"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

از چند سال پیش که شاید اواخر دوره دبستان بودم عادت کردم هر سال اردیبهشت ماه برم نمایشگاه کتاب. فقط به دلایلی پارسال نتونستم برم.

امسال هم روز آخر که شنبه بود قرار شد بریم.

از 7 یا 8 تا درب ورودی پارکینگ ما را رد کردند و یا گفتن جا نیست یا گفتن اینجا مخصوص اتوبوس و موتوره. تا آخر دم یکی از درها گفتیم: آقا ما ویلچر داریم میشه با ماشین بریم داخل؟

گفت: کارت نشون بدید؟

_: وا. کارت چی؟ کارت نداریم

_: خوب ویلچر را نشون بدید

مامان که پشت فرمون بود گفت باشه اجازه بدید برم بغل صندوق عقب را میزنم بالا

_: باشه برو بغل نگه دار.

بعد از اینکه صندوق عقب را مشاهده نمودن و از داشتن ویلچر مطمئن شدند و ایمان پیدا کردن که چیزی جز حقیقت نمی گیم. تازه تشریف آوردن جلوی ماشین و ابراز نظر می فرمایند و می گویند:

_: خانم نرید داخل. داخل شلوغه حالش بد میشه احتیاج به آمبولانس پیدا می کنه

منم با صدای بلند گفتم: نه خیر حالم بد نمیشه. شما نگران نباشید

درسته که احتمالا از سر لطف و مهربونی حرف می زدند اما کاش یاد بگیریم به جای دیگران تصمیم نگیریم و بدون اینکه کسی ازمون خواسته باشه ، نظر ندیم.

یعنی اون آقا ایستاده بود دم در که به هر کس می خواست داخل بشه بگه نرید تو حالتون بد میشه؟Ruminate

یا نه

فقط موظف بود به اونایی که با ویلچر میان این حرف را بزنه؟

به هر حال هر چی که بود من از حرفش اصلا خوشم نیومد.

اما نکته خوب و مثبت نمایشگاه امسال این بود که یک بار هم حق و حقوق ما به چشم مسئولین اومد و ون های ویژه حمل و نقل ویلچری ها گذاشته بودن که جای شکرش  باقیه.

سپاس از این خدمت ویژهClap

...................................................

 

داشتم کتاب " خداحافظ " نوشته لیلا ربیعی را می خوندم که یک قسمتی از داستان اینطور بود که ؛

(( لیلا مبتلا به سرطان خون شده بود و وقتی همسایه شون متوجه این بیماری لیلا میشه ، پسرش را وادار می کنه برای اینکه روحیه لیلا عوض بشه و به زندگی امیدوار بشه ، با لیلا ازدواج کنه.))

این قسمت داستان بطور وحشتناکى به نظرم تخیلی اومد.

آخه کدوم مادری این کار را می کنه؟

کدوم مادری بخاطر یه غریبه و روحیه دادن به اون اجازه می ده زندگی پسرش خراب بشه و توی دردسر بیافته؟

اگر انقدر دلسوز و دلرحم بود که قبل از همه و بیشتر از همه این حسش شامل حال پسرش می شد.

تازه مطمئنم اگر پسره هم راضی باشه و آرزوی زندگی با اون فرد را داشته باشه ، مادره اجازه نمی ده.

مگه کم دیدیم و شنیدیم ......؟؟؟

نظرتون چیه؟




نویسنده: mahdis - ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

من برگشتم. دیدید چه زود

تازه با یه کامی نو و تر و تمیز برگشتم. چه لذتی  داره سیستم جدید و پر سرعت. اون سرعت لاک پشتی دق داده بود من را.3_8_14.gif

سرعت کامی جدید در مقایسه با کامی قبل مثل این می مونه که بخوای 100 تا پله را با ویلچر بری بالا و کامی جدید مثل این می مونه که 100 تا پله را با آسانسور بری بالا.

این ADSL هم که واقعا نعمتیه و روزی چند بار باید بخاطر داشتنش خدا را شکر کنیم.

