"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢۸ دی ۱۳۸۸

وقتی با یکی از دوست جونی های عزیزم که فقط از طریق وبلاگ می شناسمشون، صحبت می کنم، می بینم الهی بمیرم چقدر سوال داشتن و روشون نمی شده بپرسن.

امروز اومدم بگم من اصلا از سوالاتون ناراحت نمیشم.

هر سوالی دارید بپرسید جواب میدم.

به شرطی که خیلی خصوصی نباشه.

پس شروع کنید به محاکمه

هر سوالی دارید بفرمائید؟

در خدمتم




نویسنده: mahdis - ٢۱ دی ۱۳۸۸

دوشنبه 7 صبح همگی به جز من و بابا رفتن زیارت دوره. چون اتوبوس ها مناسب نبود و باید چند بار سوار و پیاده می شدیم و برای من سخت بود من نرفتم. به بابا خیلی اصرار کردم که بره، اما نرفت.

ساعت یازده و نیم وضو گرفتیم و با کمک بابا آماده شدم و رفتیم به طرف مسجد النبی. اول اجازه نمی داد بابا با من بیاد و من را بذاره داخل صحن خانم ها و بره. بعد گفت سریع برو و برگرد.

نماز جماعت ظهر و فرادی عصر را خوندیم و برگشتیم.

تو راه برگشت کلی با بابا حرف زدیم بابا می گفت دفعه قبل که اومدم از خدا خواستم دفعه بعد بطلبه همگی با هم بیایم چه زود حاجتم را داد

_: بابا جان ببخشیدا 15 سال از سفر قبلی شما میگذره. به نظرت زوده؟

بابا باورش نمی شد که این همه سال گذشته باشه.

 

قربون گنبد سبز پیغمبر بشم که روش خاک نشسته بود مامان و مامانی اشک می ریختن و می گفتن کاش می ذاشتن ما می رفتیم تمیز می کردیم و بر می گشتیم.

 

من گوشی برده بودم اما بدون سیم کارت. مامان بزرگم اونجا یه سیم کارت خرید برای اینکه بتونه راحت تر با تهران تماس بگیره و با بابا بزرگ و خاله و دائیم صحبت کنه. سیم کارت را انداختم توی گوشی و آقای فروشنده نصف فارسی، نصف عربی، نصف انگلیسی توضیح داد و منم به همین شیوه جواب دادم. (کلا اونجا خیلی وقت ها پیش می اومد که اینجوری حرف می زدیم و بعداً میشد مایه خنده)

بعد نماز مغرب مامان بزرگم گفت که یه مسیج به خاله م بزنم (هنوز هم مسیج ها را تو گوشی دارم و با خوندنش اشکم سرازیر میشه) بعد از مسیج گوشی را دادم به مامان که یه کم فیلم بگیره.

مامان با خیال راحت و آزادانه مشغول فیلم گرفتن بود. نه اینکه فقط ما فیلم بگیریم خیلی ها می گرفتن و کسی کاری نداشت اما از شانس ما تا شروع کردیم به فیلم گرفتن اومدن سراغ مون.

یکی از این خانم هایی که فقط چشم هاش معلوم بود و عصبانیت و خشونت از چشماش می ریخت اومده بود دست مامان را فشار می داد تا گوشی را از دستش بگیره. داد میزد می گفت بده من delete کنم. منم می گفتم خودم delete می کنم اما مگه ول کن بود. مامان گوشی را داد دست مادر بزرگم و اون بنده خدا می گفت ما داریم می ریم. راه افتادیم اومدیم این طرف. اون خانم هم به اشاره یکی از دوستاش بی خیال ما شد و ولمون کرد. تازه جالبه که اصلا فیلمی save نشده بود حالا یا اونا راضی نبودن، یا مامان هول شده و دکمه save را نزده بود.

نماز عشاء را داخل مسجد النبی خوندیم.

