"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ۳۱ فروردین ۱۳۸٩

 از صبح فقط تلفن پشت تلفن جواب این و اونا دادم از عروس و خواهرش گرفته تا عمو و زن عمو و...

به خاطر یه کلیپ درست کردن (همون که اخرای مراسم به نمایش عمومی می ذارنچشمک) ده بار عروس میزنگه ده بار خواهرش و از من گزارش کار و خلاصه تعریفات را می خواد.

یه عالمه استرس دارم. نگید چرا؟ که دلیلش را نمی دونم.سبز

یکی دیگه می خواد عروس بشه یکی دیگه استرس داره! تازه استرسم را به اونا هم منتقل می کنم.

لباس که خریدم. با آرایشگرم هم هفته پیش صحبت کردم و قرار شد مثل عروسی دائی جان منزل تشریف بیارن. گفتم حتما مغازه زده دیگه نمیاد خونه. ولی گفت برای تو تا آخر عمرم میام خونه. (البته سرشون زیاد شلوغ بشه قول و قرار یادشون میره ولی چون زیاد اختلاف سنی نداریم تقریبا با هم دوست شدیم البته باز فراموش نشود که حساب حساب کاکا برادر و از این حرفا) تشکر کردم و نیمچه قراری باهاش گذاشتم.

با وجود اصرار اطرافیان عروس گلم که شامل عمو جان و پسرعمو جان و بقیه می شود من بخاطر وجود پله و دو طبقه بالا رفتن سر عقد نمیرم. میگن جوجه دلش می خواسته مراسم عقد خونه ما باشه تا منم بتونم سر عقد باشم، که جور نشد.

بهش میگم توی آرایشگاه یه موبایل mms دار پیدا کن و عکست را برام بفرست، من تا تو را نبینم آروم نمی گیرم. میگه خوبه آژانس بگیرم اول بیام اینجا بعد همسر بیاد اینجا دنبالم.

اول فکر میکنم داره شوخی می کنه بعد می بینم نه شوخی نمی کنه ولی فکر نمی کنم عملی بشه.

نمی دونم چرا حتی وقتی که بهش مسیج میدم هم بغض گلوم را می گیره. اه ...عصبانی

می گه خیییییییییلی استرس دارم

می گم ولی استرس شیرینه ببین دیگه این روزا بر نمی گرده ها بعد دلمون برای همین استرسه هم تنگ میشه.

 

میون این همه کار اومدم نت تا اضطرابم یادم بره که نیم ساعت یک بار برقا قطع میشن و بنده از حرص منفجر. برق میره نت که تعطیله و تل تعطیله و من می مونم و مانیتور خاموش و خونه تنها و بعد از همه اینها درد سر روشن کردن مجدد کامپیوتر.نگران

 

 

تا پست بعدی و گزارش عروسیبای بای




نویسنده: mahdis - ٢٥ فروردین ۱۳۸٩

قدم به قدم دنبال آدم راه می افتن.

_: خاله خاله از اینا بخر

نگاهش میکنم؛ صورت سبره تند با چشمای مشکی براق

_: خاله بخر تروخدا بخر. ترو قرآن بخر

_: خاله قسم نده. کار خوبی نمی کنی قسم می دی ها. ( و همین جمله اونا حریص تر می کنه برای قسم دادن)

_: خاله تو را امام رضا بخر. تو را به علی بخر. جون مادرت بخر

یه نیم نگاه چشم غره ای بهش می ندازم و سرم را بر میگردونم.

یک ربع دست از سرم بر می داره و در عرض دوساعت، هر ده دقیقه یک بار بین اون همه جمعیت پیدام می کنه و دوباره دیالوگ های تکراری را شروع می کنه.

_: این همه آدم چرا شما ها گیر دادید به من؟

_: تو باید بخری ازم. خاله تو 4 تا اسکاچ بخر

_: بذار شوهر کنم میام ازت میخرمسبز

به خنده من خنده ش می گیره و میگه

_: برا مامانت بخر

_: مامانم از اینا استفاده نمی کنه. ببین دعا کن این یه دوستی هم که برا ما مونده شوهر کنه بره، بعد من بیام براش اسکاچ بخرم.

دوست همراه از صبر و حوصله من حرصش می گیره و با اخم نگاهم می کنه.