 مودم ADSL هنوز یکسال نشده که سوخت و گارانتی بی گارانتی و دوباره مودم جدید گرفتم. این یکی هدیه مامی بود.Kisses

.........................................

5 شنبه جمعه مامان و بابا رفتن کاشان مراسم گلاب گیری. من و خاله جان و دوست خاله جان خونه بودیم. با اینکه کلی می خواستن سر من را با فیلم و موزیک و رقص و گردش و تنقلات  و قهوه و فال قهوه، گرم کنند. اما چون مامی جان نبود از در و دیوار خونه غم می بارید.افسوس

عصر 5 شنبه رفتیم پیاده روی و بعد که خسته شدیم روی نیمکتی نشستیم که کنار مون آقای 65-70 ساله ای نشسته بود و بعد چند دقیقه سر صحبت را باز کرد که من زن ندارم و بچه هام رفتن سر زندگی و من تنها توی یک خونه بزرگ زندگی می کنم. سواد ندارم اما به زبان انگلیسی ،  روسی و ارمنی مسلطم.

می خوام زن بگیرم اما نه برای پخت و پز خونه چون من عادت دارم غذا از بیرون بگیرم. معمولا هم جوجه و ماهی می خورم. بعد اینکه کلی تعریفات جالب برامون کرد. گفت : خلاصه اگر کسی را سراغ دارید معرفی کنید؟ ( و به زبون بی زبونی خواستگاری کرد.)

علاقه مندان محترم اعلام آمادگی کنند لطفا !!!

...........................................

نزدیک  یک هفته است مزاحم های موبایلی من را بیچاره کردن. 6-7 ساله این خط دست منه و یک مزاحم هم نداشتم حالا این چند روزه روزی 20 تا شماره نا آشنا میافته و ...

دیگه از صدای زنگ موبایل وحشت دارم و نفرت.

سه روزه اصلا خودم گوشی را جواب ندادم فقط دیشب که مجبور شدم خودم جواب بدم چیزی شنیدم که دست و پام شروع کرد به لرزیدن و با اون لرزش دست فقط تونستم گوشی را خاموش کنم و ...

شخصیتم ، عقایدم ، اجازه نمی داد چنین چیزایی را حتی از پشت خط های تلفن بشنوم.

ای کاش بین آدم ها تفاوت قائل می شدیم و ندیده و نشناخته حرف نمی زدیم.

ای کاش مرز ها را می شناختیم و پا را فراتر نمی ذاشتیم.

داغونم از این بابت و برام حالت کابوس شبانه پیدا کرده.

نمی دونم کی با من سر لج داشته که اینجوری و به این شدت می خواسته تلافی کنه.

هر چی اطرافم را نگاه می کنم کسی را پیدا نمی کنم که بخواد چنین کاری را با من بکنه و من کاری با کسی نکردم که بخواد اینجوری و به این شیوه جبران کنه.sad.gif

به نظر من فاجعه است که روزی 20 تا شماره مختلف با کدهای مختلف 0919 - 0913 - 0915 - 0936 - 0916 - 0912 با من تماس بگیرن.کلافه




نویسنده: mahdis - ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

کامی جان خراب می باشند و دسترسی ما به نت ، در حد صفر...ناراحت

ببخشید که آپ نمی کنم و به شما ها سر نمی زنم.

امیدوارم به زودی سلامت شود و ما به اعتیادمان برسیم.

 

بر می گردم

Coming soon

سنجد جون بر می گرده ... حتما

فعلابای بای




نویسنده: mahdis - ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

نشسته بودم پیش خانم ها که حامی باعجله و دوان دوان اومد و پشت ویلچر را گرفت و گاز داد و رفت. گفتم: کجا؟

_: فرش پهن کردن بابا جا گرفته برات تا بیای زمین استراحت کنی

_: وااااا. نه من نمیام پائین.

روی تمام صندلی های 3 نفره سالن پر بود از آدمایی که یا خواب بودن یا دراز کشیده بودن. یه قسمت هایی را هم فرش کرده بودن و همه، کوچیک و بزرگ، مرد و زن دراز کشیده بودن.

