"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

تازه کامپیوتر را روشن کردم و اولین سایتی که سر میزنم تسلیت به یک دوست عزیز، ضربان قلبم را تند تر می کنه و دستام را بی جون تر و کم توان تر در کلیک کردن.

با خوندن مطلب ناراحت میشم و کمترین کاری که از دستم بر میاد، تماس با دوست عزادارم و عرض تسلیت و همدردی.

 

بعد از دو سه ساعت اینور اونور سر زدن...... ایمیلم را چک می کنم و .....

پر کشیدن یک دوست باوری.......

اسم را می بینم

اما باورم نمیشه

شاید تشابه اسمی باشه

آخه فقط به اسم کوچیک میشناختمش ولی عکسش چی؟؟؟؟؟؟ چهره پاک و مظلومش چی؟؟؟؟؟؟ خطوط چهره که ناشی از گذر عمر نبود و هر کدوم شون از سختی ها و رنج های زندگی فریاد میزدند، اونا چی؟؟؟؟

همه این ها باز دلیل نمیشه که راحت باور کنم....... ولی تائید دو تا دوست را چی؟ اونم میشه انکار کرد؟

درسته که زیاد صمیمی نبودیم و تعداد دیدارهامون از انگشتان دست تجاوز نمی کرد اما کلمه "معلولیت" بزرگترین عامل نزدیکی ما به هم شده بود. وقتی فهمید کتاب خوندن را دوست دارم کلی اصرار کرد که هر کتابی دوست داری بگو برات بیارم ...

حیف از اون دست های کم توان که چه زیبا و پر احساس می نوشتند و حالا زیر خاک ها مدفون شدن.

حیف از اون صدای لرزان که با کلمات محبت آمیز قشنگ تر و عمیق تر به دل می نشست.

 

چشم ها را می بندم و شادی روح همه اونهایی که دو ماه ابتدایی سال ما را ترک کردن فاتحه ای می خونم.

و از ته دل از خدا می خوام من را زودتر از عزیزانم ببره که طاقت .....

 

...............................................

بعدا نوشت؛ پاسخ به کامنت دوست عزیز (سرویا) :

دوست خوبم مطلب بالا را یه کم با دقت تر بخون لطفا

من نگفتم خدایا منو ببر...تعجب
منظورم این بود که هر زمانی که وقت رفتن من بود من قبل از عزیزان و خانواده برم که طاقت دوری و ... ندارم. مرگ شخصی که در کل شاید 5 بار دیده بودمش روی من تاثیر گذاشت و ناراحتم کرد.  خدا نصیب نکنه کسی که نزدیک تر باشه. پس بی جا نیست اگر از خدا بخوام که من زودتر از خانواده برم.




نویسنده: mahdis - ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

طی تمام سالهای عمرم خیلی کتاب خوندم  تقریبا در تمام موضوعات از شعر و رمان و روانشناسی و فرا روانشناسی و مذهبی گرفته تا...

اما تازگی دارم می فهمم معنی غرق شدن در مطالعه و با پوست و استخون درک کردن، یعنی چی؟!

من دارم با کتابای سید مهدی شجاعی زندگی می کنم. من خط به خط نوشته هاشون را نمی خونم، بلکه می بلعم. با تمام وجودم از روون نوشتنش، از تشبیه های بی نظیر و ساده ش، از حسی که راحت به خواننده منتقل می کنه لذت می برم.

اولین بار چند صفحه از کتاب کشتی پهلو گرفته (درباره حضرت زهرا س) را خوندم. بعد کتاب پدر عشق پسر (درباره حضرت علی اکبر ع) را کامل خوندم و حالا هم آفتاب در حجاب (توصیف واقعه کربلا از نگاه حضرت زینب س) فقط می تونم بگم بی نظیرن.

چند تا کتاب دیگه هم از ایشون خریدم که هنوز نخوندم. می دونم که اونا هم فوق العاده ان ولی هر وقت خوندم میام در موردشون می نویسم.

دلم نمیاد از چیزی تنها تنها لذت ببرم به هر کسی که میدونم اهل مطالعه ست میگم یک بار امتحان کنید. اگر یه کم به ادبیات و مذهب علاقه دارید لذت خوندن را از دست ندید.

البته شنیدم که مثلا کتاب طوفان دیگری در راه است مثل رمان می مونه و خیلی هم تاثیر گذاره.