یه کم جلوتر دوباره پیداشون میشه.

_: خاله یه بوق بزنم؟

_: بزن خاله

کلی ذوق می کنه و از خوشحالیش خوشحال میشم.

_: بوقش همین بود؟ چقدر صداش کمه

به دوستش که چند سالی بزرگتره می گم:

_: تو هم بیا بزن

با خجالت و لبخند سرش را پایین می ندازه.

_: حالا دیگه می ذارید برم؟

اسکاچ ها را ازشون میخرم. چند دقیقه دست از سرم بر می دارن و دوباره پیداشون میشه.

_: ای واااااااااااااااااای دیگه ولم کنید. خریدم دیگهنگران

و جوابش به من یه دهن کجی بامزه ست. ناراحت که نمیشم هیچ، خنده م هم میگیره.

کاش کسانی پیدا می شدن که به فکر این بچه ها بودن و یه فکری به حالشون می کردن که به این راحتی نیمکت های مدرسه را ترک نمی کردن و توی خیابون ها پرسه نمی زدن.ناراحت




نویسنده: mahdis - ٢۳ فروردین ۱۳۸٩

خیلی دوست دارم برم. امیدوارم برنامم جور بشه و بتونم برم.

اگر کسی میتونه بیاد خبرم کنه.مژه

 




نویسنده: mahdis - ۱۸ فروردین ۱۳۸٩

تعطیلات عید هم تموم شد و از کل عید دیدنی ها و دید و بازدیدها فقط خونه دختر عموی گرام رفتم و بعدش هم سرما خوردم البته قبل از اون سال تحویل هم خونه مامان بزرگی گذروندیم.

کمتر از دوهفته به عروسی جوجه مونده و اصلا نمیتونم بهش فکر کنم! چون یه جوری میشم که نمیتونم بیانش کنم. برای عروسی لباس ندارم. لباس عیدم که با همون خرید کوچولویی که رفتم جور شد و جالبه که بدون فکر و تصمیم قبلی هر چی گرفته بودم رنگ مد سال شد، طوسی و بنفش.

قرار مون این بود که پریروز ساعت ده جوجه را بیدار کنم و بریم یه دور بزنیم. کلی زنگ میزنم تا بالاخره خانم بیدار میشن. میاد اینجا و با همدیگه حاضر میشیم. جوجه به مامانم میگه: ما رفتیم میخوای یک ربع یکبار زنگ بزنی؟ ...... زنگ نزنید ما تا 5 بر نمی گردیم!!!!!!!!!

 و من متعجب میگم الان ساعت یازدهه. تا 5 کجا دعوت داریم؟تعجب

_: تو فقط شارژ خالی نکن، من میدونم کجا ببرمت

_: شارژ که تموم نمیکنم صبح ماشین را زدم به برق، فوله فوله. ولی جدا کجا میخوای بریم؟

_: میریم بازارچه

_: نه بابااااااااااااااااااااا خیلی دوره چه جوری پیاده بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_: تو چی کار داری من میبرمت. از راه ماشین رو میریم که جایی به پله و چاله چوله نخوریم و گیر نکنیم. تازه میله پرده خونه خودمون هم آوردم ببریم عوض کنیم

_: مامان میگه: چه جوری میخوای میله پرده را پیاده ببرید عوض کنید صبر کن عصری با ماشین میبرمت

جوجه میگه: نه خیر خودمون میریم عوض میکنیم

_: بابا نمیشه. اینا بذار خونه عصری برو عوض کن. به قول مامان تو دختر ما هم هستی دیگه بالاخره ما هم باید یه کاری بکنیم

_: نه خیر الان میبریم ...

ساعت یازده و نیم از در میزنیم بیرون. البته به همراه چوب پرده 180 سانتی ! هر یک متری که میریم ده ثانیه توقف می کنیم و به چوب پرده میخندیم ولی هر چی به خانم میگم " آبرومون میره ببر اینا بذار خونه "   زیر بار نمیره که نمیره.

