"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ۳٠ فروردین ۱۳۸۸

با "بسم الله" خاطرات قشنگترین و به یاد موندنی ترین سفرم را آغاز می کنم.

 

شب قبل سفر از شدت سرما و کمی هم فکر و خیال اصلا راحت نخوابیدم.

عصر روز جمعه 7 فروردین برای آخرین بار قبل سفر یه سر به نت زدم و با بعضی دوستان وبلاگی خداحافظی کردم. چند تا از همسایه ها اومدن ما را دیدن و رفتن. بابا و مامان توصیه ها و توضیح های آخر را می گفتن برای زمان برگشت ما به همسایه طبقه بالایی که فامیلمون هم هستن ، کلید خونه هم دادیم بهشون.

ساعت 8 بود یه کم دراز کشیدم اما اصلا تمرکز نداشتم و افکار مختلف از جلوی چشمم رژه می رفتن. دو روز بود که فقط سردم بود و لرز توى تنم بود بعضی ها می گفتن مال اضطرابه.

مامان اینا شام مختصری خوردن اما من هر کاری کردم حتی نتونستم یک لقمه توی دهنم بذارم.

با همه ساعت 12 شب قرار گذاشتیم و گفتیم ما ساعت 12 از خونه می ریم بیرون.

سریال یوسف پیامبر را دیدیم. (می دونستم وقتی قسمت های بعدی سریال را ببینم می گم: خوش به حال اوندفعه که با انتظار و استرس شیرین سریال را دیدم) هر چی به 12 نزدیک تر می شدیم دلهره ام بیشتر می شد. حالا وقتش بود که آماده بشیم. ساک ها هم که دم در آماده بودن.

وسایلی که گذاشته بودم لحظه آخر بردارم را گذاشتم توی کیف و مانتو و شلوار سفیدی که همون روز خریده بودم را با روسری سفید و مشکی که هدیه گرفته بودم را سر کردم.

با دختر عموی عزیز (مامان آریا) تماس گرفتم و گفتم اگر زحمتی نیست من با شما میام. توی ماشین شما راحتترم. مامان اینا هم که آژانس می گیرن میان.

دعاهای خروج از خانه به قصد حج را خوندیم.

از زیر قرآن ردمون کردن. قرآن را بوسیدم و از خدا خواستم از همین لحظه که دقایق آغازه سفره باهام باشه و تنهام نذاره.

سوار ماشین شدم و راه افتادیم. لرز توی تنم بود و بخاطر اضطرابی که داشتم معده درد هم گرفته بودم.

توی ماشین همه ساکت بودن به جز آریا که تا فرودگاه بلبل زبونی می کرد.

به مامان آریا گفتم:

_: چرا ساکتی عزیزم؟ تو حرف نزنی دلم می گیره ها.

_: چی بگم؟ باورم نمیشه تو می خوای بری!

_: تو که انقدر ساکت نبودی. حرفاتا بزن تا 12 روز دیگه نمی تونی با من حرف بزنیا

_: وای نگو. تو نباشی من دیوونه میشم. حالا دیگه هرروز به کی زنگ بزنم؟

_: عوضش آریا از دست تماس های ما راحت میشه و یه نفسی می کشه

آریا: خاله خیلی دیر بر می گردی؟

_: آره خاله

_: چند تا بخوابیم تو میای؟

_: 12 تا بخوابی پا بشی من میام

_: أأأأأأ چه زیاد

یه کم فکر می کنه و دوباره سوال می کنه: اونجا که میری خیلی دوره؟

_: آره خاله خیلی دوره

_: از شمالم دورتره

_: آره قربونت برم از شمالم دورتره. میای با هم بریم؟

_: ( می خنده ) آخه نمیشه که. ما هم می خوایم بریم شمال. خیلی هم می مونیم. ١٣ روز می مونیم.

_: وااااااای چقدر زیاد. خوش به حالت پسر قشنگم.

با شیرین زبونی های آریا زمان گذشت و 12:15 نیمه شب بود که رسیدیم فرودگاه مهرآباد. داخل فرودگاه که شدیم یه مغازه پارچه نویسی بود به شوخی می گم:

_: عزیزم اینجا کاری نداری؟ نمی خوای از الان سفارش پلاکارت بدی؟

بعد پیش خودم گفتم: ای وای حالا شوهرش فکر نکنه من جدی گفتم؟!!

......................................

به قولم عمل کردم و قسمت اول خاطرات را نوشتم. کم کم می نویسم که خسته نشید و حوصله تون سر نره.

امیدوارم خوش تون بیاد.




نویسنده: mahdis - ٢٧ فروردین ۱۳۸۸

می دونم الان می گید اینم رفت حاجی حاجی مکه. باور کنید خودم بیشتر دلم می خواد بیام اینجا و از خاطرات سفر بنویسم ولی ماشالله مهمون های گرامی که به من مهلت نمی دن. توی این 8 روزی که اومدیم فقط دیروز مهمون نداشتیم. تا ساعاتی دیگر هم قراره 4 تا خانواده مختلف تشریف بیارن خونمون.

حالا مهمون و کم خوابی و خستگی کم بود، قراره از فردا نقاش داشته باشیم و چند روز متوالی علافی و بدبختی.

کاری که من خیلی ازش بدم میاد و یه بار هم چند وقت پیش از این کار منصرف شون کردم ولی ایندفعه دیگه کار از کار گذشته و نقاش با multi colore حاضر و آماده است.