همه خسته و کلافه بودن. یکی بچه ش اذیت می کرد. یکی کمرش درد گرفته بود و قدم می زد. اکثریت هم که عین جنگ زده ها گوشه و کنار سالن دراز کشیده بودن.

به بابا گفتم: من نمیام پائین زشته

_: چی زشته بابا؟ همه خوابیدن دیگه. خسته میشی می دونی چند ساعت دیگه مونده؟ تازه اگر دوباره تاخیر نداشته باشه.

از ویلچر اومدم پائین. یه کم اونورتر آقایی دراز کشیده بود و خوابه خواب بود. گفتم: حامی من پیش این آقا بخوابم؟

_: نه تو دراز بکش من وسط می خوابم

_:

بماند که این آقا، بنده خدا توی اون شرایط زشت و تلخ کلی مایه خنده ما شد.  توی اون سرو صدا و سرما یک خواب عمیقی رفته بود که بیا و ببین. تکون نمی خورد. حامی برمی گشت نگاش می کرد می گفت: خوش بحالش چه خوابی رفته من و تو اگر داد بزنیم ، دعوا هم کنیم تکون نمی خوره.

اونوقت خودش غش می کرد از خنده و منم به خنده اون خنده ام می گرفت جلوی دهنما می گرفتم و غش می کردم از خنده.

با موبایل از این آقای بیچاره فیلم هم گرفت البته فکر کنم چون احتمالا راضی نبود فیلم ها از توی گوشی پاک شد.

مامان بزرگم چادرش را انداخته بود روی من، کاپشن حامی هم روی پاهام بود اما خیلی سردم بود و به هیچ عنوان حتی برای یک دقیقه هم نمی تونستم بخوابم.

اذان صبح شد و بعضی ها به جماعت و بعضی ها فرادی نماز خوندن.

یه بار دیگه بلندگو ساعت پرواز را 7:45 اعلام کرد. بسته های صبحانه را بین مردم تقسیم کردن (باز عین جنگ زده ها) اما من یک لقمه هم دهنم نذاشتم. فقط می لرزیدم و کم کم دندونام داشت به هم می خورد.

بابا اومد گفت: پاشید باید بریم. چون ما ویلچیر داریم یه کم زودتر بریم.

کلی خوشحال شدم انگار سند آزادی از اونجا را بهم داده بودن.

من و مامان را از یه راهروی طولانی فرستادند گفتن از اینجا برید تا مسئولین بیان کمک کنند ویلچیر را ببرن پائین.

_: پس بذارید پدرم هم بیاد کمک کنه

_: نه نیازی نیست شما برید ما خودمون کمک می کنیم.

یه آقای ویلچری مسن هم با پسرش ته سالن منتظر نیروهای کمکی بود. چهره شون عین بابا بزرگ های مهربون بود و از اینجا کلی با هم دوست شدیم.

دو دقیقه یکبار به پسرش می گفت: چرا نیومدن؟ دیر شد.

گفتم: میان حاج آقا عجله نکنین مطمئن باشید من نمی ذارم ما را جا بذارن.

نیرو کمکی ها اومدن دست حاج آقا را گرفتن کمکش کردن تا از پله ها بره پائین. گفتم نکنه اینجا همه را راه می ندازن. حالا نیان بگن تو هم پاشو خودت برو پائین؟

3 نفر آقا اومدن سمت من. معلوم بود که راه و روش ویلچر بردن را بلد نیستند و ناوارد هستن. گفتم: نه اینجوری نبرید. ویلچیر را دور بزنید.

_: نه همین جوری خوبه

_: نه من آپاچی ام بعد مجبور میشم تا پائین پله ها را جیغ بکشم

آقای  ریشوئی که از بقیه سنش بیشتر بود گفت: تا من اینجام اصلا نترس. هر جوری که خودت می گی می بریمت.

