"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ۳٠ آذر ۱۳۸۸

پنچ شنبه ظهر مامان با دوستش با همدیگه میرن بیرن. من و دختر دوست مامان هم تو خونه مشغول تعریف و گفتگو.

ساعت 12 مامان زنگ میزنه میگه کاری نداری؟ می گم نه. می گه تا یک ساعت دیگه میام.

ساعت یک زنگ در را می زنند و دوست جان میره در را باز کنه. می بینم که دم در دارن با مامانش پچ پچ می کنند انقدر ترسیده بودم که جرات نداشتم بپرسم چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پیش خودم گفتم نکنه خدای نکرده تصادف کردن؟

مامان با رنگ پریده و وحشت زده همون جلوی در میشینه. می گم مامان چی شده؟؟؟؟؟

دوستش می گه کیف مامانت را زدن

_: کجا؟

_: همین دم خونه. جلوی در

_: خوب باشه. حالا چرا اینجوری شدی؟

_: ترسیده

مامان بعد از چند دقیقه که تازه تونست حرف بزنه می گه:

با موتور اومد کنارمون و خیلی آروم کیف را از دستم کشید بیرون و بدون اینکه عجله کنه آروم  رفت. اصلا هم برای رفتن عجله نداشت. ما هم انقدر شوکه شدیم، نه حرفی زدیم، نه جیغی

_: چی تو کیفت بود؟

_: گواهینامه خودم و بابات، کارت ماشین، بیمه ماشین، کارت تردد، موبایل، پنج شش تا کارت شناسائی های بابات، عینک، بن سی هزار تومنی

_: پول چقدر داشتی؟

_: 100000 تومن

مامان رنگ به رو نداشت. کلا  خیلی زود به هم میریزه. اصلا مثل من و بابا نیست.

بابا مدام دلداریش می داد می گفت فدای سرت چیزی که رفت دیگه غصه نداره. مدارک هم المثنی می گیریم فقط یه کم دوندگی داره. پاشو اینجوری نکن.

ساعت 1 زنگ زدیم پلیس و جریان را گفتیم و قرار شد برای پر کردن فرم مامور بفرستن دم در.

مامان از یک طرف نفرین می کرد از یک طرف هم دعا می کرد مدارک پیدا بشه. آخه دو سال پیش هم این اتفاق افتاد و تمام مدارک بعد از 14 روز پیدا شد، از پست زنگ زدن که مدارک توی  مترو پیدا شده، بیاید ببرید.

این وسط مثل این آدمای بی عقل (البته به توصیه دوستم) مسیج زدم روی گوشی مامان که : پول ها را بردار کیف را بنداز توی کوچه.

مامان می گفت: الهی پول دوا درمون بده. الهی حرومش باشه. الهی ...

_: مامان نفرین نکن.

مامان مشغول صلوات فرستادن بود تا اینکه یک خبری از مدارک بشه.

شاید 30 بار موبایل مامان را گرفتم و هنوز زنگ می خورد. گفتم عجب گیجیه. اینا اولین کاری که می کنند گوشی را خاموش می کنند سیم کارت را در میارن. این هنوز گوشی را خاموش نکرده.

ساعت سه و نیم تلفن با پیش شماره 55 زنگ می خوره. بابا گوشی را بر می داره

_: آقا شما چیزی گم کردین؟

_: بله کیف خانمم را زدن.

_: من الان کیف را پیدا کردم ولی پول توش نیستا

_: عیب نداره فدای سرت، مدارک هست؟

_: آره هست

_: الان کدوم طرفایی شما؟

_: شهر ری.  من شارژ ندارم دوباره تماس می گیرم. (می گفت شارژ ندارم در صورتی که با تلفن ثابت بود)

انقدر بابا خوب باهاش حرف زد. گفتم بابا 1 شماره ازش می گرفتی به جای اینکه انقدر قربون صدقه ش بری. اگر دیگه زنگ نزد چی؟

مامان از خوشحالی گریه می کرد و خدا را شکر می کرد که چقدر سریع جوابش را داده.

مامان می گفت این خوده دزده بوده.

من می گفتم نه اون هیچ وقت ریسک نمی کنه. اون مگه رحم و مروت داره که دلش به حال مدارک ما سوخته باشه؟

ولی هر چی هست خیلی ناشیه یا شایدم دفعه های اولش بوده که تا دو سه ساعت هنوز گوشی روشن بود و بعدش هم این تماس که معلوم نیست کی بوده!!!