کتابایی که من تهیه کردم به غیر از اونایی که بالا اسم بردم: کتاب مناجات _ خدا کند که بیایی _ از دیار حبیب

 

قلم زیبا و تشبیه های بی همتایی که استفاده می کنند واقعا نظیر ندارن. عجیب صحنه را جلوی چشم خواننده به تصویر می کشن. ای کاش اندازه انگشت کوچیک شون می تونستم مثل ایشون بنویسم.  

 

چند تا از کتاب ها را از اینجا می تونید دانلود کنید ولی بخرید بهتره ها.مژه

http://www.ketabkhani.com/

http://www.ketabkhani.com/fileprog/DownloadBook.php

من را هم از نتیجه مطالعه با خبر کنید. منتظرملبخند




نویسنده: mahdis - ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

طبق عادت سالیان سال دیروز نمایشگاه کتاب با تمام شلوغی هاش بهم خوش می گذره. خرید کتاب همیشه برام شیرین بوده.

غرفه ی اهدای عضو باز مثل همیشه فکرم را مشغول می کنه و نمی دونم کلیه درب داغون و قلب شکسته و چشم آستیگماتیسم به درد کسی می خوره یا نه؟؟!!!

یاد زمانی می افتم که 40 درصد نمایشگاه رفتنم به عشق کتابای مریم حیدر زاده بود و الان که سلایق و علاقمندی هام کلی تغییر کرده.

برای کسی که از بدقولی تنفر شدید داره، در عرض 5 روز دو تا بدقولی بزرگ دیدن، اعصاب خرد کنه.

شش ماهه منتظر اومدن آقا هستم بخاطر تعمیر پرینتر و حالا هم که یک هفته منتظر برای تعمیر یا تعویض DVD-rom. حالا کی تشریف میارن خدا می دونه.منتظر

فکرم مشغوله برای سوالایی که قراره یه دوست قدیمی ازم بپرسه. ای کاش می دونست نباید سوال کنه، وقتی توانی برای جواب دادن ندارم و چیزی جز سکوت و نمی دونم برای گفتن ندارم. بهتره که هیچی نپرسه.

عادت بدیه که گاهی اوقات میاد سراغم و حرفایی که توی دلم مدتهاس تلنبار شده را نمی تونم به زبون بیارم.

کاش می شد به اندازه 1 روز کامل حرف بزنم و بعدش احساس سبکی کنم اما به قول خودش تنها کسی که از حرفای دلم خبر داره خوده خداست و بس.

خدایا صدام میرسه ..............؟

بابا چند بار از جلوی در اتاق رد میشه و جمله هایی به شوخی می گه و انتظار داره به دفاع از خودم شروع به جیغ جیغ و حاضر جوابی کنم ..... انگار تعجب می کنه وقتی سکوتم را می بینه. بار آخر میاد توی اتاق و پشت سرم می ایسته دستاش را دو طرف صورتم می گیره و سرم را می چسبونه به شکمش ..... چه حس خوبی.قلب خدایا این تکیه گاهم را تا عمر دارم ازم نگیر.

و خدا را شکر می کنم که صورتم خیس نبود تا موجب ناراحتیش بشم.




نویسنده: mahdis - ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

هم دلم گرفته بود هم کلافه بودم. جوجه زنگ زد که من خونه مامانم هستم تو میای اینجا یا من بیام؟
گفتم من میام تا حال و هوام عوض بشه.
خونه عمو جان سر خیابونه ماست اما چون پله داره من نمیتونم برم بالا.
سریع مانتو روسری میپوشم و تنها میرم بیرون. هنوز دو قدمی نرفتم که قطره های بارون آروم آروم شروع می کنند به باریدن.
از سر پررویی و بی حوصلگی دلم نمیاد برگردم خونه و به امید اینکه همین چند قطره ست و زود بند میاد به راهم ادامه میدم.
5 دقیقه نشده که شروع کردیم به حرف زدن که بارون تند تر و تند تر میشه و با اینکه زیر درخت و زیر چتر بودیم بازم خیس شده بودیم.
هی می گفتیم الان تموم میشه الان دیگه بند میاد.
اما شدیدتر میشد که کمتر نمیشد.
روزی که ویلچر را خریدم گفت تو آب نبریدش
منم گفتم نه مطمئن باشید باهاش دریا نمیریم
حالا با این اوضاع و احوال کف خیابون تبدیل به دریاچه شده بود
باز با همون پررویی که رفتم، با همون پررویی و مقداری بیشترش، تنها برمیگردم خونه
اولین باره که زیر بارون و تنهای تنها موندم.
سرم را می ندازم پایین و کلی فکر جورواجور تو مغزم وول می خورن.
و اولین فکر مفیدی که به سرم میزنه اینه که زمان بارش باران دعا ها مستجاب میشه و شروع میکنم با خدا جونی درد دل کردن.بغل

وقتی میرسم خونه هم سردمه هم لباس هام خیسه ............ ولی با این وجود آرومم.