یک ساعت و خورده ای راه میریم و از بین ماشین ها رد میشیم تا اینکه تاره میرسیم به مغازه و چوب پرده را عوض می کنیم. چوب پرده شده اسباب بازی دست خانم و با اون مسیر را به من نشون میده. بهش میگم هر چند که کلاسم اساسی میاد پایین ولی چیکار کنم تو هم خسته شدی یه کم بذارش پشت ویلچر اینم باشه کادوی من به مناسبت خرید خونه عروس خانم.

عجب صحنه ای بود فکر کنم هر کس اون روز ما را دیده تا شب به اون صحنه میخندیده. با پررویی تمام ناهار میگیریم و میخوریم. یاد حرف مامان می افتم که میگه: برید. برای آخرین بارم برید با هم بگردید. و جوجه جواب میده وا مگه میخوام برم بمیرم؟

در اوج خنده هامون یه دفعه دلم میگیره و بهش میگم یه عکس بگیر بعدا ببینیم و بخندیم به یاد امروز. فقط چوب پرده تو عکس باشه ها چون نقش اساسی امروز را اون داشته.

باید برم بانک و یه کار بانکی که مدتهاست عقب افتاده را انجام بدم. با اعتماد به نفس کامل و بدون اینکه یادمون باشه چوب پرده پشت بنده مشغول خودنمائیه، مثل دوتا خانم کاملا متشخص  میشینیم تو صف انتظار بانک و بعد هم که نوبتمون میرسه و میریم جلوی باجه. فرم را جوجه پر میکنه و من امضا میکنم که یه دفعه جوجه میگه واااااای چوب پرده.ابله

اون موقع که یادم می افته اونم همراهمون آوردیم توی بانک. خیس عرق میشم از یه طرف گریه م گرفته از یه طرف دوتایی ریسه رفتیم از خنده، جوری که نمیتونستیم موبایل را جواب بدیم.قهقهه

با غش غش خنده امضا هم میکنم و هر کدوم امضاها به یه شکل در می آد و خوبه ازمون ایراد نگرفتن.

کارم به مشکل میخوره چون هیچ کارت شناسائی همراه نداشتم. میگم آقا اگر براتون ممکنه کار ما را راه بندازید من نمیتونم دوباره بیام. الان هم دوساعت و نیم تو راه بودیم

_: مگه خونه تون کجاست؟

_: نزدیکیم ولی چون پیاده اومدیم طول کشیده. (احتمالا پیش خودش فکر کرده ما از پشت کوه ها اومدیم بنده خدا حق داشته خوب با این چوب پرده و ....)

بالاخره بابا کپی کارت ملی را فکس میکنه و میایم بیرون ولی هنوزم که هنوزه با یادآوری اون لحظه ای که یادمون افتاد با چوب پرده اومدیم توی بانک غش میکنیم از خنده.

من که  دل گنده شدم و جوجه هم که شجاع، از جاهایی رد میشدیم که اگر مامانم میدونست یک لحظه تو خونه بند نمیشد و می اومد دنبالم و کلی هم ما را میترسوند.

ساعت پنج و نیم رسیدیم خونه. 6 ساعت خیابونگردی ....

اومدیم خونه می بینم جوجه کلی از پشت سر عکس و فیلم گرفته و ....

حالا تصور کنید بنده را بر روی ویلچر از پشت سرم چوب پرده دو متری و کیسه های خرید که از دسته های ویلچر آویزون کردیم.

......................................

بعدا اضافه شد؛

دوستای جدیدم که با جوجه آشنا نیستن اینجا را بخونند:

جوجه من عروس میشه   (اینم از معایب قالب جدید که متن لینک شده را با همون رنگ فونت عادی نشون می دهسبز)




نویسنده: mahdis - ۸ فروردین ۱۳۸٩

پریشب موقع خواب حامی یاد مکه می افته و نزدیکه نیم ساعت از خاطرات اونجا میگه. من بیشتر شنونده ام و گاهی هم من چیزی تعریف می کنم. میگه: من یادم نمیاد لحظه اول که خونه خدا را دیدم دعا کردم یا نه؟ ولی 3 تا دعا آماده کردم که اگر دوباره رفتیم اونا را از خدا بخوام. اگر رفتیم.

جوری میگه اگر دوباره رفتیم که بغض میکنم. تو دلم میگم حامی که بچه ست و حتما میره اما من چیکار کنم با این همه دلتنگی؟؟؟ اگر دیگه نرم دق میکنم.....

