه افتادیم. همون طور که بابا ویلچر را میبرد منم اشک می ریختم و توی دلم میگفتم خدایا تو که می دونی من خداحافظی را دوست ندارم و از اسمش تنم می لرزه پس من با این مکان مقدس خداحافظی نمی کنم.

نماز را در صحن و زیر سایه بون خوندیم. بعد نماز توجهم به آسمون جلب شد. خدای من امروز ابرهای مدینه هم قشنگ و فراموش نشدنی شدن. مثل تیکه پنبه های درشت و نزدیک به هم.

برای خاله جان مسیج زدم و گفتم خداحافظی با اینجا خیلی سخته اصلا غیر ممکنه. دعا کن بتونم اعمال حجم را درست انجام بدم.

به گفته خودش اونم اشک میریزه و در جواب مسیج میگه هروقت مسیجت میرسه تنم میلرزه و یه حال عجیبی میشم. خدا بزرگه نگران نباش و مطمئن باش به راحتی اعمالت را انجام میدی.

ساعت 14:45 داشتیم با مامان از در مسجدالنبی خارج میشدیم و بابا هم مشغول فیلمبرداری بود.

 یه دل گرفته و یه بغض سنگین را فقط با اشک میشه آروم کرد اما چرا این دفعه با این همه اشکی که می ریختم یک ذره هم آروم نمیشدم؟

دم در خروجی هر 4 نفرمون برگشتیم رو به گنبد سبز و راز و نیاز کردیم و اشک ریختیم.

470eeDSC00641.jpg

از در اومدیم بیرون اما من که دلم نمیاد، من که قدرت ندارم از اینجا دل بکنم. من که دلم نمیاد نگاه آخر را بندازم و برم. من که دلم نمیاد با این همه زیبایی و حس خوب آرامش خداحافظی کنم. من که دلم نمیاد با هر قدم و با هر چرخش چرخ های ویلچر از اینجا دور بشم و برم به حامی میگم: یک باره دیگه دور بزن.

مثل آهن ربا جذب جایی دیگه بودم و دلم کنده نمیشد اما باید خلاف اون جاذبه خودم را به طرف دیگه می کشیدم.

چقدر سخته با جایی وداع کنی که می ترسی دیگه توی عمرت نتونی بودن در اونجا را تجربه کنی.

سرم را انداختم پایین و به اشکام اجازه دادم تا می تونن ببارن.

خدای من چقدر حرف تو دلم انباشته شده. انگار تازه فهمیدم این چند رور چه جایی بودم. کاش زمان متوقف میشد. کاش وقت رفتن نبود. کاش انقدر زمان تند نمی گذشت. کاش چشمای بابا نگران نبود که دیر بشه و جا بمونیم.

ادامه دارد...




نویسنده: mahdis - ٢٤ خرداد ۱۳۸٩

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب:
 بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ:
 پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت:
 تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث:
 ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها

ج: 
جسارت برای ادامه زیستن

چ:
 چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح: 
حق شناسی برای تزکیه نفس

خ: 
خودداری برای تمرین استقامت

د: 
دور اندیشی برای تحول تاریخ

ذ: 
ذکر گویی برای اخلاص عمل

ر: 
رضایت مندی برای احساس شعف

ز: 
زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ: 
ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها

س: 
سخاوت برای گشایش کارها

ش: 
شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص: 
صداقت برای بقای دوستی

ض: 
ضمانت برای پایبندی به عهد

ط: 
طاقت برای تحمل شکست

ظ: 
ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع: 
عطوفت برای غنچه نشکفته باورها

غ: 
غیرت برای بقای انسانیت

ف:
 فداکاری برای قلب های دردمند

ق:
 قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ک:
 کرامت برای نگاهی از سر عشق

گ:
 گذشت برای پالایش احساس

ل:
 لیاقت برای تحقق امیدها

م:
 محبت برای نگاه معصوم یک کودک

ن:
 نکته بینی برای دیدن نادیده ها

و:
 واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی

ه:
 هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی:
 یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

10615276018053147838533.jpg

......................................................

قول میدم پست بعدی سفرنامه باشهخجالت. خودم شرمنده ام از این همه تاخیر. همیشه با تایپ کردن مشکل داشتم و دارم و ...




نویسنده: mahdis - ٢٠ خرداد ۱۳۸٩

همیشه سر دوراهی موندن برام کلافه کننده بوده و الان مدتیه که سر دو تا مسئله کاملا متفاوت که هیچ ربطی بهم ندارن بدجور گیر کردم.کلافه

از اونجایی که عادت ندارم جلوی کسی اشک بریزم، پس بهترین وقت سبک شدن و اشک ریختن میتونه شب و موقع خواب باشه.........

