"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٧ آبان ۱۳۸۸

گاهی وقت ها از این که همه فکر می کنند من آهنی ام، خسته میشم ...

.

.

.

.................................

بعداً نوشت:

(توضیحی برای جلوگیری از برداشت غلطمژه)

منظورم از جمله بالا این بود که از بس آه و ناله و درد دل نکردم همه فکر می کنند من آهنی ام. فکر می کنند طاقت و تحمل همه مشکلات را دارم. همه بدون ذره ای ملاحظه درد و غم و غصه شون را برام به ارمغان میارن.

درسته که این خوبه و یه جورایی حاکی از قدرت مقابله با مشکلاته، ولی یه وقتایی خسته  کننده میشه. یه وقتایی با فریاد دلم می خواد به همه بگم که بابا منم خسته میشم منم یه ظرفیتی دارم.

خدایا شکرت که اقلا شنونده ی خوبی هستم برای همشون و البته مخزن الاسرار همه گلایه ها و دردها.




نویسنده: mahdis - ۱٤ آبان ۱۳۸۸

از ساعت ده و نیم تا یک و نیم امروز پشت فرمون بودم و یه کله رانندگی کردم و کل مجتمع تجاری را زیر و رو کردم و به عرض برسونم که فقط یه تصادف کوچولو با یه آینه داشتم که افسر اومد نگاه کرد و گفت برو هیچی نشد (به جون خودم پلیس بود).

باید داخل یه آسانسور کوچک می شدم. موقع ورود یک آقای مسن داخل آسانسوره میگم آقا نرم روی پاتون؟

میگن: نه دخترم نمی ری تازه بری هم ماشن که نیست عیبی نداره چیزی نمیشه

میگم  نه آقا خیلی سنگینه پاتون درد می گیره

موقع بیرون اومدن از آسانسور آقای جوان _ از آن دسته جوان های فشنی _ می خواد کمک کنه و دسته های ویلچر را می گیره می کشه عقب تا منو ببره بیرون

می گم نه آقا سنگینه نمی تونی. شما راهنمایی کن من عقب عقب میام

می گه چشم. همینا گرد کن بیا عقب

_: ببخشید؟؟؟؟!!!!!!!!!تعجب چپ یا راست؟

_: راست، راست

_: فقط نرم رو پاتون؟

_: نه نمی ری تازه رفتی هم عیب نداره، من خودم مایکلم (مایکل کیه اونوقت؟متفکر نمی دونم) بیا بیا

_: نرم رو پاتون؟

_: نه بیاااااااا

و احساس می کنم یه لحظه رفتم از روی پاش رد شدم.آخ

_: واااااااااااااااای ببخشید من که پشت را نمی بینم گفتم نرم رو پاتون. شرمنده

_: نه خانم عیب نداره بفرمائید.

_: اوه

 

 

و عجب لذتی داشت خرید امروز. علاوه بر کلی چیز خوشششششششل که همشون را دوست دارم. یک احساس جدید هم دارم؛

احساس می کنم پای جدید در آوردم.

و خدایا ممنونتم بخاطر این پاهای جدید.

 




نویسنده: mahdis - ٩ آبان ۱۳۸۸

درسته که برای من دلبر بود اما دیگه این آخر سری ها مایه آبروریزی شده بود و تمام اطرافیانم به این بدبخت گیر می دادن و همه قصد جونش را کرده بودند و می خواستن آتیشش بزن. انگار هیچ کس "نمی تونم" من را درک نمی کرد یا باورش نمی کرد. از وقتی ویلچیر نشین شده بودم فقط دلبر را داشتم و این شد که هر چی ویلچیر می دیدم و می نشستم روش اصلا عادت نداشتم و تحملش برام غیر ممکن بود. بماند که بعضی ها می گفتن از بس نازنازی و راحت طلبی. اما من واقعا نمی تونستم حتی این اواخر مسئله حیثیتی شده بود و خیلی سعی می کردم یکی از ویلچیر ها را انتخاب کنم اما نمی شد و نمی تونستم. حتی مامان تهدید کرده بود که اگر عوضش نکنی مکه نمی بریمت (البته تهدیدی نه آنچنان جدی!)

