"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

یعنی بی سابقه است که من در طی یک روز دوبار آپ کنم اما انگاری آخر سال جو آپ کردن منو می گیره. الان یکی که اصلا فکرشو نمی کردم بهم زنگ زد اول سلام علیکمتعجب بلند و بالایی کرد که من متعجب شدم، بعد میگه  من الان حرم آقا امام رضا هستم. سال تحویل هم اینجام و به یادت هستم.

یک ساعت پیش فهمیدم یکی دیگه از دوستام هم مشهده و حتما اس ام اسی بهش التماس دعا میگم.

دو روز قبل دوست عزیزم میگه سال تحویل پیش امام رضا هستم و اشانتیون دو رکعت نماز پیش من هدیه داری.

با این اوصاف امام رضا سال 89 هوای ما را داشته باش.بغل

 

اما چی شد که فکر آپ مجدد زد به سرم؟!!!!!

توی دو سه تا وبلاگ در مورد چهارشنبه سوری و جشنواره موسیقی خوندم گفتم من چرا از این دو مورد ذکر خیری نکردم؟متفکر

خوب اولیش جشنواره موسیقی:

مامان آریا دختر عموی گرام دو تا بلیط جشنواره موسیقی بهم میده که اجرای برنامه توسط برگزیدگان موسیقی معلولین هست. لحظات آخر تصمیم می گیرم برم و بابا را با عجله از سر کار می کشونم خونه. نزدیک دو ساعت توی ترافیک و پیدا نکردن آدرس، مطمئنا نیم ساعت از برنامه را از دست دادیم.

جلوی در یک رمپ وحشتناکی داره که باید با ویلچر روش توقف کنی و با دکمه بالا بره.استرس آقای مسئول یه بار امتحانش میکنه میگه سالمه برید روی رمپ.

انقدر میترسم که سمت چپم می ایسته و با یک دستش گوشه ویلچر را نگه می داره و بنده ترسان و لرزان و ورد گویان میرم روی رمپ. به سلامت به بالای پله ها میرسم. میگه: جز بچه های اجرا هستین یا مهمانید؟

_: مهمانم. برنامه شروع شده؟

_: نه عجله نکنید شروع نشده.

خوشحال میشم و میرم داخل سالن. با وجودی که موسیقی سنتی زیاد گوش نمیدم اما از اجرای همنوعان جنوبی خودم لذت میبرمتشویق و به عنوان تنها ویلچری حاضر در جمع مهمانان، افتخار می کنم وقتی دو ساعت اجرای بچه ها تموم میشه تمام حاضرین سر پا می ایستن و بی وقفه تشویق می کنند و در خواست می کنند یک قطعه دیگه اجرا کنند و بچه ها هم در خواست حضار را رد نمی کنند و قطعه دیگری اجرا می کنند و مجری برنامه میگه که امشب صندلی خالی به چشم نمی خوره در صورتی که شب های گذشته سالن پر نمیشده.

 

موضوع دوم چهارشنبه سوری امسال:

صبح دعوت دارم جشن پایان سالی که برای هنر آموزان معلول اجرا میشه. مجری برنامه که خودش معلولیت داره و با کمک دو تا عصا راه میره انقدر فضا را شاد میکنه و با انرژی ادامه می ده که نمی فهمم چطور دو ساعت می گذره. اهنگ های شادی که میخونه پسرها را وادار می کنه از خود بیخود بشن و شروع کنند به رقصیدن.ابله

خدای من کاش اونایی که همش از غم و غصه دم می زنن و به زور سالی یک بار لبخند روی لباشون میاد اینجا بودن و می دیدن که بچه ها با وجود تمام مشکلات چقدر راحت شاد میشن و میزنند و می رقصند و غم را فراموش می کنند.

عصر با وجود خستگی به اصرار حامی میریم دم در و زنگ میزنم جوجه و همسرش هم بیان.

