"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٩ بهمن ۱۳۸٩

با وجودی که خونه مامان بزرگ جان آسانسور داره ولی باز هم نمیشه که هر هفته تند تند بریم و آخرین باری که رفته بودیم اونجا بر می گشت به مهر ماه.

دیروز بعد از ظهر تصمیم بر این شد که بعد از مدت ها بریم مهمونی. اونم کجا؟

خونه ی مامان بزرگ.

موقع حاضر شدن به مامان میگم: از بس نرفتم مهمونی احتمالا آداب مهمونی رفتن یادم رفته!!آخ

اونجا هر کسی به نحوی سعی میکرد کاری کنه حالا که از خونه خارج شده بودم  بیشتر بهم خوش بگذره.لبخند پایین بودن فشار بنده هم عاملی شده بود برای رسیدگی بیشتر به من شیطان و فخر فروشی من به بعضی ها و سر به سر گذاشتن ها و یادی از دوران گذشته و جیغ جیغ های بنده بعد از اذیت کردن های یواشکی و زیرزیرکی دائی جان طبق عادت دوران کودکی.عینک

همیشه گفتم همین سر ذوق اومدن ها و لذت های کوچولوئه که تونسته من را با روحیه نگه داره.مژه

آخر سر هم فراهم کردن قلیون یواشکی دائی جانچشمک از ترس مامان بزرگی که بنده خدا بخاطر من هیچی نمی گفت. دست از وسواس برداشته بود و به چشم غره ای همراه با لبخند و شوخی قائله ختم به خیر شد و الحمدلله دعوامون نکرد. (بنده خدا دعوا که نمی کنه همون غر زدن های بانمک و دوست داشتنیقلب)

......................................................

* لازم به یادآوری است که لطفا مامان بزرگ جان را از اون مامان بزرگ های خیلی مسن تصور نکنید.از خود راضی




نویسنده: mahdis - ٢٢ بهمن ۱۳۸٩

حسنی به مکتب نرود وقتی رود جمعه رود. شده قضیه ما. چند ماهی بود قصد داشتم برای تعمیر ویلچیر با بابا یه سر بریم جمهوری. تا 5 شنبه گذشته که بیرون رفتن ما دقیقا هم زمان شد با بارش برف. از دیدن هر منظره برفی و انبوه درخت ها که زیر برف سفیدِ سفید شده بودند کلی انرژی می گرفتم و ذوق می کردم. وقتی برگشتیم دم خونه بابا برای بردن من داخل خونه عجله داشت اما دلم اجازه نمی داد برم خونه. به بابا گفتم با حامی بریم تا وسط کوچه و برگردیم. هر چی گفتند سردت میشه و سرما می خوری حریف دل ما نشدند. هیچ چیزی نمی تونست مانع برف بازی اون روزم بشه. بغل سر ظهر بود. کوچه خلوت بود اما چند تا رهگذری هم که می اومدند و می رفتند نمی تونستند مانع لذت بردنم از اطراف باشند.

حامی گوله های بزرگ برف درست می کرد و دوتایی بهش گاز می زدیم. مشکل این بود که اگر دستم یخ می کرد دیگه حتی نمی تونستم دکمه ویلچر را فشار بدم. حامی یکی از دستکش هاش را در آورده بود دستم کرده بود تا دستم یخ نزنه.از خود راضی برف قطع شده بود اما آثار قشنگی که روی درخت ها و ماشین ها به جا گذاشته بود بی نهایت زیبا بود.

حامی پیشنهاد داد برم زیر درخت بزرگی که روش کلی برف نشسته بود تا ازم عکس بگیره. قرار گرفتن زیر درخت همانا و اجرا کردن نقشه توسط حامی همانا.شیطان درخت را تکون داد و نصف برف های درخت ریخت روی بنده. (بارش برف به صورت مصنوعی) سریع اومدم اینور و ایشون پشت سر هم گوله برفی درست می کرد و از پشت پرت می کرد به یک عدد خانم ویلچر سوار متشخصی که در اون لحظات کودک درونش به شدت بازیگوش شده بودهورا و نگاه رهگذرها براش هیچ اهمیتی نداشت. گاهی وقت ها هم از من جلو می زد و برف ها را پرت می کرد به صورتم. یه لحظه سرم را بالا گرفتم دیدم آقایی از توی بالکن داره خل خل بازی ما را دید می زنه و می خنده. البته تا فهمید من دیدم شون سریع سوت زدند و اطراف را نگاه کردند.

از اونور حامی می گفت اون آقایی که داره پشت کامیون بار میذاره را ببین. اصلا حواسش به کارش نیست. فقط ما را زیر نظر گرفته و می خنده. اون به ما می خنذید و ما هم چاره ای نداشتیم جز این که ما هم به ایشون ...نیشخند

قبل اینکه بریم خونه 10 دقیقه ای حامی فقط مشغول تکوندن برف ها از روی سر و کله و ویلچر من بود. کار از نیروی دستی گذشته بود، به پارو نیاز داشتیم  اما باوجود نبود امکانات به همون نیروی دست اکتفا کردیم.

انقدر کیفور شده بودم که یخ زدن دست ها و پاهام تا چند ساعت بعد هم برام مهم نبود.

...............................................

پاورقی: اینم نوشته ای در مورد حامی به در خواست مونا.چشمک




نویسنده: mahdis - ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

حوصله خط چشم کشیدن ندارم. فقط یه مداد سیاه داخل چشم هام می کشم تا از اون حالت ساده در بیاد. بذار این دفعه اینجوری منو ببینه.

دوست دارم این دفعه برای اولین بار منو با عینک طبی ببینه و منم اینجوری بهتر ببینمش !