_: نه بابا نمی ترسم. آب از سر من گذشته

با خنده گفت: چرا آب از سرت گذشته؟ تو که جوونی

_: نه دیگه بزرگ شدم می خوام نترسم.

کلی خندید و گفت: آره هزار ماشالله.

_:

تقریبا به سختی من و ویلچیر را آوردن پایین. بیچاره آقاهه عذرخواهی می کرد و می گفت حلال کنید. چند روزه که بالابر خراب شده و تعمیرش نمی کنند اونوقت ما باید شرمنده امثال شما بشیم. اینجا ایرانه دیگه. حالا می رید امکانات عربستان را هم می بینید.

_: خواهش می کنم شما ببخشید.

 

ادامه دارد . . .

...................

 

می خوام دختر خوبی باشم و جبران تاخیرم را بکنم.

چون می خوام این نوشته ها را به عنوان یادگاری برای خودم نگه دارم با جزئیات می نویسم. اگر حوصله تون سر میره، ببخشید




نویسنده: mahdis - ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

به نظر من که هوا خیلی سرد بود به خاطر همین از ماشین پیاده نشدم. با دو سه نفر نشستیم بودیم توی ماشین. هر کس می گفت چه احساسی داری؟

می گفتم: ایستیریژ (استرس)

خیلی از فامیل ها زحمت کشیده بودند واومده بودند اما من همچنان توی ماشین بودم تا اینکه بابا اومد و ویلچیر را آورد و منم پیاده شدم. توی اون لحظات هم شاد بودم هم یه غمی تو دلم بود استرس و فکر و خیال هم که رو شاخش بود.

ستایش عزیزم مدام روسری منو درست می کرد و سفارش می کرد که از یادش نرم.

یکی می گفت: منم باهاتون بیام قول می دم اونجا همش روسریتا درست کنم

جوجه می گفت: آقامون را با خودت ببر اونجا ساک هاتون را جا به جا کنه.

همسفرهامون هم اومده بودن.

یک ربعی دور هم بودیم و منتظر رییس کاروان تا بیان و بلیط ها و پاسپورت ها را تحویل بدن.

بابا رفت جلو و بلیط های همه ما را گرفت و گفت: خوب بریم؟

بلیط و پاسپورت خودم را یه نگاه گذرا کردم و کارت هایی که مشخصات شخص و اسم و تلفن هتل را روش نوشته بود انداختم گردنم. گفتن که اون کارت ها همیشه موقع خروج از هتل باید گردن مون باشه.

چه لحظه ای بود دلم نمی اومد از هیچ کدومشون دل بکنم و خداحافظی کنم. از روز اول تا روز ازل خداحافظی و دل کندن سخت و پر از غم بوده، حتی اگر یه جای خیلی خوبم بخوای بری باز خداحافظی سخته.

دلم می خواست همشون همراهمون بودند و مجبور نبودیم خداحافظی کنیم.

اول از همه دختر خاله مامانم بغلم کرد و توی گوشم کلی حرف زد و حرفایی زد که از یادش نرم و خیلی دعاش کنم.

بُغضی که خیلی وقت بود توی گلوم نشسته بود باعث شد دو سه قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر بشه و ستایش جونم تند تند با دستمال پاک کنه.

دلم حال عجیبی داشت. بغض توی گلوم داشت خفه م می کرد.

وقتی ستایش سفت بغلم کرد و خودش زودتر از من زد زیر گریه ، منم دیگه حسابی زدم زیر گریه.گریه

شونه هامون می لرزید و دو تایی هق هق می کردیم. بقیه هم با دیدن ما اشک می ریختن. دلم نمی اومد ازش جدا بشم و اونم انقدر پر محبت بغلم کرده بود که هیچ کس نمی تونست ما را از هم جدا کنه.

خودم اشکم بند نمی اومد ولی به اون می گفتم: ستایش گریه نکن. ستایش اینجوری نکن.

جوجه (عروس خانم) اومد ستایش را از بغلم جدا کرد و گفت: یعنی چی؟ گریه برای چی؟ چند روز می ره سفر و خوش می گذرونه میاد مگه کجا می خواد بره؟

ستایش جونم با اون صورت پر از اشک و چشم های قرمزش از همیشه خوشگل تر شده بود.