دو ساعتی طول می کشه تا تمام وسایل حامی تموم بشه و اجازه مرخصی بده. من که تمام مدت سنگر را حفظ کرده بودم و از در راهرو بیرون نرفته بودم یک دفعه دل و جرات دار میشم و میگم من میرم ته کوچه میاید یا نه؟شیطان

حامی و جوجه و شوهرش هم دنبال من راه می افتن که می بینیم ته کوچه بساط پ/ا/ر/ت/ی و موزیک شاد و آتیش و نورپردازی فراهمه.

در کل که چهارشنبه سوری امسال ما خلاصه شد در بزن و برقص.چشمک

......................................

+ قبل سال تحویل مجدد up می شویم.

++ مثل اینکه قالب باز باید عوض بشه. برای بعضی ها رنگ فونت زرده.ناراحت قالب خوب سراغ دارید خواهشا معرفی کنید که سخت نیازمندم.

+++ همین الان یادم رفت چی میخواستم بگم یادم اومد اضافه می کنم.نگران




نویسنده: mahdis - ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

* وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.

*  یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان عشق و علاقه تان به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد.

* مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

* اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

* هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی .

* یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

* هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

* از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

* در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

* وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

* هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

* هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

* با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن.

* وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

* هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

* راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

* هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

* شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

* سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "

* هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

* چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

* وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

* هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

* وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

 

* در حمام آواز بخوان.

* در روز تولدت درختی بکار.

* طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

* بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

* فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

* ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

* هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

* شیر کم چرب بنوش.

* هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

* فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

* از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

* فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.

منبع: کتاب نکته های کوچک زندگی. اچ جکسون براون. ترجمه: زهره زاهدی

...................................

دوست داشتید لینک های زیر را بخونید:

 ماجرای دختر مخترع ایرانی

دختری روی ماشین رئیس جمهور

خانم ها بخوانند 

بیماری آلرژی بهار درمان قطعی ندارد

حرکات موزون جنین




نویسنده: mahdis - ٢٧ اسفند ۱۳۸۸

در حال حاضر مشغول اشک ریختن می باشم چون برای شارژADSL به هر دری میزنم به بن بست میخورم.

دیروز مبلغ را ریختم به حسابشون امروز میگن شماره حساب عوض شده تا یک ساعت دیگه بیاید مبلغ را بگیرید و به حساب جدید واریز کنید. یک ساعت وقت و راه دور و ترافیک و شب عید و دو هفته بدون اینترنتی ...

عقلشون نرسیده دیروز زنگ بزنند یه خبر بدن شماره حساب عوض شده.

گفتم پول ریخته شده را بی خیال شماره حساب جدید را بدید واریز کنم.

بابا: ساعت یازده و نیم بانک ها بسته ست.

من: سایت بدید اینترنتی بریزم.

وارد سایت میشم ثبت نام می کنم اما امکان واریز وجه ندارن. دوباره تماس می گیرم: مگه نگفتین اینترنتی بریزم به حساب پس چرا نمیشه؟

شرکت: نه نمیشه اینترنتی بریزید

: خودتون گفتید

: نه یا کارت به کارت کنید یا برید بانک بریزید به حساب تا نیم ساعت دیگه

: بانک بسته ست

: نه. تا دو و سه هستن ولی ما تا نیم ساعت دیگه بیشتر نیستیم.

یعنی دلم می خواد تا می خورن بگیرم بزنمشون. دلم می خواد هر چی فحش و ناسزا بلدم نثارشون کنم از بس که من از اینا بدم میاد و همیشه باهاشون مشکل دارم از بس بد برخوردن. اگر قطعی 12 روزه نبود یک روز هم با اینا سر نمی کردم و ازشون سرویس نمی گرفتم. پشتیبانی شبکه هم که افتضاح.

حامی را فرستادم بانک.

میگه: صد نفر مونده تا نوبت من بشه. تازه میگن باید 18 سالت باشه.