این چند وقته هر کس را می دیدم می گفتم برام خیلی دعا کن. دعا کن بتونم ویلچیرم را عوض کنم. (حتی گل یخ عزیزم که عازم مشهد بود)

شاید خنده دار به نظر برسه اما این مشکل شده بود یکی از بزرگترین مشکلات زندگیم. اگر برای چند دقیقه خودتون را بذارید جای من که تمام زندگیم روی این می گذره و فکر این را می کردم که اگر کاملا خراب بشه و من نتونم ویلچیر دیگه ای را جایگزینش کنم، اون وقت کمی تا قسمتی متوجه عمق فاجعه می شوید.

تا 5 شنبه بعد از ظهر که بابا برای بار ... (نمی دونم چندم) با اون فروشنده قرار می ذاره که بریم ویلچیرهای جدیدشون را ببینیم.

روز 5 شنبه یک هفته می گذره از روزی که ذکر یونسیه را بخاطر همین حاجتم شروع کردم.

مثل بچه ای که می خواد بره دکتر اضطراب دارم. توی راه صلوات می فرستم، امن یجیب می خونم و .....

از ته ته دلم از امام رضا (ع) می خوام که عیدی چنین روز بزرگی را _ که از وقتی فهمیدم گفتم این روز معجزه است _ را بهم بده.

اولین ویلچیری که میاره meyra بنفش خوشرنگ و جیغ و تو دل برو، شیفته رنگش میشم و وقتی میشینم می بینم خیلی هم بدک نیست. با حامی یه کم بالا و پایین می ریم و بابا با عجله میره تا حساب کنه (مدل همون 700000تومنیه که قبل از مکه گرفتم اما بعد یک هفته پسش دادم) می گم صبر کن یه برقی هم امتحان کنم. ده روزی هست که تو فکر ویلچیر برقی بودم و احساس می کردم خیلی نیاز دارم و خیلی مشکلاتم با بودنش حل میشه.

ویلچیر برقی اول را امتحان می کنم و میبینم اصلا راحت نیستم.

فروشنده می گه: اگر می خوای معمولی ببری 200 تومنیش را ببر چرا می خوای انقدر هزینه کنی؟

_: آخه تو اونها اصلا راحت نیستم.

_: یه مدل دیگه برقی تو کارتون دارم بذار اونا بیارم

_: نه زحمتتون میشه. فکر نمی کنم بتونم

_: اشکال نداره میارم امتحان کنید

از جعبه در میاره و کاورش را جدا می کنه. دسته ها و پایه ها را وصل می کنه. باتری را سر جاش می ذاره و من همین طور مشغول خجالت کشیدنم که الان باید بگم نه و دوباره اینا را بذاره سر جاش.اوه

همون جوریه که می دونم باهاش راحت نیستم.

اما وقتی میشینم ..............

و

می بینم که تقریبا راحتم

زبونم بند میاد و نمی دونم چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

 

جز معجزه امام رضا چی می تونه باشه؟

 

و چقدر شیرینه این حس استقلال.

 

البته هنوز مثل دلبر نشده که کاملا راحت باشم و هیچ مشکلی نباشه اما باید عادت کنم.

 

بدترین جایی که می خوام وارد بشم در اتاق خودمه. اول باید بچرخم بعد هم بلندی لب در را کمی سخت و با راهنمایی رد کنم. بابا مثل بچه ای که داره تاتی تاتی می کنه باید موقع رد شدن از در کنارم باشه راهنمایی کنه و فرش را نگه داره تا جمع نشه.

اما خودمونیم دست فرمونم خیلی خوبه ها. شاید میشد شوفری چیزی بشم

بماند که دو بار با پای مامان تصادف کردم. دو سه جای دیوار را خراب کردم. 1 خودکار شکوندم. تصادف بد جور با آریا، که بچه ام از این ور ویلچیر پرت شد اون طرف. بوق یک عدد ماشین به نشانه جلب توجه و نگاه چپ چپ خانم راننده وقتی با ویلچیر پیچیدم جلوش.