آریا از پشت بغلم کرده بود و سرش را گذاشته بود روی شونه ام. گفتم: خاله بیا جلو بوست کنم.

اونم زود گوش کرد و اومد جلو و دست انداخت گردنم و چه جوری بوسم می کرد. با اینکه بچه مغروریه ولی اون روز محبتش به من گل کرده بود.

تقریبا با همه خداحافظی کرده بودم.

با جوجه خداحافظی کردم و دعاش کردم اونم پشت ویلچیر را گرفت تا من را ببره داخل سالن فرودگاه.

باخاله ام که خیلی زیاد زحمت کشید و با هزار درد سر کار مامان بزرگم را جور کرد تا اونم باهامون بیاد ، هنوزخداحافظی نکرده بودم، یهو دیدم از این کنار اومد بوسم کرد و تا من زدم زیر گریه زود رفت اصلا نذاشت صورتش را ببینم.

دو جا خودمون و ساک ها را بازرسی کردند و وارد یه سالن دیگه شدیم. دلم خیلی گرفته بود و حالت گنگ و ماتی داشتم.

خانواده 4 نفره ما و مادر بزرگم و دوست مامانم روی صندلی ها نشسته بودیم. داداش کوچکه هم - که به اسم حامی ازش می نویسم - فهمیده بود دلم خیلی گرفته. می گفت: چته؟

چون بغض داشتم و نمی تونستم حرف بزنم لب هام را آوردم جلو و شونه هام را انداختم بالا ، یعنی نمی دونم.

_: ناراحنی؟

_: اوهوم

_: چرا؟

_: نمی دونم. دلم گرفته.

ساعت 1:30 نیمه شب بود و من دلم کلی گریه می خواست.

از اونجایی که من عاشق آسانسور شیشه ای هستم از یه آسانسور شیشه ای باحال رفتیم بالا و بعد از نشون دادن پاسپورت ها و بلیط ها و کارت پرواز وارد سالن اصلی شدیم.

از بی کاری چند بار کل سالن را دور زدیمافسوس و از دور هواپیماها را نظاره کردیم و خوراکی خوردیم به امید اینکه زودتر ساعت بگذره.

قرار بود ساعت 4:25 هواپیما بپره و شایعه شده بود پرواز تاخیر داره. رفتیم سوال کردیم گفتن نه تاخیر نداره. تابلو اعلانات هم ساعت پرواز را 4:25 زده بود. کلی خوشحال شدیم که یک ساعت گذشته و یک ساعت به رفتن نزدیک تر شدیم.

اول کاری مامانی (مامان بزرگ) و خانم اسدی (دوست مامان) پا درد گرفته بودند و قرص به هم تعارف می کردن. حوصله نداشتم سر به سرشون بذارم و فقط دقیقه شماری می کردم که این 2 ساعت هم بگذره که ... وا اسفا !

ساعت 2:30 بود که بلندگو اعلام کرد پرواز سعودی تاخیر داره و پرواز ساعت 7:15 صبح انجام میشه.

فقط خدا می دونه که چه حالی شدم. قلبم درد گرفت و با شنیدن این خبر از بلندگو انگار یه چیزی از قلبم کنده شد و افتاد پائین.

گریه م داشت در می اومد آخه 5 ساعت بیکار اونجا چی کار کنیم؟

وای خدا آخه چرا فقط این پرواز باید تاخیر داشته باشه و تمام پروازهای دیگه سر ساعت انجام بشه؟

 

ادامه دارد . . .




نویسنده: mahdis - ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

بعضی وقت ها انقدر به نعمت های به ظاهر کوچیک عادت کردیم که دیگه اصلا به چشممون نمیان. بعد وقتی برای چند روز حتی فقط چند روز اون نعمت را ازت بگیرن تازه می فهمی بودنش چقدر برات مفید بوده اما حضور همیشگیش مانع می شده که قدرش را بدونی.