میگم برو کارت به کارت کن فقط بدو ده دقیقه وقت داری.

میره عابربانک و زنگ میزنه.

: کارتم سوخته

و اینجاست که جز گریه هیچ کار دیگه ای نمی تونم بکنم و دو تا داد و فریاد هم چاشنیش می کنم.

زنگ میزنم شرکت میگم نزدیک دو ساله مشترک شما هستم و همیشه قبل از موعد وجه را پرداخت کردم امکانش هست شارژ را انجام بدبد تا من در اولین فرصت بریزم به حساب؟

: گوشی دستتون باشه

یعنی من امروز نیم ساعت پشت خط اینا بودم. نیم ساعت باهاشون فک زدم. 60-70 بار هم شمارشون را گرفتم.

: نه خانم با مدیریت صحبت کردیم قبول نکردن.

یعنی این دو ساعت امروز احتمالا به اندازه شش ماه از سال حرص خوردم.

الان یک ربع وقت داریم و بابا حاضر شد رفت بیرون.

......................................

بعدا نوشت:

هم اینک روز جمعه ساعت دوازده و ربع هنوز اینترنتم قطع نشده. بابای بیچارم دیروز رفته کلی رو زده و پول را ریخته و من دقیقا 3 دقیقه مونده به ساعت تعطیلی شرکت زنگ زدم شماره فیش دادم.

گفتن شارژ می کنیم ولی به حرفشون اعتباری نیست.

اگر مشکل را اینجا نوشتم برای اینکه اگر آپ نکردم علتش را بدونید.

البته به احتمال زیاد میام.

سنجد جون بر می گردهمژه

حتماچشمک

.....................

جواب کامنت ها را دادم.




نویسنده: mahdis - ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

خدایا من ناشکرم؟!!!!

چرا امروز یه نفر بهم گفت که تو نا شکری؟سوال

خدایا چقدر خوب میشد امکانش بود تا بعضی وقت ها بعضی آدم ها بتونند جای من باشند و من گاهی جای اونها ...

شاید اینجوری واقع بینانه تر و دقیق تر مشکلات آدم ها را درک می کردیم. و شاید به این درک می رسیدیم که ففط با نگاه کردن از بیرون نمی تونیم شرایط کسی را درک کنیم و شدت مشکلش را بفهمیم.

خدایا تو می دونی بعضی روزها بوده که بیشتر از توانم تحمل کردم.

خدایا اگر واقعا ناشکرم، تو کمکم کن دیگه به این عادت زشت ادامه ندم. میدونی که خیلی بدم میاد  از آدمای ناشکر و از آخر و عاقبت ناشکری خیلی می ترسم.نگران

(با وجود تمام این حرف ها شاید اون طرف می خواست تلنگری بهم بزنه تا بیشتر و بهتر ببینم.)

..................................................

قالب عوض شد چون قالب قبلی در حالت کوچیک minimize متن را نصفه نشون می داد.

هر بار هم که قالب عوض میشه کلی حرص می خورم که اینترنت به این عظمت چرا نباید ده تا قالب خوب و بی دردسر توش باشه؟؟؟؟؟؟؟ همه قالب ها یه مشکلی دارن.

قالب فعلی هم صدر در صد مقبول نیست ولی ناچارا با همین میسازیم.

 

بهتره که دیگه ادامه ندم چون از اول هم دوست نداشتم ناراحتی ها و نق زدن هام را به دنیای مجازیم وارد نکنم هر چند که بهشون اجازه نمی دم توی دنیای حقیقیم هم زیادی بپلکن.

.........................................

باید به خودم یادآوری کنم که تحت هر شرایطی باید از زندگیم بیشترین لذت ممکن را ببرم.

وچنین در فکر آرامش هستیم؟ 

 

 

 

 

 

و چنین در فکر آرامش هستم....

.............................

اضافه شد:

دوستان رنگ فونت برای شما هم زرده؟ متفکر




نویسنده: mahdis - ۱٩ اسفند ۱۳۸۸

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم -----» چهارشنبه 12 فروردین بعد از صبحانه حوالی ساعت ده راه افتادیم به سمت حرم.