 




نویسنده: mahdis - ٢ آبان ۱۳۸۸

یکشنبه 9 فروردین

وضو گرفتیم و رفتیم نماز صبح را به جماعت٬ بیرون حرم در صحن مسجد النبی خوندیم. (جالبه که اصلا به وصل بودن به پیش نماز اعتقادی ندارن و هر جا که بشه نیت جماعت می کنند و قامت می بندن. بخاطر همین تمام نمازها را هم به جماعت می خوندیم هم بعدش فرادی) روبروی مناره ها و سنگ های سفید قشنگ با نسیم خنک و بوی خوشی که به مشام می خورد نماز خوندن اون وقت صبح عجب حسی داشت.

بعد نماز همگی رفتیم سمت قبرستان بقیع. بابا ویلچر را می برد به بابا گفتم: من می خوام با شما بیام نه با خانم ها. بابا اصلا اطرافت را نگاه نکن و از رمپ برو بالا.

همین که اومدیم قدم اول را روی سربالایی بذاریم مامور جلومون را گرفت کلافه و با لبخند تصنعی گفت: لا لا.  با انگشتش ساعت 4 را نشون داد و گفت خانم ها ساعت 4 بیان.

دلم خیلی سوخت و بد خورد تو پرم. از بابا جدا شدیم و با گردن کج با خانم ها رفتیم پشت پنجره ها و زیارت حضرت زهرا (س) خوندیم.

بعد از خوندن زیارت رفتیم محلی که قرار بود اعضای کاروان اونجا جمع بشن ولی متاسفانه دیر رسیدیم و آخرای مراسم و دعا بود. دعا که تموم شد گفتن درهای حرم پیغمبر برای خانم ها بازه و با دو تا خانم که یکی شون مسن و یکی جوون تر بود راه افتادیم. خانم جوون با اصرار فراوون ویلچر را از مامان گرفت و وسطای صحبتش فهمیدیم که هم محلی و همسایه هم هستیم.

از خانم ها جدا شدیم و من و مامان رفتیم طرف دیگه.

برای داخل شدن به حرم یک طرف را گذاشته بودن مخصوص ویلچری ها. شاید یک ربع یکبار دو سه تا ویلچری را می فرستن جلو و چون خیلی شلوغ بود و رفتن خیلی سخت  دیدم حالا حالا ها نمی تونیم از جمعیت رد شیم و بریم جلو. از مامان خواستم تنها بره.

کتاب دعا را از مامان گرفتم و وایسادم کنار یکی از ستون ها.

خانمی که مسئول فرستادن ویلچری ها بود از دور نگام می کرد وقتی مامان اومد و دید که خیلی مظلوم نشستم راه را باز کرد و اشاره کرد بیا برو جلو.

دوستانی که رفتن می دونند فرش سبز کجاست جایی که مستحبه در اون مکان نماز توبه بخونی و همه سر و دست می شکونند تا اونجا جایی پیدا کنند و مشغول نماز بشن. می گن اونجا باید نماز توبه خوند چون نزدیک به ستون توبه است. رفتم روی فرش سبز. نماز توبه و نماز حاجت خوندم البته با اعمال شاقه بخاطر ازدحام جمعیت٬ یکی ویلچر را هول می داد جلو٬ یکی هول می داد عقب. یکی دستش را می ذاشت جای سجده گاهم (یک میله دو وجبی عمودی و چوب افقی که بهش متصل بود به دسته های کناری ویلچر وصل میشن و من روی اون قسمت چوبی سجده می کردم که بعضی از سنی ها بهم غر می زدن چون اونا اعتقادی به سجده روی خاک و چوب و ... ندارند) و من که خیس عرق شده بودم باید با صدای بلند می گفتم الله اکبر تا متوجه بشن و دستشون را بردارن.

بعد از ناهار و استراحت نزدیکای ساعت 4 رفتیم برای زیارت قبرستان بقیع. خیلی شلوغ بود و با هر زحمتی بود خودمون را رسوندیم جلوی در ورودی خانم ها و تازه اون موقع بود که فهمیدیم برای ورود به قبرستان کلی پله باید طی کنی و بنده به هیچوجه نمی تونم برم بالا.ناراحت

خدایا اینجا همه پله سد راه من شد. اینجا هم باید آرزو به دل بمونم٬ آرزو به دل زیارت از نزدیک قبرستان بقیع.