همه چی آرومه ...

محض اطلاع: هر وقت بارون نیومد یه اطلاع بدید تا من یه سر برم بیرون. احتمال قریب به یقین، باران شروع به باریدن می کند.مژه




نویسنده: mahdis - ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

در ابتدا

جنینی کروی شکلی

درون دایره ی درد

.

.

.

و بعد

زوزه و نـِـق

در ذوزنقه ی آغوش

.

.

.

بعد از آن

هرمهای مختلف رشد !

.

.

.

وبعد

- به فراخور ِ حال -

یا

در پی ِ ارتفاع نیازی

ویا

مثلث  راز

.

.

آخر ِ سر هم

که به مستطیل گور می سپارندَت!ا

.

.

حالا تو هی بگو :ا

زندگی جبر است

نه هندسه.....!!!!ا

(نوشته خودم نیست.)




نویسنده: mahdis - ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

ساعت ده و نیم صبح موبایل عروس را می گیرم و مادر شوهر جان جواب میدن میگن عروس ماه شدهقلب ببینی نمیشناسیش. ولی من الان اومدم بیرون پیشش نیستم که گوشی را بهش بدم.

بعد از اینکه از حمام میام، مسیجش را می بینم که نوشته " خیلی تغییر کردم ".

جواب میدم: قربونت برم برای دیدنت بی قرارم.Kisses اصلا نمیتونم با لباس عروس تصورت کنم. سعی کن امروز هر اتفاقی افتاد حرص نخوری و فقط آروم و شاد باشی..

خدا خدا میکنم شب بتونم خودم را کنترل کنم و گریه نکنم. آخه وقتی میخوام جواب مسیج دوستام را بدم و اونا سعی دارن از اضطراب خارجم کنند هم اشک میریزم.گریه

ساعت 4 طبق قرار قبلی زنگ میزنم به آرایشگرم میگه چقدر آن تایمی. میام نگران نباش

_: تا چهار و نیم میای؟ من 6 باید از خونه برم؟

مامان اینا حاضر میشن و میرن برای مراسم عقد و من پر از ابرو و ..... میشینم منتظر خانم که تشریف بیارن. هر دقیقه ای که می گذشت برای من به اندازه نیم ساعت بود. در اوج عصبانیت و اضطراب هر نیم ساعت یکبار تماس می گیرم که چی شد؟ دیر شد. من منتظرما.

قرار بوده من 6 آماده باشم و تا شش و ده دقیقه هنوز تشریف نیاوردن. دیگه محاسبه کنید شدت حرص خوردن من را.

بماند که چقدر غر زدم و برافروخته شده بودم. بدقولی چقدر؟ دو ساعت و ربع من منتظر بودم. از بعضی کارهایی که باید انجام می داد فاکتور گرفتم تا زودتر آماده بشم.

نزدیکای 7 آماده شدم و مامان اینا اومدن دنبالم. عکس های سر عقد توی دوربین بود ولی نگاه نکردم، دوست داشتم خودش را ببینم نه عکسش را.

هشت و خورده ای بود که رسیدیم. خیلی ها می گفتن عروس گفته مهدیس زود بیاد که من اومدم سالن، اون باشه.

نزدیکای ساعت ده میگن عروس اومد موزیک بادا بادا مبارک و باد .... یالا بگو عروس بیاد ...... عروس مثل ماه میمونه حریر مهتاب می مونه ....Bravo

 با هر قدمی که عروس گلم بر میداره ضربان قلب من هم تند تر میشه.اوه نفس هام تند تر و کوتاه تر میشه. چند ثانیه بغلم می کنه  تا احساس میکنم اشکم داره در میاد به زور خودما از آغوشش می کشم بیرون. زبونم قفل شده. درسته که انگار بزرگ تر شده اما هنوز برق شیطنت کودکی تو چشماش موج میزنه.

دوست جون که اینجا را میخونه میگه حالا چقدر حرف برای گفتن توی وبلاگ داری.