خانم ها طبق معمول با وجود غر زدن های من خرید کردن و وقتی می خواستیم بریم داخل حرم بخاطر کیسه های خرید، مامان نتونست بیاد و همون بیرون موند. با مامانی و دوست مامان داخل مسجد شدیم تا موقع اذان خیلی وقت داشتیم چند تا نماز خوندیم ولی حیف که من و مامانى خوابمون گرفته بود. به همدیگه نگاه می کردیم و سعی می کردیم مانع خواب رفتن هم بشیم.

_: مامانی خواب از سرت پرید؟

_: نه. من که خیلی خوابم گرفته می خوای برم برات آب بیارم؟

_: نه. مرسی.

بنده خدا مامانی رفت آب آورد تا بخورم و مقداری از آب را هم به صورتم پاشید تا بلکه خواب از سرم بپره.

با کلی حسرت دوست مامان را نگاه می کردم که تند تند نماز می خوند. بهشون می گفتم شیطون نماز بشم نذارم شما هم بخونی؟

بعد از نماز جماعت ظهر اومدیم بیرون و یه کم منتظر شدیم تا مامان را پیدا کنیم.

عصر ساعت چهار و نیم کلاس آموزشی داشتیم که اگر سوالی داشتیم بپرسیم و با اعمال حج آشنا بشیم. آماده شدم که با مامانی برم کلاس اما پشیمون شدم و تصمیم گرفتم با مامان برم قبرستان بقیع.

قبرستان بقیع کلی پله داشت و بالا رفتن از اون همه پله غیر ممکن بود از طرف مردا که نمی ذاشتن بریم، از طرف خانم ها هم که کدوم خانمی می تونست اون همه پله من را بالا ببره؟؟ باید پائین می موندم و فقط پنجره ها را نگاه می کردم.

توی راه کلی دعا و نذر و نیاز کردم که خدایا کمک کن یه راهی پیدا کنیم که بتونم از نزدیک قبرستان بقیع را ببینم.

خدایا من که شاید دیگه نتونم بیام اینجا و این آخرین روزیه که می تونیم بریم بقیع. خدایا نذار آرزو به دلم بمونه.

خدایا نذار هر وقت اسم بقیع اومد دلم بگیره و بسوزم که پله ها نذاشتن من جایی را ببینم.

خدایا نذار بعد اومدن این همه راه، برم و بگم نتونستم بقیع را ببینم.

مامان ویلچر را چرخوند طرف راست و گفت نگاه کن.

دیدم بیشتر ویلچری ها دارن از اون سمت میرن کلی خوشحال شدم و فکر کردم حتما از اون جا راهی هست که بتونیم با ویلچر بریم.

_: مامان برو، بدو، حتما میشه از اونجا بریم.

کلی تو صف موندیم و در همون حین مدام دعا می کردم که از اونجا راهی باشه که ما بتونیم بریم ................

که دیدم.............

 نه خیر اونجا هلال احمر بود و من همچنان باید در حسرت می موندم و باز از پائین پله ها و از راه دور زیارت می خوندم.

با دلی گرفته و پر از غم باز رفتم جای قبلی روبروی در قبرستان و روبروی پله هایی که سد راهم بودن.

یه تلنگر کافی بود تا زار بزنم.

 

تا مامان بره زیارت و بیاد تمام زیارات بقیع را خوندم اما دلم خیلی گرفته بود. دلم میخواست پر در می آوردم و برای یک لحظه هم که شده بالای پله ها بودم.

آقای روحانی که کنار من بود نگاهی به من کردند و گفتند: دخترم از همین جا با روح پیغمبر ارتباط برقرار کن.

و من توی دلم به پیغمبرم گفتم که این اولین بار و شاید آخرین باری بود که من اینجا اومدم ولی با آرزویی به دل مونده دارم بر می گردم.