3 ساعت گذشته بود و هنوز مامورها برای گرفتن اطلاعات نیومده بودن و من بیشتر از بابا حرص می خوردم که چرا انقدر باید سر صبر باشن؟ یکی را که تو خونه ش دارن خفه می کنند اگر به امید اینا بشینه که بعد 3 ساعت، دیگه ...

گویا خود آقا دزده زودتر از پلیس ها دلش سوخت و زنگ زد. به بابا گفتم دوباره با پلیس تماس بگیره. ولی هر چقدر می گرفتیم مشغول بود.

 

بقیه این ماجرای عجیب را بعدا میام می نویسم الان با اجازتون دستم خسته شد و دارم میرم ناهار. شما هم بفرمائید.




نویسنده: mahdis - ٢٦ آذر ۱۳۸۸

چند شب پیش که احساس کردم دلم خیلی برای خدا تنگ شده اولین کاری که کردم سرم را گذاشتم روی مهر و اول بخاطر اون حس زیبا شکرا" لله گفتم بعد با هر چی اسم که می اومد توی ذهنم خدا را صدا می زدم.

یا الله یا رحمن یا رحیم

یا ارحم الراحمین

یا غیاث المستغیثین

یا نور المستوحشین فی الظلم

یا عالما لا یعلم

یا نور و یا قدوس

...

شما وقتی دلتون برای خدا تنگ میشه چه کار می کنید؟؟؟




نویسنده: mahdis - ٢٢ آذر ۱۳۸۸

در اوج عصبانیت همراه با دندان قروچه فیلم  "پاتو زمین نذار " را دیدم.

تمام فیلم ها و واقعیات و تجربیات اطرافمون حکایت از خ ی ا ن ت آقایون داره، باز بعضی ها از سر لجبازی و بی منطقی این قضیه را قبول نمی کنند.

من اصلا اون خانم ب.یوه را مقصر نمی دونم. انقدر مشکلات و بی پناهی و نگاه بد به اون فشار وارد کرده بود که واقعا اون دنبال اسم یک مرد بود و بس.

اما اون مرد بی وجدان چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که تمام زحمات و بد بختیای زنش را ندید گرفت و رفت دنبال دل و ه.وسش.

انقدر حرص خوردم و بد و بیراه گفتم که حامی می گه:

_: می خوای خاموشش کنم؟

_: نه

_: تو که شوهر نداری پس چرا انقدر حرص می خوری؟

_: عصبانی نگران سبز




نویسنده: mahdis - ۱٦ آذر ۱۳۸۸

بعد از کار با کامپیوتر و خستگی چشم و تن از اتاق که میرم بیرون، با لذت بوی قهوه را داخل شش می فرستم و سریعا از مامان در خواست قهوه می کنم. مامان جان هم برای اینکه غر نزنم و نگم شیرین شده، سه تا ظرف میاره تا خودم آماده کنم. قهوه و آب جوش و شکر.

نمی دونم این فکر بازیگوش کجا میره که وقتی به خودم میام که یک فنجون حاوی چیزی به نام قهوه، اما به رنگ قیر پیش رو دارم. و تلخ مثل ...

با پررویی تمام مقداری آب جوش اضافه می کنم و شکر بیشتر از مواقع دیگه و می نوشم.

عاقبت: تا صبح حالت تهوع و بی خوابی و فکر و از این پهلو به اون پهلو شدن.countship

..............................................

توی محیط سر باز با چند تا از دوستام گرم گفتگو هستم که بابا میاد دنبالم.

_: چند دقیقه دیگه میام بابا.

_: مگه سردت نیست؟

_: (با چونه و صدایی لرزان، در حال انجماد با پررویی می گم) نه هنوز سردم نشده.

البته بابا از چشمام می فهمه که .....
عاقبت: سرما خوردن و لرز و دارو و.....

.................................................

چون نتونستم بیمارستان ملاقات بابابزرگم برم میرم خونه شون. بابا بزرگ جان خواب و بیدار روی تخت دراز کشیدن.

توی اتاق دو تا مرغ عشق توی قفس توجهم را جلب می کنه و می فهمم که همه اعضای خونه دوستش دارن جز من که از بچگی از پرنده ها وحشت داشتم.

با پررویی به دایی جان که همیشه من را با پرنده ها و آزاد کردنشون دق می داد می گم: ببین دوتا مون بزرگ شدیم. من که دیگه از اینا نمی ترسم تو هم که دیگه مثل اون موقع ها اینا را آزاد نکردی تو خونه.