بعد نماز یه خانم سنّی عاشق جاموبایلی من شده بود و گرفته بود دستش و نمی داد. گفتم ماله ایرانه. یه کم جاموبایلی و صاحبش را برانداز کرد و بعد داد دستم. (این موبایل هم برا ما شده بود درد سر)

بعد از شام همگی رفتیم بن داوود و جاتون خالی چقدر اونجا خندیدیم. یه دونه از این سربازای نگهبان اونجا که خیلی هم ماشالله هیکلی تشریف داشتن تمام مدت من را زیر نظر داشت و خیلی دلش می خواست مثلا از پله ای جایی که می خواستیم رد بشیم کمک کنه که حامی نمی ذاشت. کارش را ول مى کرد دنبال مون می اومد که ببینه ما چیکار می کنیم یا بهمون می گفت که از کدوم آسانسور بریم (انگار خودمون نمی دونستیم) به مامان می گفتم: مامان بذار ببریمش تهرانخجالت فقط باید دماغش را عمل کنیم بعد کلی کارمون را راه می ندازه و هر سال من را میاره مدینه.

از دست یه فروشنده سیاه هندی و لهجه با مزه ش کلی خندیدیم. من ازش تسبیح و جاموبایلی خریدم حامی هم کلی خرده ریز ازش خرید اونم عاشق حامی شده بود. تمام اجناس مغازه را یکی یکی می آورد جلوی من نشون می داد و می گفت: بیخر هــــــــــــــــــــــوبه گشنگه هیدیه بیده.

می گفتم نه نمی خوام

می گفت چیــــــــــــــــــــــــرااااااااااااااااا؟؟؟ ای حسیس بیخر. پیسر هوبه می خره (حامی را می گفت)

گفتم من حسیس؟

می گفت نه تو هوبی هوبی. (الانم با حامی وقتی می گیم چیــــــــــــــــــــــــرااااااااااااااااا؟ به یاد اون شب غش می کنیم از خنده)

رم موبایلم در اومده بود و هر کار می کردم جا نمی افتاد رفتم دادم به یه موبایل فروشی که صاحبش یه اقای بنگلادشی بود و خیلی خوب و روون فارسی صحبت می کرد. با تمام لهجه ها ایرانی صحبت می کرد رشتی، ترکی، اصفهانی

به من می گفت: راهنمایی یا دبیرستان؟ (شعف بنده براتون قابل درکه دیگه؟بغل )

انقدر حرف زد و با حامی سرو کله زد و سوال جواب کرد که مخ مون تعطیل شد. نصفه شبی ولمون نمی کرد نمی ذاشت بریم هتل (اینم درد سر دیگه موبایل)

 

روز 3 شنبه باز من برای نماز صبح نرفتم حرم.

نزدیک ساعت 11 رفتیم پیش حاج آقا برای قرائت حمد و سوره که برای اعمال حج به مشکل نخوریم.

بعد از خوندن من گفت: عالی بود. شما تنها کسی هستی که عالی گرفتى. خانم جلسه ای؟ جایی درس می دی؟

گفتم نه حاج آقا 3-4 سالی کلاس رفتم. حاج آقا یه سوال دارم

_: بفرمائید

_: حاج آقا برای هر کسی که التماس دعا گفته و گفته براش نماز بخونم یه نماز جدا باید خوند یا همه را با هم بخونم؟

_: به نیت همه اونایی که می گن مهدیس خانم ما را دعا کردی یه نماز بخون هیچ ایرادی هم نداره.

 

بعدش رفتیم حرم و داخل مسجد النبی دفترچه اسامی ملتمسین دعا _ فامیل، دوستام، بچه های وبلاگی، باوری ها _ را باز کردم و اسامی را خوندم و براشون نماز خوندم. (حتی شما)

 

مامان بزرگم می گفت مهدیس را شوهربدیم به عربا.

از یه طرفم سریع غیرتی میشد و می گفت نه اینا هیزن همچین صورت مهدیس را نگاه می کردن و لبخندی می زدن.

 

نماز مغرب را داخل حرم خوندیم و چون موبایل همراه مون بود کلی با ترس وارد شدیم.

نماز عشاء را چه جایی خوندیم سمت چپ قبرستان بقیع و سمت راست حرم پیغمبر.

عکس قبرستان بقیع

درب خونه حضرت زهرا (س) ما که نتونستیم اینجا را ببینیم حامی یواشکی عکس گرفته بود من ببینم.

داخل مسجد النبی و ستون ها

صحن مسجدالنبی

 

ادامه دارد ...




نویسنده: mahdis - ۱۸ دی ۱۳۸۸

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!