مامان اومد و با هم رفتیم داخل حرم تا نماز مغرب را اونجا بخونیم.

خیلی خسته شده بودم و دیگه به سختی نشسته بودم. اما دلم خیلی می سوخت که این آخرین شبی هست که  در حرم پیغمبر نماز می خونم.

زیارت حضرت رسول را خوندم و بیشترین و بزرگترین خواسته ام این بود که این زیارت و این سفر، آخرین سفرم نباشه.

بعد نماز اطرافم را با دقت و وسواس بیشتری نگاه می کردم. دلم میخواست تصاویر جوری تو ذهنم حک بشه که تا عمر دارم فراموشم نشه.

این فضا، این معنویت، این همه نور، این همه قربت، این همه صفا را چه جوری بذارم و برم. اشک  می ریختم و می گفتم خدایا چه جوری میشه از اینجا دل کند؟

خدایا چطوری از کنار این عزیزان دور بشیم؟

چطوری با شب های مدینه خدا حافظی کنم و برم؟

 

کم مونده بود که از درد و خستگی بدن گریه کنم. اون چند روز گذشته هیچ وقت اینجوری خسته نشده بودم. انگار کمرم دیگه نمی تونست وزنم را تحمل کنه و باید هر چه زودتر دراز می کشیدم. اما چیکار کنم جدا شدن از اینجا سخته ....... خیلی سخته ...... نمی تونم ........ نمی تونم. می ترسم دیگه نتونم اینجا را ببینم ...... می ترسم.

من که دلم نیومد زیارت وداع ائمه بقیع را بخونم. ببینم تا فردا چی میشه؟؟؟!!!!!

حالا خوبه هنوز یه شور و ذوق بزرگ دارم، اونم دیدن خونه خدا ........ خدا به داد وقتی برسه که باید از اونجا هم دل بکنم.

خدایا کمکم کن اعمال و مناسک حج را با صحت کامل و مقبول خداوند انجام بدم.

 

بابا داره ساک ها را می بنده تا ببره پائین تحویل بده و ساک ها برن مکه.

واااااااااااااااااااای خدا چه جوری برم؟؟؟؟؟؟؟؟

ادامه دارد ...




نویسنده: mahdis - ۱٥ اسفند ۱۳۸۸

یک عدد خانم تنبل می تونه در عرض چهار سال (83_87) صد پست ارسالی داشته باشه.

--- پست صدم ---

و همون خانم تنبل می تونه در عرض یک سال و نیم (مرداد 87 تا اسفند 88) هم صد پست داشته باشه.

 

 

 

نتتیجه گیری:

وقتی انقدر دوستتون دارم که زود زود دلم تنگ میشه، پس باید زود زود هم آپ کنم.

وقتی انقدر بهم انرژی می دین، پس نیاز دارم به تند تند آپ کردن.

و نکته مثبت قضیه:

یک خانم تنبل ممکن است متحول شود و مقداری زرنگ شود.made by Laie




نویسنده: mahdis - ۱٢ اسفند ۱۳۸۸

آخ که حال و هوای کودکی به سرمان میزند وقتی تند و تند به بازی های وبلاگی دعوت میشم و این بار هم باز به دعوت صورتی بازی قربون صدقه رفتن را ادامه میدم. هر چند که خیلی اهل قربون صدقه رفتن و زبون ریختن نیستم ولی بازیه دیگه مزه می ده.

اول قربون خانوادم برم که طاقت یک ساعت دوریشون را ندارم. بذار تو دنیای مجازیم قربون صدقه شون برم آخه تو دنیای حقیقی یک بار تا حالا نتونستم اینکارو بکنم، یعنی بلد نیستم و تمام عشقم توی دلم جمع میشه.

قربون خدا برم که تنهام نمی ذاره و محبت و آرامش بهم هدیه می ده.

قربون کامی جان و جناب ADSL که حسابی وقت های بیکاری بنده را پر کردن و برای امثال من که زیاد از خونه خارج نمیشیم از نون شب واجب تر.