اون میگه و من بی صدا بدون که اون بفهمه اشک میریزم.

وقتی می بینم ساکت شده می فهمم که اونم یواشکی داره گریه می کنه.

شب بعد توی ماشین صدای سید مهدی میرداماد را می ذاره: " لبیک ... اللهم لبیک ... لبیک لا شریک لک لبیک ... "

و 4 تایی اشک می ریزیم.

پارسال چنین روزی حوالی ساعت 4 بعد از ظهر بود که خودم را در بهشت خدا حس کردم.

پارسال همین موقع ها بود که برای اولین بار این صحنه را دیدم:

پارسال همین موقع ها بود که اولین نماز مغرب و عشاء را در مسجد النبی خوندم.

پارسال همین موقع ها بود که اولین سلام از راه نزدیک را به پیغمبرم دادم.

پارسال همین موقع ها بود که من زیباترین و به یاد موندنی ترین سفر عمرم را تجربه کردم.

وقتی صداشون میزدم منتظر جواب بودم.

پارسال همین موقع ها بود که من برای اولین بار شب زیبا و پرنور مدینه را دیدم.

خدایا دلم پرپر میزنه برای دوباره دیدن و دوباره غرق معنویت و شکوه اون محیط بی نظیر شدن.

خدایا این سفر معنوی را قسمت همه اونایی کن که آرزو دارن.

خدایا منو یادت نره.

گریهگریهگریه




نویسنده: mahdis - ۳ فروردین ۱۳۸٩

همرازان دات کام | Hamrazan

گاو 88 رفت. ببر 89 اومد.

 

لبخند بزن لبخند

       بدون هیچ انتظار پاسخی از دنیا

              و بدان که روزی آنقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخند 

                          با تمام سازهایت می رقصد




نویسنده: mahdis - ۱ فروردین ۱۳۸٩

سال 88 دو تا اتفاق فوق العاده شیرین و تکرار نشدنی داشت. یکی سفر بی نظیر مکه و اون یکی هم عروسی دائی جان عزیزم.

لحظه لحظه و ساعت ساعت که می گذره حسرت روزهای ابتدائی فروردین تنم را می لرزونه و گاهاً بغضی را مهمونم می کنه. اگر زمان به عقب بر می گشت حتما حتما دلم می خواست زمان را برگردونم به نوروز پارسال. نوروزی که سراسر شوق و شعفی بود که استرسی شیرین همراه داشت. نوروزی که دیگه برام تکرار نمیشه.

توی سال 88 خیلی از دوستام متاهل شدن، خیلی ها نی نی دار شدن. و من هم چند تا اتفاق جدید را تجربه کردم. خرید ویلچر نو، تنها بیرون رفتن و اندکی مستقل شدن که خیلی شیرین بود. مثل کسی که پای جدید در آورده و این پای جدید بعضی جاها همراهیش می کنه و بعضی جاها از زیر بار مسئولیت شونه خالی می کنه.

اواسط سال صحنه ای را دیدم که هیچ وقت فکر نمی کردم ببینم و تاب بیارم. همیشه ترس اینو داشتم که اگر با چنین چیزی مواجه بشم، بازم می تونم ادامه بدم؟ ولی گاهی دست تقدیر همونی را سرراهت قرار می ده که همیشه نمی خواستیش.

مهم نیست.

این اتفاق کمکم کرد بزرگ شم، قوی شم، البته قوی شدنی در ازای شکستنی.

 

سال 88 دوستان وبلاگیم زیادتر شدن و عزیزتر.

سال 88 تموم شد و سال 89 از راه رسید.

سال نوی همگی مبارک.

براتون آرزوی تمام بهترین ها را دارم.

کفه ی آرامش زندگی تان سنگین باد.

صندوقچه غم و غصه تان نابود باد.

دوستتون دارم

              دنیا دنیا قلب

 

" اگر در زندگی دنبال دنیا باشی دنیائی میشی و اگر دنبال خدا باشی خداگونه زندگی می کنی."   خدایا کمکمون کن تا خداگونه زندگی کنیم.

.............................

ببخشید دیروز باید آپ میشدم ولی قبل از سال تحویل مهمون خونه مامان بزرگ شدیم و وقتی برای آپ کردن باقی نموند.خجالت




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................