تا از در میاد تو می گه چرا بی حوصله ای؟ زود پا شدی؟ خوابت میاد؟

لبخند می زنم سعی می کنم با لحن سرخوشانه ای که به صدام می دم، منکر همه چیز بشم.آخ

_ بی حوصله نیستم. خوبم

_ همه چی آرومه؟ (سوال همیشگی)

_ اوهوم

میگه در مورد طوفان فکری چیزی شنیدی؟
میگم در مورد فکر هیچی نمی خوام بشنوم.... تا اطلاع ثانوی
مغزم داره منفجر میشه از ف ک ر. معده م درد می کنه از این همه فکر

بذار خالی شم......


و از فکرایی که همون موقع به سرم می زنه چشمام مرطوب میشن. نمی دونم تونستم پشت شیشه عینک مخفی شون کنم یا مثل همیشه بازیگر خوبی نبودم؟سوال




نویسنده: mahdis - ۱۳ بهمن ۱۳۸٩

نشستی توی خونه پشت مانیتورت هی از این وب به اون وب. ایمیل بگیر، ایمیل بفرست و هزار تا کار دیگه.

دلت زیارت می خواد اما شرایط مهیا نیست؟

سری به این سایت بزن:

سایت الکفیل

اگر دلت خواست، منو هم اون گوشه ها دعا کن.

بعد که ایمیل اومد: زیارت شما انجام شد. تنت می لرزه، اشک توی چشمات جمع میشه.

آره به کمک دنیای مجازی کارهای خوب هم میشه کرد. مثلا میشه بری زیارت و برگردی.




نویسنده: mahdis - ٤ بهمن ۱۳۸٩

خیلی ها بهم گفتن صدات پر انرژیه. همین انرژی زیادی هم گاهی میشه باعث دردسر. تا کوچکترین ناراحتی داشته باشم همه از تن صدام می فهمند. شب جمعه دو تا از دوستام یکی بعد از صحبت تلفنی، یکی هم بعد از چت ازم سوال می کنند چته؟ چرا بی حالی؟

واقعا دلیل خاصی برای ناراحتیم پیدا نمی کردم.متفکر گفتم: دلم گرفته. ناراحتیه دوره ایه درست میشه. همین که ناراحت بودنم براشون مهمه و پیگیر حالم بودند بهم قوت قلب می داد. جمعه هم همچنان دلگیر سپری شد. شنبه صبح انگار یکی مجبورم می کنه برم سراغ ایمیل. اولین ایمیلی که می خونم تنم را داغ می کنه. تا میام بفهمم چی به چیه زنگ در به صدا در میاد و یکی از دوستان نه چندان صمیمی داخل خونه میشه.کلافه با تمام وجود سعی می کنم خودم را کنترل کنم و یخ کردن دستام را به سرما ربط بدم. خوشبختانه انقدر صمیمی نبودیم که پا پیچم بشه و بخواد با اصرار و سماجت علت به هم ریحتگی م  را جویا بشه. جمعه شب همین جوری بی علت رفتم یه جا نوشتم:

"افتادن درد داره برای دوباره بلند شدن مهلت بدید. اگر دیر پا شدم بدونید ضربه کاری بوده وگرنه من نازنازی نیستم."

 کمتر از 12 ساعت بعد از اون نوشته ، ضربه وارد میشه و من ....

نمی دونم چرا همیشه عمر شادی ها انقدر کوتاهه؟ 14 آذر یه اتفاق خوب برام افتاد یه اتفاق جالب و قشنگ که نمی شد با چند تا جمله توصیفش کرد. می خواستم با یادآوری اون اتفاق مدتی الکی خوش باشم اما نشد. از یک طرف میگم چرا حالا؟ چرا حالا که من بی جهت و بی علت داغون بودم؟ از اون طرف میگم شاید به این دل لعنتی الهام شده بود خبرهایی در راهه. کاش چندوقته دیگه این خبر بهم می رسید شاید اون موقع پوست کلفت تر شده بودم. شاید اون موقع بعد از چند تا اتفاق خوشایند، قدرت مقابله م بیشتر شده بود و قوی تر از حالا بودم. می دونم همه اینها حرف بیخوده و سرنوشت و خواست خدا همینی بوده که رقم خورد. فقط امیدوارم خودش هم کمکم کنه.

دوست جون میگه خودت این موقع ها به همه میگی قرآن بخونید تا آروم بشید. برو قرآن بخون. میگم نمی تونم

میگه برو قرآن را فقط بگیر دستت آروم میشی.

سکوت می کنم. هیچی نمی گم.

میگه زود خوب شو. شاید من پر توقعم و تحمل ناراحتی تو را ندارم. خودت ما را بد عادت کردی و همیشه ما بودیم که اومدیم پیش تو درددل کردیم و تو آروم مون کردی. همیشه تو بودی که پشت مون بودی.

تو دلم می گم الهی بمیرم که چه پشتوانه سستی را برگزیده بودید. نا گفته نمونه که حرفای همین دوست جون موثر بود و قوت قلبم می شد. که به قول خودش خیلی دلش می خواست یه چیز خوب بگه تا ارومم کنه اما نمی تونست. به خاطر اینکه پشتش قرص باشه و دلش بخاطر من نلرزه سعی می کردم هر وقت زنگ می زد خوب و آروم و بدون ناراحتی صحبت کنم.

.......................................................................

* این اتفاقات مال هفته قبل هست. الان خیلی بهترم. اون موقع پستم را ارسال نکردم تا یه خورده رو به راه بشم، بعد بفرستمش. ببخشید که قادر به توضیح اضافه نیستم همین قدر بگم که الان بهترم.

** خدا هوامون را داشته باش. (مثل همیشه)




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................