"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ۳۱ خرداد ۱۳۸۸

وقتی از در اومد تو

دل تو دلم نبود

صدای قلبم را می شنیدم

راست گفته بود که آدم خوش تیپ و خوش هیکل هر چی بپوشه بهش میاد.چشمک چقدر قشنگ و کم سن و سال شده بود. دستش در دست عروس قشنگش و محجوب تر و سنگین تر از همیشه قدم بر می داشت.قلب

وقتی اومد جلو و بوسیدمش شاید برای صدمین بار بلکه بیشتر از ته ته دلم براش آرزوی خوشبختی کردم.

دلم نمی خواست دقایق به تندی بگذره. دوست داشتم شب عروسیش که از قشنگ ترین شبهای زندگیم بود و در اوج شادی و لذت بودم به کندی بگذره.

دلم نمی خواست هیچ لحظه ای را از دست بدم و سعی می کردم از تمام صحنه ها عکس و فیلم داشته باشم.

سرشار بودم از شیرینی لحظات و شادی که با تمام وجود حسش می کردم.

 

 

وقتی کامنت ها را می خوندم و می دیدم برای خوشبختی اونها دعا کرده بودین احساس می کردم که در حق خودم دعا کردید و به همون اندازه خوشحال می شدم.

ممنون از همه شما.

در ضمن عروسی برادرم نبود عروسی دائی مهربونم بود که چون فاصله سنی مون خیلی کمه ، درست مثل برادر بزرگتر دوسش دارم و رابطه مون هم از اول مثل خواهر و برادر بود.

امیدوارم همه جوونها بالاخص این عزیز خوشبخت و عاقبت به خیر بشه.

 

اینم عکس عروس و داماد. البته عکس ها مال مراسم عقد بود.




نویسنده: mahdis - ٢٤ خرداد ۱۳۸۸

نمی خواستم پستی در مورد اوضاع و احوال این چند روزه و طرفداری ها و بی منطقی ها و بی اطلاعی ها وگاه بی ادبی ها بنویسم. انقدر رو در رو بحث کردیم که دلم نمی خواست اینجا هم ادامه بدم و حرص بخورم از دست ظاهر بین ها.

ولی اگر up می کردم مجبور می شدم گریزی هم بزنم به صحرای کربلا.

پس اینجا up نشد. ببخشید.

از طرفی هم درگیر خرید و دیگر مقدمات عروسی دو تا عزیز هستم.تشویق

پس اینجا up نشد. ببخشید.خجالت

بلاگفا باز نمیشه. sms ها قطعه و جالبه که این چند روزه مهمترین اخبار یاهو شدیم. چرا قبلا نبودیم؟

انگار خیلی ها آ ش و ب را دوست دارند متفکر

بگذریم ...

خیلی خوشحالم که تا چند شب دیگه شاهد داماد شدنش هستم که تا چند وقت پیش تو سر و کله هم می زدیم و تو عالم بچگی کلی اشکم را در آورده بود.قلب




نویسنده: mahdis - ۸ خرداد ۱۳۸۸

از پله ها که اومدیم پائین با چند تا خانم و آقای مسن سوار ماشین مخصوص شدیم. حاج آقا (همون آقایی که گفتم شکل بابا بزرگای مهربون بود و الان هم هفته ای یک بار بهم زنگ می زنهقلب. بهش می گم حاج آقا دوستم) می گفت: اینجا که همه جوونا جمعند.

وقتی رسیدیم نزدیک هواپیما _ ساعت 6:55 _ قسمت انتهای ماشین رفت بالا و روبروی یکی از درهای هواپیما متوقف شد. در هواپیما را می زد هیچ کس در را باز نمی کرد. حاج آقا دوستم می گفت: ای بابا آیفون تصویری ندارن؟

بعد که در را باز کردن و همه پیاده شدن یکی از مهماندارهای آقا رفت یه دونه کالسکه کوچیک آورد گفت: حالا باید بشینی روی این تا بتونی بری بین صندلی هاى هواپیما.

_: نه !!!!!!!!!!! من نمی شیینم روی اون. نمی تونم

_: منم جای برادرت کمکت می کنم بشین روی این

_: نه با همین بریم من صندلی های جلو می شینیم.

_: نمیشه که. رد نمیشه باید بشینی روی این

_: نـــــــــــــــــــــــــــه من نمی شینم روی اون.

ما توی ماشین بودیم و مهماندارها روبروی ما، داخل هواپیما بودن. وقتی دید من سمجم و حرف تو کله ام نمی ره، اشاره کرد که بیا

بالاخره با ویلچر خودم رفتم و از خوشحالی یه thanks a lot بهش گفتم.36_1_13.gif

نشستم روی صندلی و از ذوق این که با دلبر خودم (ویلچر) اومدم تو حواسم پرت شد و متوجه نشدم که ویلچر را بردن داخل بار.آخ

آخه هر بار که مشهد می رفتیم این قرتی بازی ها را در نمی آوردن و با ویلچر خودم می رفتم و ویلچر را همون جلو جایی که من می دیدمش، می ذاشتن.

ساعت 8:40 هواپیما بلند شد و دسته جمعی صلوات فرستادن. سرم را گذاشتم روی صندلی و خوابم برد. سمت راستم دوست مامانم نشسته بود و سمت چپم مامان و حامی.

تقریبا تا نه و خرده ای خوابیدم و وقتی مهماندارها غذا آوردن بیدار شدم.