قربون همه اون کسایی که با درد دل کردن با من آروم میشن و همیشه میگن اگه تو نبودی و گوش نمی کردی و راهنمائی نمی کردی ما چیکار می کردیم!!!!! (بنده خداها کجا خونه شون را داربست زدن!)

قربون همه دوست جون های وبلاگی که با اینکه ندیدمشون و ندیدنم کلی محبت دارن و کلی دوسشون دارم؛  سفید برفی، فرنگیس، مامان آتیش پاره، الهام کاشونی، طناز، سمیرا، مونا، نرگس، هانیل، گل یخ و ..... همه اونایی که به لطف همین دنیای نتی باهاشون آشنا شدم و دستشون می دارم.Kisses

و اراتمند تمام آقایونی که به من لطف دارند (به دلیل موازین شرعی از قربون صدقه رفتن معذوریم و به این طریق عرض ادب می کنیم )

قربون خونه خدا برم که سراسر معنویت و صفا و انرژی بود.

قربون این sms که وقتی حوصله فک زدن با کسی را نداری یه sms کارت را راه می ندازه. تازه مفید و مختصر هم می تونی از حال دوستات با خبر بشی.

قربون آدمای بامعرفت و باوفا، اونایی که انسان بودن و داشتن عضوی به نام قلب را فراموش نکردن.

قربون اونهایی که تنهائی هام را پر کردن.

قربون هر چیزی که من بی جنبه را غرق لذت می کنه که اون چیز می تونی خوراکی باشه یا موزیک باشه یا هدیه باشه یا خیلی چیزای دیگه.

 

چقدر خودم را هشتر و وشتر کردم البته فکر کنم کم قربون صدقه رفتم ولی چه کنم گفتم که زیاد بلد نیستم. اگر چیزی یادم اومد اضافه می کنم.

اگر می خوای تمام وبلاگ نویس ها بازی را ادامه بدن کافیه سمیرا را به بازی دعوت کنی. دفعه قبل موقعی که برای بازی تیکه تیکه کردن شخصیت، سمیرا را به بازی دعوت کردم به لطف اون خیلی از همنوع های خودم بازی را ادامه دادن و من به کلی نقطه های مشترک پی بردم که بارزترین شون صبر و طاقت فراوون و حفظ روحیه و اعتماد به نفس بالا بود.

سوته دلان _ جناب محمد مهدی _ مونای عزیز _ نرگس جون همبازی های تیکه تیکه کردن من بودن.

حالا نیلوفر را دعوت می کنم تا به بازی ادامه بده.

سمیرا ی شیطون بلا

سفید برفی مهربون (تا مجبور به آپ کردن بشه. من باید ستاد بیدار کردن وبلاگ نویسان جوان بزنمHello)

......................................

اینم گوشواره ویکتوریایی که سفید برفی می خواست ببینه. از این مدلی صدفی هاست که کامیلا و تاتیانا بیشتر می ندازن.چشمک




نویسنده: mahdis - ٤ اسفند ۱۳۸۸

همیشه خیلی بد جور سرما می خورم. سرما خوردگی شدید همراه استخون درد و گرفتگی کامل بینی و لرز و شب نخوابیدن و...

این چند وقته همش میگفتم الهی شکر خیلی وقته سرمای شدید نخوردم و خیلی هم مواظب بودم.

اگر کسی توی خونه سرما بخوره انقدر توصیه های ایمنی و پزشکی را گوشزد می کنم که همه از بر میشن.

تا این هفته بالاخره اون سرما خوردگی معروف بنده اومد سراغم و ده دوازده روز درد و ناله و لرز و ...

ولی با همه این دردها باز از این همه آه و ناله خودم شرمنده میشدم اول شرمنده خدا. وقتی مریضی و درد ندارم که قدر نمی دونم اما تا یه دردی مثلا سرماخوردگی بعد از یکسال میاد سراغم شروع می کنم به آه و ناله.