وقتی 5 روز توی یه اتاق کوچیک با کلی وسایل اطرافت زندگی کنی

وقتی انقدر جا نباشه که بتونی راحت بخوابی

وقتی مجبوری با تلویزیونی با تصویر خراب سر کنی

وقتی حوصله ات سر میره و به کامپیوتر دسترسی نداری

وقتی .........

اون وقته که قدر خیلی چیزها را می دونی.

شب اول بابا گفت: ״حالا وقتی دو روز توی این اتاق زندگی کنید به فکر اون بیچاره هایی می افتید که با تعداد زیاد مجبورن توی یک اتاق کوچیک و بدون وسایل کافی زندگی کنند.״

حالا معنی حرف بابا را تمام و کمال درک می کنم.

می دونم منتظر ادامه خاطرات هستید ولی همین الان هم به زور چند دقیقه ای تونستم به نت دسترسی داشته باشم.

همچنان وسایل وسط خونه و سگ می زند و گربه می رقصد.نگران

اما از اتفاق عجیبی بگم که پریشب افتاد؛

کار خیلی مهمی داشتم و هر جور که بود باید یک ساعتی می اومدم سراغ کامپیوتر و کارم را انجام می دادم. با هزار سختی و درد سر بابا وسایل اتاقم را جا به جا کرد و جا را باز کرد تا من بیام تو اتاق و کارم را انجام بدم.

از اونجایی که من خیلی سرمایی هستم و اگر بدون بودن پنجره می اومدم تو اتاق، احتمالا منجمد می شدم بابا پنجره ها را بدون اینکه کاملا نصب کنه گذاشته بود سر جاشون تا من سردم نشه. البته مدام توصیه می کرد که به پنجره دست نزنید مواظب باشید. درست نصب نکردم.

دو ساعتی بود که شدیدا مشغول تایپ کردن و ویرایش بودم که یکدفعه باد شدید و طوفان شروع شد. در کل شاید 3 دقیقه طوفان بود.

وقتی دیدم طوفان شدیده گفتم مامان باد میاد پنجره نیافته. همین جوری این حرفا زدم اصلا فکر نمی کردم ......

هنوز حرفم کامل نشده بود که پنجره آهنی سنگین افتاد روی سرم.

من که زیر پنجره مونده بودم، فقط گفتم : افتاد.

همیشه قبل از اینکه اتفاقی بیافته شلوغ بازی و کولی بازیم فراوونه ولی وقتی اتفاق افتاد انقدر ریلکس با قضیه برخورد می کنم که برای خودم هم خیلی خیلی عجیبه.

مامان خودش وحشت کرده بود اما به من آب قند و آب طلا می داد. بابا صدقه مینداخت.

اما من ساکت و آروم نشسته بودم.

به قول مامان چیزی شبیه معجره بود که پنجره به اون سنگینی بیافته روی سر آدم و آدم چیزیش نشه.

سرم ورم کرد تا 24 ساعت هم سر درد شدید داشتم اما بازم خیلی عجیبه که سرم یا گردنم نشکست یا اینکه اصلا سرم خون نیومد.

بابا و مامان بیشتر از من هول کرده بودن. بابا دست می کشید به سرم و می گفت: چیزی نشد بابا؟ وقتی دیدی باد میاد چرا من را صدا نکردی؟ چرا اینجوری شد؟

نمی دونم جریان چی بود و حکمت این اتفاق چی بود؟؟؟؟؟

اون باد شدید که تونست پنجره را بندازه در کل 3 دقیقه هم طول نکشید و بعد افتادن پنجره اون طوفان شدید آروم شد.

حالا اگر دیدید پرت و پلا حرف زدم، بدونید پیامد اون ضربه است و نشونه های ضربه مغزیه.

 

آقا نقاشمون از روز اول هر روز میره و میاد می گه: اسفند دود کنید. اسفند دود کردید؟

اما من فکر می کنم این اتفاق هم یه درس بزرگ بود از طرف مهربونم.




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................