عروس به این شیطونی و عروسی به این تکی تا حالا ندیده بودیم. به زمین که نمی نشست هیچ، کلی جنب و جوش و انرژی داشت. با همه گرم و صمیمی بر خورد می کرد. عین بیشتر عروس ها حرکت آهسته نبود و از اون عروسک وروجک ها بود، البته متانت خودشم از دست نمی داد و کارای سبک نمی کرد. کل زمان عروسی در تاریکی و نورپردازی گذشت. گروه نور و موزیک واقعا سنگ تموم گذاشتن و ترکوندن. عروسی که چه عرض کنم شباهت کاملی با پ ا ر ت ی داشت. خود گروه موزیک می گفتن جز معدود عروسی هایی بود که انقدر گرم بود و مهمان ها با گروه هماهنگی داشتن. مراسم مختلط و نور و لیزر و اهنگ های  دوپس دوپسی و جیغ و سوت و بپر بالا و پایین و کله های ...

با هر کدوم ار همکاراش از خانم و آقا که سلام علیک می کرد از اون دور همشون را به منم معرفی میکرد اون بنده خداها هم می اومدن جلو سلام علیک می کردند. تعریف همشون را قبلا برام کرده اما هیچ کدوم را به چهره نمیشناختم.

بعد شام کلیپ شون را نشون میدن که خیلی بامزه شده بود. خدایا این بچه با لباس عروسم دست از شیطنت بر نمیداره. یه جا تو کلیپ با لباس عروش نشسته روی فرقون و عین بچه ها پاهاش را تکون می ده.

حدودای ساعت 1 وقت خداحافظی میشه و من بدون خداحافظی و یواشکی میام بیرون.

دنبال ماشین عروس میریم. هر وقت ما را می بینه کلی ذوق میکنه و دست تکون میده.

وسطای راه گمشون می کنیم و میایم خونه.

روز پاتختی تا من را می بینه زود میاد جلو که دم در کمک کنه. میگم برو دختر جان تو الان عروسی.

به غیر از هدیه مامان، من هم براش ساعت دیواری گرفته بودم.

بعد از یک ساعت که آخرای مجلس میشه دلم خیلییییییییییییییی می گیره.

یه دختر بچه 7-8 ساله دنباله لباسش را گرفته و میگه راه برو. اونم شروع میکنه به قدم زدن.

میگم قربونت برم تو را حالا چه به عروس شدن (یکی از فامیل های داماد هم متوجه این نطق بنده شدن)

بعد از شعر خونی و این حرفا دق و دلی خودم را خالی میکنم و میگم نون و پنیر ارزونی تون دختر نمیدیم بهتون. (البته شوخی بودا. الهی شکر خانواده داماد هم خیلی خوب و محترم بودن)

موقع خداحافظی مامان میگه ما را فراموش نکنیاا ......

و من دیگه نمی تونم خودم را کنترل کنم و بدون اینکه خداحافظی کنم فقط سر تکون میدم و اشک میریزم و جوجه هم ....

تا از در میام بیرون داماد میاد جلو که کمک کنه حتما پیش خودش گفته دختره خله چرا گریه می کنه؟؟؟!!!!!!!!!

دم در خونه  داداش جوجه را می بینم که از سرکار برگشته. میگه: متیل چرا انقدر گرفته ای؟ الان یه چیز بگم میزنی زیر گریه ها

نمیدونه خوشبختانه تاریکیه که اجاره نمیده اشکام معلوم بشه

می گه منم دلم گرفته ....

 

شب خیلی دلگیری بود و با هر فکری که تو مغزم رژه می رفت اشکم  در می اومد.

ساعت دوازده و نیم شب شروع میکنه به مسیج دادن و من همراه اشک ریختن جواب مسیج هم میدم. میگم چرا نخوابیدی قشنگم؟

می گه خوابمون نمی بره

میگم باز اشکمو در آوردی نصفه شبی

میگه چرا دیوونه آخه مگه من مردم؟

و.......

تا امروز که خونه شون بودم.خجالت فکر کنم پاگشا شده بودم به جای اینکه پاگشا بشه.چشمک یه غذای خوشمزه و کلی خوراکی خوردیم و  کل 4 ساعت را حرف زدم. موقع تماشای عکس و فیلم عروسی هم باز از زبون نمی افتادم و تند تند همه را براش تعریف کردم.

انگار همین ۴-۵ سال پیش بود که خاله بازی می کردیم و عروسک ها را بغل می کردیم. حالا امروز اون بازیه رنگ جدی تری به خودش گرفته بود. 

(قرار بود دو روز پیش up بشم اما کامی مشکل داشت)




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................