بعد هم دلم برای مامان بیچاره م خیلی میسوزه که این همه نق زدن ها را تحمل می کنه و بازم به پرستاریش ادامه میده.

بابا تند تند دستگاه بخور را آماده میکنه و می ذاره پیشم. شلغم میذاره دهنم. مامان آب میوه می گیره و به زور به خوردم میده. دارو میاره و هزار تا کاره دیگه. بنده هم با وجود تشک برقی گرم و کیسه آب جوش و دو تا پتو همچنان می لرزم. راه نفسم هم به هیچ طریقی باز نمیشه و از کمبود نفس دچار درد قفسه سینه میشم.

توی اون حال و احوال یکی از دوستام میاد پیشم و میگه هوس خرید رفتن کرده.

منم که اسم خرید میاد برق از چشام می پره و فیلم یاد هندستون می کنه. یکی از مراکز خرید بزرگ را انتخاب می کنیم و قرار میشه من ماشین رزرو کنم (ماشین های ون مانندی که با ویلچر بتونم برم توی ماشین و دو روز قبل باید بزنگم و ماشین رزرو کنم)

 قبل رفتن دستی به اوضاع داخلی و خارجی می کشم تا قابل تحمل بشم و از حالت مریض ها در بیام. اوضاع داخلی را با دو سه تا قرص از خجالتش در میام تا بتونم نفس بکشم و از سر درد راحت بشم.yes4.gif اوضاع خارجی و ظاهری را هم با لوازم آرایش سامان میدم.

و همه یک صدا می گن که چی شد برای بیرون رفتن حالت خوبه؟stop.gif

به دوست جان میگم ببین من انقدر با این راننده رفتم خرید دیگه روم نمیشه بگم بازم می خوام برم خرید. لطفا نگو کجا می خوایم بریم.ساکت

_: باشه.

 دو سه دقیقه بعد از نشستن توی ماشین:

دوست جان: از اینور راحتتر می تونید برید تیراژه

نگاه همراه با اخم من بهش می فهمونه که سوتی دادی. راننده میگه: ماشالله باز خرید میرید؟ این خانم ها قسم خوردن هفته ای یک بار حساب بانکی بابا ها را صفر کنند

و دوست جان که مثلا می خوان لطف کنند و خرابکاری خودشون را درست کنند میگن:

_: نه برای خرید نمیریم برای قرار ملاقات میریم.

_:

خاک عالم. من و این حرفا؟؟؟؟؟!!!!!!!!! اومدی درستش کنی صد برابر بدترش کردی که. همون خرید بهتر از این صیغه های نچسب بود.

قبل از اینکه از ماشین پیاده بشیم یه مانع یک وجبی حالم را می گیره.to_take_umbrage.gif آخه ویلچربرقى مانع بیشتر از دو سه سانت را رد نمی کنه و به علت سنگین بودن، بلند کردنش از یک مانع کوچیک هم سخته. به راننده میگم میشه از اون یکی در ما را پیاده کنید؟ اینجا مانع داره.

میگه: نه خودم کمک می کنم

میگم آخه سخته سنگینه.

کافیه چرخ هاى جلو از زمین بلند شه و از مانع رد بشه چرخ های عقبی معمولا رد میشه. اما بلند شدن همانا و صدای تالاپی همانا.عصبانی یکی میگه آقا یه چیزی افتاد و نگاه می کنه می گه باطریش افتاد بلدی چه جوری جا می افته؟

_: نه (آخه مگه من پشتم چشم داره که بگم چه چوری درست میشه؟!!!)

هر دو نگاه نگرانی به هم میندازیم و بعدش یه لبخند که درست میشه نگران نباش.

ای خدا یه مانع کوچولو باید انقدر ما را علاف کنه و اگر درست نشه هم که باید دست از پا دراز تر برگردیم.