بعد شروع درد سر زمانیه که نصف شب حامی خان فلش موبایلش را بنداره تو چشمان بنده و بعد سوال پشت سوال که: چرا ناراحنی؟؟؟؟

و سوال و گیر دادن و تکرار و تکرار.نگران

بعد هم نصفه شبی شروع کنه به سایه درست کردن روی دیوار با دست و نور و صدا روشون گذاشتن.

اینجاست که باید گفت نصفه شب هم مچ مان را میگیرن.

بهم میگه فردا برات سورپرایز دارم.

سورپرایز هم از این قرار بود که به مجله مسیج داده و گفته چرا با بچه های گروه باور (گروه معلولین) که TNTروحیه هستن دیگه مصاحبه نمی کنید.قلب

.............................................................

 

تصور کنید یک عدد خانم بد غذا که اگر یه چیز بدمزه بخوره قیافه ش و لب و لوچه آویزونش عالم و آدم را خبر میکنه، باید روزی 2 لیوان جوشانده بخوره برای درد کلیه شسبز

درد هم بد دردیه!




نویسنده: mahdis - ۱٤ خرداد ۱۳۸٩

نمی دونم چرا فکر میکردم 4 شنبه روز بانوانه و به همین علت از صبح منتظر یه مسیج خاص از یک شخص خاص بودم و درست دو دقیقه بعد از شاکی شدن و گلایه که پس چرا مسیج نزد؟ صدای زنگ موبایل باز یادآوری می کنه که هنوز هم لوله کشی دل ها قطع نشده. طبق عادت هرساله منتظر تبریک بودم. بعد از مسیج ایشون لطف و محبت دوستان بود که فرت فرت بصورت مسیج و زنگ و افلاین و کامنت می رسید.

اون یک نفر خاص که حسابش جداست و میگه چون خیلی خانمی باید به تو هم تبریک گفت. از ایشون که فقط تشکر کردم و ... اما برای بقیه مثل یک دختر پررو و قدرنشناس جواب میدم که I'm Sorryامروز روز من نیست. روز دختر به نام ما سند خورده

و احتمالا بعد از اون ناسزاهای ارسالی را به جون می خرم.

و تکمیل کننده همه این تبریک ها تخفیف و هدیه مرد دست فروشی که توی فرحزاد به پستم می خوره.

و فرحزاد و شب و نسیم خنک و ماشین خاله جان و یادآوری یک دنیا خاطره.

204yr577uyy.jpg

 روز همه خانم های وبلاگ خون و وبلاگ نویس مبارک.




نویسنده: mahdis - ٩ خرداد ۱۳۸٩

دوران بچگی هیچ وقت از اینکه یه بزرگتر بپرسه چرا نمی تونی راه بری واهمه ای نداشتم اما از اینکه یکی از همسن و سالای خودم این سوال را بپرسه، همیشه ترس و دلهره داشتم.نگران

یادم نمیره زمانی که 7 یا 8 ساله بودم توی یکی از شهرهای شمالی روی تاب نشسته بودم که دو تا بچه همسن و سال خودم یا کمی بزرگتر اومدن کنارم نشستن و بعد از نگاه های کنجکاوانه گفتن: تو چرا نمی تونی راه بری؟؟؟؟

توی دلم خدا خدا می کردم مامان زودتر بیاد دنبالم و بغلم کنه و بریم خونه.

همون شب باز این سوال بچه ها تکرار شد و با انگشت من را نشون مامان باباشون دادن و من با اخم سرم را برگردوندم.

بعد این همه سال دیگه از سوال بچه ها ناراحت نمیشم (هر چند اون موقع هم همیشه نسبت به سنم خوب برخورد می کردم) فقط می مونم که چه جوابی بدم و چه جوری می تونم ناتوانی دست و پای یه آدم بزرگ را به 1 بچه کوچولو بفهمونم؟ چه جوری به سوالاشون جواب بدم تا قانع بشن؟؟

البته اگر وسط حرفام نپرن و همه جوابا را بذارن به عهده خودم احتمالا می تونم از پسشون بربیام اما متاسفانه بزرگترا بخصوص مادر بچه بخاطر اینکه من ناراحت نشم، نمی ذارن من به کارم برسم و درست و حسابی جواب بچه ها را بدم.دیروز دوستی که از دوران دبستان با هم بودیم با بچه 6 سالش مهمونم بودن. با اینکه شدید مشغول بازی با  play station شده، اما انگار از محبتی که بین ما رد و بدل میشه تعجب می کنه و میگه:

 

_ مامان شما و خاله خواهرید؟

_ نه مامان ولی مثل خواهریم

_ کدوم تون بزرگترید؟

_ تو چی فکر میکنی؟

_ فکر کنم مامانم بزرگتره

_ نه مامان، ما همسنیم

_ یعنی دوقلوئید؟

_ نه دوقلو نیستیم ولی انداره همیم.