پ.ن: یک قطعه زیبا از نویسنده محبوب شل سیلور استاین

..........................................

 

خوشبختانه بیشتر دوستان از اسم جدید وبلاگ خوششون اومد. اسم قبلی اصلا با من و روحیاتم جور نبودابرو و یه جورایی غمگین بود. این اسم هم مثل اسم قبلی خیلی روش فکر نکردم ولی تقریبا به دلم نشسته بود. اسم قبلی را که اصلا روش فکر نکردم یک دفعه تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم و بدون هیچ فکر و تصمیمی وارد پرشین شدم و قسمت نام و نام کاربری و... پر کردم. اسم جدید هم براى خودش جریانی قدیمی داره. خیلی سال قبل شاید 6-7 سال پیش نمایشگاه کتاب بودم و داشتم کتاب های روانشناسی را نگاه می کردم که دو تا آقای دانشجو اومدن جلو و گفتن: خانم، اگر کتاب " مردی که با مغزش راه می رفت"  را پیدا کردین حتما بگیرید بخونید.

از اون روز تا همین حالا اسم کتاب تو ذهنم بود و خیلی دلم می خواست بخونمش، که تا امروز هم پیداش نکردم.

کسی این کتاب را خونده؟

فکر می کنم اسم بدی نباشه و باعث میشه کسی که وارد وبلاگ میشه با یه کم تحقیق متوجه بشه که چرا این اسم انتخاب شده.

.......................................

 

+ چند روزه معده درد دارم.106

+ + دیروز حرکتی کردم که برای اولین بار توی زندگیم تجربه ش کردم و باعث تعجب خودم و بقیه شد. به خودم مفتخرم. خجالت کلی خودم را تشویق کردم شما هم ...

+ + + اولویت اول پسرها برای ازدواج 




نویسنده: mahdis - ۱۱ دی ۱۳۸۸

بالاخره ساعت چهار و نیم بعد از سه ساعت و خورده ای و بعد از تماس مجدد از 110 اومدن و بعد از سوالاتی که کردن و فرمی که پر کردن٬ گفتن شنبه مامان حضوری بره اونجا.

5 شنبه گذشت و جمعه غروب مامان و بابا و حامی می خواستن برن بیرون. منم که می خواستم بیام تو اتاقم و سرکی به نت بکشم تلفن سالن را دایورت کردم رو شماره اتاقم که اگر آقایی که روز قبل زنگ زده بود و گفته بود مدارک را میارم زنگ زد، سریع جواب بدم. هنوز 5 دقیقه از رفتن مامان اینا نگذشته بود که تلفن زنگ زد باز هم با پیش شماره 55. جواب دادم.

_: الو سلام خانوم شما کیف گم کردین؟

_: بله آقا. ما از دیروز تا حالا منتظر شمائیم چرا تماس نگرفتین؟

_: شمارتون را گم کرده بودم.

(خیلی دلم می خواست بپرسم شماره ما را از کجا آوردی اما نپرسیدم. بابا می گفت حتما اسم را از روی کارت ها دیده و از 118 شماره را گرفته. البته توی گوشی هم شماره save بود. اللهُ اعلم)

_: آقا حالا چیکار کنیم ما؟ مادرم خیلی نگرانه. میشه یه شماره از خودتون به من بدید؟

_: نه من خودم فردا ده صبح با شما تماس می گیرم

_: مطمئن باشیم آقا؟

_: بله خانم خاطرت جمع. خاطرت جمع. صبح زنگ میزنم. خدافظ.

سریع زنگ زدم روی گوشی بابا که یه کم خیالشون راحت بشه. مامان از اونور می گفت نترسیدی؟ می گم نه مامان جان از چی بترسم!!!!!! تلفن زده دیگه.

فردا (شنبه) ساعت ده شد و زنگ نزد. تا ساعت 1 که زنگ زد مامان می گفت بیا تو جواب بده. گفتم نه سریع جواب بده.

_: الو سلام آقا شما که مارا نصفه عمر کردی چی شد پس؟

_: آبجی خیالت راحت عصری زنگ میزنم می گم چیکار کنید؟ من توقع دو زار پولم ندارم.