ولی بالاخره درست میشه و ویلچر روشن میشه. از دو تا رمپ با شیب بدجور میریم بالا و استارت خرید را می زنیم. یه مانتو، دو تا چیز خوشگل که اگر نمی خریدم عقده ای میشدم. bourjois و flormar. گوشواره ویکتوریایی و...

همه مغازه ها کلی هدیه خوشگل و عشقولانه ولنتاینی دارن هی به دوست جان میگم احیانا نمی خوای برای من هدیه ولنتاین بخری؟؟؟متفکر

کیف و ساک خرید روی پای من و دوست جان میره داخل مغازه پالتوفروشی. دو تا جوون فروشنده با گوشواره در گوشسبز گیر میدن به من که شما هم بیا تو. میگم نه من خرید ندارم از همین جا نظر میدم. (اگر اون گوشواره ها گوششون نبود اقلا یه نوک سوزن قابل تحمل بودن) یکیشون اومد کیف و ساک را از روی پام برداشت برد تو، گذاشت روی صندلى که منم برم تو.

رفتم داخل اما بعد از چند دقیقه که سرشون گرم شد بی خیال کیف و ساک اومدم بیرون. بعد که دوست جان تشریف آوردن دیدم خبری از کیف و ساک نیست و نهایتاً به اجبار بر می گردیم داخل مغازه.

چون وقتمون سریع تموم میشه، مجبوریم برگردیم.

از رمپی که شیب تندی داره می خوام عقب عقب بیام و دوست جان باید راهنمایی کنه و ایشون هم که می ترسن و مدام میگه: نیا، نیا، گیر می کنی.

راننده هم از ماشین پیاده نمیشه و احتمالا حدس میزنه آقایونی که باهاشون قرار ملاقات داشتیم حضور دارند و کمک می کنند. (آش نخورده و دهان سوخته)

بالاخره با تلاش و پررویی میام پائین.

 

روز بعد سر درد و گونه درد و فک درد امانم را می بره. مامان زنگ میزنه پزشک در منزل و جواب میشنوه که هزینه ویزیت در منزل 45 هزار تومنه و ما هم که حسابی شرمنده این همه لطف و امکانات میشیم از اومدن پزشک در منزل منصرف میشیم و شخصا پزشک میشویم و بعد از تحقیقات گسترده در اینترنت، تشخیص بیماری سینوزیت میدم.boredom.gif

عصر با یکی از دوستای بابا که پزشک هستن با صدایی که اصلا از گلو بیرون نمیاد صحبت می کنم و میگم که تشخیصم سینوزیته، شما لطف کنید بگید چه آنتی بیوتیکی مصرف کنم؟ ایشون میگن تا عکس نگیرید سینوزیت مشخص نمیشه. ولی بعد از شنیدن علائم بنده تجویز 6 عدد آزیترومایسین می کنند که بعد از اون با مشکلی به نام نسخه نداشتن مواجه می شویم و ندادن دارو از طرف داروخانه ...

 

خلاصه داستان؛  مریض می شویم. با مریضی و پررویی خرید می رویم. دکتر رفتن مشکل است. هزینه ویزیت در منزل نجومی است. دکتر می شویم و بالاخره بعد 12-13 روز خوب می شویم.

...............

اندر احوالات چیزی حدود یک هفته قبل از ولنتاین بود.

چون قبلا خرید رفتن و کلا بیرون رفتن با ویلچر معمولی سخت بود و باید یکی ویلچر را هول می داد، الان با ویلچر برقی بیرون رفتن یه مزه دیگه داره و باعث اذیت شدن همراهم نمیشه. البته اگر ماشین بهم بدن. چون با ماشین خودمون که بریم نمی تونم ویلچر برقی را ببرم.

با هر دوست جونی که میرم بیرون موقع برگشت میگن که چقدر خوب بود و خوش گذشت و بازم بریم. همچنین دوست جون مذکور بالا.قلب

خوشحالم که در شادی و خوشحالی من شریکن و از مقداری مستقل شدن من خوشحالن.




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................