_: اتفاقا آزادشون می کنم هنوز وقتش نشده.

_: نه بابا ول کن اونا الان تو خونه شون راحتن دارن گپ می زنن چی کارشون داری؟

و چند دقیقه بعد آزاد شدن مرغ عشق ها و ...

عاقبت: جیغ و هوار بنده که اصلا دست خودم نیست. مرغ عشق بر روی کله بنده. بابا بزرگی ترسان و متعجب.

(فکر می کردم انقدر جیغ نزدم دیگه توانایی جیغ زدن را از دست دادم که می بینم نه خیر هنوز جایی که پرنده باشه جیغ بنده هم وجود داره)

.......................................................

این قصه سر دراز دارد. باقیش در آرشیو ذهن مان بماند بهتر است.Hippie




نویسنده: mahdis - ۱۱ آذر ۱۳۸۸

 

امسال هم سال وعده ها؟؟؟!!متفکر

.

.

.

.

منتظریم تا بیاید سال تحقق وعده ها.خمیازه

(البته اگر عمرمون کفاف بده)چشم




نویسنده: mahdis - ٦ آذر ۱۳۸۸

دو ماه پیش با دو تا از دوستان دوران دبستان دور هم جمع شدیم و یاد خاطرات خوش گذشته.

به بچه ها می گم من هنوز شماره معلم کلاس پنجم (که بیشتر خاطرات مون مال اون ساله) تو ذهنم هست. بچه ها باور نمی کنندمتحیر و تلفن را روی آیفون می ذارند و شماره را می گیرن.

بوووووووووووووووووق

.

.

.

.

.

.

و بعد صدای معلم عزیز و دوست داشتنی ما و بعد هم صدای جیییییییییییییییییییغ ما

اون بنده خدا هول میشه و می گه: بچه ها من را ترسوندین آروم صحبت کنید ببینم کی هستین؟ چی می گین؟

و یکی به نمایندگی از بقیه صحبت می کنه و نشونی می ده و خانم معلم مهربون سریع همگی را میشناسه. بالاخص بنده را و توضیح می ده که چقدر به آدرس قدیمی رفته و دنبالم گشته.

از خاطرات قدیمی می گه و اینکه چقدر سفارش من را به بچه ها می کرده و بچه ها اشک می ریزن، به جز من که مواقع حساس هر گونه عکس العملی ازم سلب میشه.

تک تک صحبت می کنیم.

می گه که کانادا زندگی می کنه و تا دو هفته دیگه بر می گرده اونجا ولی قول می ده حتما قبل رفتن برنامه دیداری داشته باشیم.

تا

دو سه روز قبل که برنامه جور میشه.

همچین با هیجان حاضر میشیم و به خودمون می رسیم انگار می خوایم بریم عروسی.

دل تو دل مون نیست و شدیدا منتظر و بی قرار.

هر دفعه که تماس می گیره و گوشی را بر می دارم، درجه ای به درجات اضطراب مان افزوده می شود تا تماس آخر که می شنوم که می گوید سر کوچه ام.

به وضوح صدای قلبم را می شنوم. با بچه ها صف می کشیم جلوی در.  

رو بوسی --- اشک --- آغوش گرم معلمی مثل مادر --- رژه رفتن کلی خاطره شیرین کودکی --- همان انگشتر قدیمی در انگشتش --- نفس نقس زدن --- نگریستن از سر تا پایش --- و دوباره ...

انگار باز بچه شدیم. همون جوری دوسش داریم و شیطنت های زیر زیرکی و متعاقبش خنده هایی از ته دل.

اعتراف می کنیم که زنگ های تفریح عینکش را به چشم می زدیم و برای خودمون معلمی می شدیم و درس می دادیم و تنبیه می کردیم.

حالا همه اون بچه های کلاس پنجمی برای خودشون خانمی شدند و پسر کوچولوی یکی از شاگردان، دبستانی شده و با شادی ما، با خجالت اونم شادی می کنه.

 

(باید زنگ می زدیم از برنامه در شهر می اومدن فیلم می گرفتن اون وقت فیلم آپلود شده می ذاشتم در خدمتتون تا احوالات آن روز ما را می دیدید و درک می کردین.)

 

خاک عرفات زیر پایت

لباس احرام بر تنت

سفر مکه نصیبت

 

عید قربان مبارک

 

زندگی‌تان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاکی چشمه زمزم . . . . .




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................