_: آقا اون کاری که عصر می خوای بگی، الان بگو. من نمی دونم چرا شما انقدر دست دست می کنی؟

_: آبجی گرفتارم، من تصادف کردم.

_: انشالله گرفتاریت رفع بشه ولی منم اعصابم خراب شده. اقلا شمارتون را بدید ما داشته باشیم

_: آبجی من خطم قطعه، شماره ندارم ولی خیالت راحت بقرآن من مدارک را میرسونم به شما

_: خوب آقا همین که قسم قرآن خوردی من دیگه خیالم راحته

_: فقط پول توش نیستا

_: باشه آقا حتما اونم واقعا نیاز داشته فقط شما زحمت بکش مدارک را بده پیک بیاره ما اینجا حساب می کنیم

_: عصری زنگ میزنم الان شارژم تموم میشه. خدافظ.

مامان سفت و سخت می گفت این خوده دزدست و اگر خودشه انشالله گرفتاریش صد برابر بشه.

منم که می گفتم نه مامان این خودش نیست. بعید می دونم خودش باشه.

ساعت 7 عصر شد و من کنار تلفن بودم و بابا تو اتاق بود گفتم بابا بدو گوشی را بردار همون آقاست .

تا بابا گوشی را برداشت من و مامان هم اینور آیفون را زدیم.

_: الو سلام خوبی. چی شد پس این مدارک؟

_: سلام. اقا زنگ زدم بگم من یه ...ى خوردم حالا توش موندم

_: چی شده؟

_: این مدارک ...

خوب؟

_: ببین من غلط کردم. اون کیف را من زدم

_: خودت زدی؟

_: آره حاجی من زدم. پولاش را برداشتم کیف را دادم حرم عبدالعظیم، برید از اونجا بگیرید. یه زیارتم می کنید. ( چه قشنگ راهنمایی می کنه و دستورم می ده)

_: موبایلش چی؟

_: موبایلش هم برداشتم ولی سیم کارت را گذاشتم تو کیف.

_: می دونی چقدر ....

_: نمی دونم اون خانم مادرت بود یا خانمت؟

_: خانومم بود

_: آقا بهش بگو تورا به عزای حسین حلالم کنه تعجب

(حالا مامانم اینور اشکش در اومده)نگران

خدافظ

و قطع کرد.

بابا و مامان داشتن می رفتن بیرون. بابا زنگ زد قسمت گمشده های حرم گفتن چیزی نیاوردن اینجا. بابا گفت نیمساعت دیگه یه زنگ بزن ببین کیف اونجاس؟

زنگ زدم و مشخصات و اسم و فامیل و مدارک را گفتم و گفت بله خانم اینجاست.

روز یکشنبه هم مامان از اینور تهران، رفت اونور تهران حرم عبدالعظیم زیارت کرد و کیف را گرفت. تمام مدارک تو کیف بود اما گوشی و سیم کارت و پول و شال خوبی که از مکه آورده بود و دفعه اول سرکرده بود و گیره خوشگل روسری من، نبود. احتمالا سیم کارت را گذاشته بوده تو کیف و دروغ نمی گفته اما شاید از تو کیف افتاده بوده چون سیم کارتی وجود نداشت. کیف هم پاره شده بود.

ولی تا حالا ندیده بودیم دزدی زنگ بزنه و حلالیت بطلبه.متفکر

 

ببخشید وقفه طولانی افتاد من که تنبل به تایپ کردن و یه کم هم مشغول عزاداری ها و ...

که عزاداری ها و مراسم امسال به نظرم خیلی کمتر از سال های پیش بود.ناراحت

به هر حال عزاداری هاتون هم قبول.

................................

 

١. یک دفعه جو گرفت و قالب را عوض کردم. اگر بد بود و مشکلی داشت خبرم کنید.مژه

٢. همین الان یک حرکت دیگه هم کردم. اسم وبلاگ را تغییر دادم. باوجود تمام دلبستگی و علاقه م به اینجا، اصلا اسم وبلاگم را دوست نداشتم و خیلی وقته به فکر تغییرش هستم. فعلا این اسم را گذاشتم اگر خوبه یا بده بهم بگینخیال باطل

اگر پیشنهادی بهتری هم دارین خیلی دوست دارم بشنوم.خیال باطل




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................