چه بساطی داشتیم سر غذا خوردن. فکر کنم فقط یک ساعت سر غذا خوردن خندیدیم. هواپیما سعودی بود و تمام مهماندارها خارجی و غذاها هم نمی دونم سعودی بود یا فیلیپینی فقط فوق العاده بد مزه بودن. توی هر بسته ای 5-6 تا خوراکی کوچیک بود که یکی از اون یکی بد مزه تر بودن. مامان و دوستش یک قاشق از هر کدوم غذاها می خوردن و بدشون می اومد و حالشون بد میشد و می انداختن اون طرف.36_11_6.gif من و حامی هم که با دیدن قیافه اون دو تا غش می کردیم از خنده.

دوست مامان می گفت آلمان که می خواستم برم meno میاوردن جلوی آدم، این معلوم نیست چه غذایی هست که اصلا نمیشه دهن زد.

من که جز کمی آبمیوه و کاکائو چیر دیگه ای نخوردم.

خواب و بیدار بودم که یکی از مهماندارها اومد تند تند یه چیز انگلیسی بلغور کرد و تازه آخرای حرفش من بیدار شدم و تشکر کردم و رفت.

وقتی اون رفت تازه فهمیدم که ای داد بی داد آخرش یه چیزی در مورد ویلچر گفت.10_12_9.gif به حامی گفتم برو بگو where wheelchair my sister?

تا حامی اومد بلند بشه گفتن کمر بندها را ببندین. گفتم بشین. بعدا برو.

دو دقیقه بعد دوباره می گفتم نه برو بگو آقاهه بیاد من بگم ویلچرم را می خوااااااااااااااام.to_take_umbrage.gif

غصه دوری از دلبر و فکر یه ویلچر دیگه ذهنم را پر کرده بود و مشغول حرص خوردن بودم که چرا نگفتم ویلچر را نبرن داخل بار. اگر خراب بشه؟ اگر گم بشه؟عصبانی

آخه هیچ کس درکم نمی کنه که من چقدر فقط و فقط به این ویلچر عادت کردم.

10:55 هواپیما نشست و دوباره همگی صلوات فرستادن. وقتی اعلام کرد که الان داخل فرودگاه مدینه هستیم انگار تازه چشمام باز شد. خدایا چی می گه؟ یعنی واقعا الان تو سرزمینه مدینه هستیم؟ نه هنوز باورم نمیشه.

اومدن گفتن ویلچر تو باره پائینه فعلا صبر کنید.

منم که شب قبل خاطره گم شدن ویلچر یکی از بچه ها را شنیده بودم چشمم می ترسید که نکنه این بلا سر خودمم بیاد ؟؟؟

چند دقیقه بعد یک ویلچر تقریبا کوچولو آوردن و گفتن: بشین روی این.

غم عالم ریخته بود سرم. بحث می کردم و غر می زدم.girl_cray2.gif

Only my wheelchair, can not other wheelchair

رفتن یه ویلچر دیگه آوردن خیلی بزرگتر از قبلی.

مثل اینکه دیگه تلاشم فایده نداشت و نمی تونستم مثل دفعه قبلی حرفم را به کرسی بشونم. گفتن: چاره ای نیست باید بشینی. اگر پیاده نمیشید ما بریم؟

چاره ای نبود و بالاجبار نشستم و انقدر گنده بود که احساس می کردم ولو شدم روی اون یا احتمالا در حال غرق شدن بودم.

به مهماندار خانم که قیافه بانمکی داشت گفتم good bye  اما اون خیلی بامزه گفت: خدافظ (تند و با لبخند) و با دست بای بای کرد. دو تا از ویلچری ها را با هم فرستادن پائین و من حاج آقا (دوستم) دوباره با هم بودیم. روی بالابر بدون حفاظ ، منم سوار بر ویلچر غریبه و گنده.  بابا از اون پائین می گفت: نترسی من اینجام

گفتم: حاج آقا من اصلا حرف زدم؟ !!!!!! آخه من و ترس؟؟؟

ویلچری ها را سوار ماشین کردند. بابا و حامی هم همراهم بودند و احتمالا توی اون ویلچر قیافه و لبای آویزونم جالب شده بود که بابا و حامی ازم عکس می گرفتن.

به حاج آقا گفتم: تازه اول راه سفریم و دارم تلاش می کنم خانم باشم.

_: خانمی دخترم

_: باز ما جوونا موندیمچشمک

_: آره بابا پیر و پاتال ها رفتن و ما موندیم.

وقتی داخل سالن فرودگاه شدیم دیدم سمت چپم خانم و آقایی نشستند و ویلچر من هم دست آقاست.:cool_phalls_60:

انقدر ذوق کردم که برگشتم به آقا گفتم: إإإإ دلبر من دست شماست.؟

بیچاره آقا هم متعجب شده بود از حرف من هم خنده ش گرفته بود.

سریع و بدون فوت وقت بر مرکب شخصی سوار شدم و رفتیم برای چک کردن پاسپورت و بلیط و تحویل گرفتن ساک ها.

 

ادامه دارد ...

.................................................

 

همه بعضی های دنیا...

احساس قربت دارم با این پست وبلاگ نبض خاطر عزیز.تشویق




نویسنده: mahdis - ۳ خرداد ۱۳۸۸

من از خدا خواستم ...

 

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

  خدا گفت : نه

 

 

  آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

 

 

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه

 

  روح تو کامل است . بدن تو موقتی است  

 

 

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

  خدا گفت : نه

 

 

  شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

 

 

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

  خدا گفت : نه  

  من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد

 

 

من از خدا خواستم تا از درد ها
 آزادم سازد

  خدا گفت : نه

 

  درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

 

 

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

  خدا گفت : نه

  تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

 

 

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

  خدا گفت : نه

 

 

  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

 

 

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

    خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

 ....................................

 

برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،

تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»،

تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................