_ نه اندازه هم نیستید تو شکمت بزرگتره خاله مهدیس قدش بلندتره

_ ولی سن مون مثل همه

بعضی وقتا با دقت کارام را زیر نظر می گیره تا موقعی که می خوام نماز بخونم.

_ مامان خاله چیکار میکنه؟

_ نماز می خونه

_ چرا این جوری نماز می خونه؟

مادر سکوت می کنه و بچه خودش جواب خودش را میده: چون نمی تونه راه بره این جوری نماز می خونه؟

_ بله. تو بازی تا بکن

_ خوب چرا میز صندلی نمی ذاره؟

_ باز مادر سکوت می کنه و از پاسخ دادن عاجز میشه و باز بچه در جواب خودش میگه: آهان دکتر گفته این جوری نماز بخونه؟

_ بله دکتر گفته. زیادتر از کوپنت داری حرف میزنیا.

_ چرا خاله نمی تونه راه بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_ مگه اوندفعه بابا برات توضیح نداد. مگه بهت نگفت ازاین سوالا نکن خاله ناراحت میشه؟ مگه تو فضولی؟ به تو چه. برو بازی کن.

خیلی دلم می خواست سر نماز نبودم و می تونستم یه جواب بهتری به سوالات بی پاسخش بدم. البته شاید نمی تونستم ولی حداقل سکوتم نمی کردم. حداقل نمی گفتم خاله ناراحت میشه. این یعنی اینکه خاله هم از اینکه نمی تونه راه بره خیلی ناراحته و از همین جا شکوفه های ترحم را تو ذهن بچه می کاره.

 حداقل نمی ذاشتم این سوالا همیشه تو ذهنش باقی بمونه تا وقتی بزرگتر هم شد با یه علامت سوال گنده به یک فرد معلول نگاه کنه.

چی میشد اگر رسانه های ما هم از طریق کتاب و تلویزیون به بچه ها یاد می دادن معلولیت چیه و چطور باید با یک نفر که معلولیتی داره برخورد کنیم که نه اون ناراحت بشه نه ما به مشکلی بخوریم.

کتابدار کتابخانۀ کودکان و کودک معلول

شوی لباس افراد معلول

چند تا کاریکاتور که همچین بی ربط به معلولین نیست




نویسنده: mahdis - ٦ خرداد ۱۳۸٩

حوصله چت کردن و پاسخ دادن به یکسری سوالات مسخره و بی ربط را ندارم اما چون از طریق شخص ثالثی تا حدودی شناخت رو من داره، اگر جواب ندم بی ادبی میشه پس ترجیحا هر سوالی که می پرسه جوری جواب میشنوه که احتمالا بهشون بر می خوره.

بهم میگه چقدر خشنی زن باید جاذبه داشته باشه

_ اتفاقا من در مقابل بعضی ها دوست دارم دافعه داشته باشم

_ زن باید دافعه و جاذبه را با هم داشته باشه

_ ببین اون حضرت علی بود که دافعه و جاذبه داشت

_ نه این تو وجود هرکس بالقوه هست که باید بصورت بالفعل درش بیاره

_ بله ممنون بابت راهنمایی و اطلاعاتی که دادین

_ اولین چیزی که در یک مرد میتونه زن را جذب کنه چیه؟ چهره ش؟

_ خوب نظرات مختلفه ولی ابلهانه ترینش هم میتونه چهره باشه

_ خوب نظر خودت را بگو

_ اصلا مگه مرد خوشگلم وجود داره؟

_ اره . Salvador

_ نیشخنداون خوش هیکله

_ هم خوشگله هم خوش هیکل

_ اصلا مگه مرد باید خوشگل باشه؟

_ اره چرا نباشه.

_ متفکر

_ جواب سوالم را ندادی؟

_ ببین نمیدونم ولی اولین چیزی که نظرم را جلب کنه میتونه طرز صحبت کردن و میزان ادبش باشه

_ یعنی به حرف زدنش توجه میکنی و اگر زشت باشه اصلا مهم نیست؟

_ زشت باشه یا قابل تحمل باشه؟ این دو تا با هم فرق داره. حالا شما چی؟ حتما اولین جیزی که جذبت می کنه زیبایی یک زنه؟

_ نه

_ (تو دلم میگم تو که راست میگی!) پس چیه؟

_ مقداری انرژی که از طرف مقابل می گیرم

Ok

 ...................................................

به نظر شما چه چیزی می تونه دافعه و جاذبه یک زن یا یک مرد باشه ؟؟؟

 

(همین جوری بی دلیل دلم خواست که بدونم)

e7617eb5a09184155b55757188d46011




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................