رفتم کنار دیوار و به مامان و بقیه گفتم برید بالا من اینجا می مونم فقط کتاب دعا را بدید به من.

کمی اون طرف تر خانم مسنی روی ویلچر نشسته بود که با کمک یک غریبه اومد نزدیک من. گفت: دخترم منم پا ندارم که برم بالا عروس و نوه م رفتن بالا. می تونی چند تا زیارت ها را بخونی منم باهات بخونم.

گفتم: بله حتما.

چند قدم اون طرف تر دو سه تا آقا بودن اما سعی می کردم با صدای آروم بخونم. زیارت امام حسن (ع)٬ امام سجاد (ع)٬ امام باقر (ع)٬ امام صادق (ع)٬ زیارت امین الله و چند تا زیارت دیگه هم خوندیم. ماشالله با اینکه سن شون زیاد بود اما خیلی وارد بودن همه کلمه ها را به شکل صحیح بعد از من تکرار می کردن. چند تا زیارتی را که خواست خوندم و کلی تشکر کرد و برام دعا کرد.

اما دل من خیلی گرفته بود مثل بقیه وقت ها که با مانعی برخورد می کردم اما نه این دفعه دلم خیلی بیشتر و چند برابر گذشته گرفته بود آخه مگه چند بار می تونم بیام اینجا که حالا هم اومدم نتونم درست زیارت کنم؟گریه

شاید برای اولین بار بود که شدیدا دلم می خواست پسر باشم و بتونم با بابا از اون طرف که رمپ داره برم بالا.

خانم سیدی که کنارم بود زیر لب برای خودش درد دل می کرد و روضه می خوند و می گفت: حضرت زهرا ببین راهم نمی دن. بمیرم برا شما و بچه هاتون که چقدر غریبید.

اطراف مون شلوغ شده بود و نزدیک 30-40 نفر از دخترهای دبیرستانی که با کاروان اومده بودن دور ما جمع شده بودن٬ انگار محل قرارشون با بقیه اونجا بود. یکی از دخترها موبایل را زیر چادر گرفته بود و مداحی با صدای حاج منصور گذاشته بود   "خداحافظ مدینه دارم میرم از این دیار"  و من هم به یاد اینکه چند روز دیگه این شعر میشه وصف حال منی که هنوز نتونستم از نزدیک بقیع را زیارت کنم زدم زیر گریه و کلی تو دلم باهاشون درد دل کردم.

وقتی مامان اومد با اشک شوق برام تعریف می کرد که معجزه امام حسن را دیدم که یک لحظه راه باز شد و با این خانم رفتیم زیارت.

خانمی که همراه مامان بود تند تند من را می بوسید به یاد دخترش و می گفت دلم برا دخترم تنگ شده٬ دخترم همسن شماست. می خوای کول بگیرمت ببرمت بالا ؟

_: نه قربون تون برم ممنون.

:_ دخترم هر جا که رو به آسمون کنی و باهاشون حرف بزنی می شنوند و جوابت را می دن

_: بله درسته.

 

بعد از شام حامی گیر داد که بیا بریم فروشگاه "بن داوود" که از فروشگاه های بزرگ و معروف مدینه است. گفت نزدیکه همین روبرو.

هر چند به اون نزدیکی که حامی می گفت نبود و باید از خیابون رد می شدیم ولی بعد از 2-3 دقیقه رسیدیم و من که عاشق آسانسور شیشه ای هستم٬ خوشحال از دیدن آسانسورها. ولی خیلی وحشتناک و وحشی بودن. تا بیای سر تکون بدی سریع در بسته میشد و هر آن نزدیک بود بمونی لای در.

وقتی برگشتیم٬ رستوران هتل مراسم سخنرانی حاج آقا کازرونی و مداحی بود که دو تایی با حامی رفتیم اونجا.

روضه حضرت زهرا خوندند و _ کنار حامی کوچولوی من  _ دوتایی اشک ریختیم. 

ادامه دارد...




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................