 

دیشب بعد نماز صبح یه خوابی دیدم که با وحشت زیاد از خواب پا شدم.

خواب دیدم دایی و زنداییم اومدن خونمون. خونمون هم اصلا خوشگل نبود تاریک و سیاه و کوچیک. بعد زن داییم گفت من برات یه چیزی اوردم شاید خوشت نیاد ولی چیز خوبیه. همونجوری که داشت بازش می کرد برگشت گفت کفن برات آوردم. داییم هم شروع کرد به پوشیدن کفن به من.

خیلی حس و توان نداشتم که بگم نه اونا به من نپوشونید. اما با بیحالی می گفتم نه نمی خوام.

وقتی کفن را به من پوشوندن خیلی حس بدی داشتم یعنی احساس می کردم اگر اون تنم باشه می میرم ولی اگر از تنم در بیارن نمی میرم. حتی احساس می کردم بدنم داره تغییر شکل می ده و خمیری میشه و اعضای بدنم از کنترلم خارج میشن.

با ترس و وحشت فراوون از خواب پا شدم. انقدر خوابم حالت واقعی داشت که سریع خدا را شکر کردم و استغفرالله گفتم.

نمی دونم چه تعبیری داره و معنیش چی می تونه باشه؟سوال

......................................

شنیدین سیم کارت های دائمی همراه اول باید عوض بشن؟




نویسنده: mahdis - ٢٠ فروردین ۱۳۸۸

سلام گلای مهربون.

قربون محبت همتون. این وقت صبح اومدم سر بزنم ببینم اینجا چه خبره؟

دلم نیومد این همه لطف و محبت را بی جواب بذارم و برم.

دیروز ۴ شنبه ساعت ٣:٣٠ بعد از ظهر رسیدم. نمی دونم چطوری می تونم از سرزمین نور براتون بگم که با حال و هوای ١١ روزه من شریک باشید.

فقط وقتی رسیدم مسجدالنبی گفتم:

خدایا بهشت روی زمینت اینجاست؟

 

خیلی حرف براتون دارم. یواش یواش میام همه را براتون می نویسم. فعلا خیلی خسته ام و خونه پر مهمون.

با خوندن پست قبل بغضی نشست توی گلوم و حسرت اون روزی که  پست قبل را گذاشتم آروم و قرار را ازم گرفت.

فقط با اطمینان بهتون بگم که برای همه شما نه یکبار و دوبار، بلکه کلی دعا کردم و نماز خوندم و بعد از یک طواف مستحبی دعایی را خوندم که بعد خوندن اون دعا می تونم بگم برای همتون طواف هم کردم.

الهی به حق علی قسمت همه شما بشه.

...................................

بعضی کامنت های پست قبل را جواب دادمقلب. فعلابای بای




نویسنده: mahdis - ٦ فروردین ۱۳۸۸

فردا شب ساعت 12:30 نیمه شب باید فرودگاه باشیم و احتمالا 4:30 صبح پروازه.

با اینکه هنوز باورم نمیشه عازم خونه خدا هستم. به هیچ طریقی نمی تونم حال و هوای الان خودم را وصف کنم. انتظار به سر رسید. انتظاری که برام شیرین بود. روزهایی که هر لحظه ش برام شیرین بود و سعی می کردم تو ذهنم حک کنم چون می دونستم این حس قشنگ و این شوق سفر دیگه قابل بازگشت نیست. انقدر از شوق سفر لبریزم که حسم قابل گفتن نیست. هیچ وقت فکر نمی کردم همچین روزی برسه و من هم جزو زائرین خونه خدا باشم. حالا که زائر شدم امیدوارم خدا کمکم کنه تا بتونم از تمام دقایق و لحظات نهایت استفاده را ببرم و جایی برای افسوس باقی نمونه.

چشمهام را می بندم تا خوب فکر کنم ببینم دیگه چی باید بنویسم، می بینم حرف ها زیاده اما انقدر مغزم شلوغه که نمی تونم افکارم را دسته بندی کنم و مهم هاش را یادداشت کنم.

مطمئن باشید که به یادتون هستم و برای تک تک شما که مخلصانه التماس دعا گفتید ، دعا می کنم.

دعا می کنم برای اونایی که از ته ته دلشون دوست داشتند در کنار خانه خدا باشند. (بغض راه گلوم را بسته) می دونم یه روزی میرسه که حسرت چنین روزی را می خورم که این خطوط را نوشتم و دلم آروم و قرار نداشت و هیجان تمام وجودم را پر کرده بود.

واقعا دلم آروم نداره؛ پر از شادی و استرس. مغزم پر از افکار مختلف.

دل پر شورم در تب و تاب لحظه دیداره. لحظه ای که چشم باز کنم و گنبد سبز را ببینم. لحظه ای که خونه خدا مقابل چشمم باشه.

می خوام بیام پیشت خدا. بعد مسافت نباشه و از ته دل صدات کنم.

جوابما  بده خدا جونم. تنهام نذار مهربونم.

می دونی که خیلیا از ته دل التماس دعا گفتن. می دونی که خیلیا کارت دارن. می دونی که فقط تو را داریم و بی تو هیچی نداریم.

 

خدایا کمک کن با معرفت و آگاهی برگردم.

خدایا کمک کن چیزای خوب ازت بخوام.

خدایا کمک کن حاجت دوستان و عزیزانم را بگیرم و برگردم.

خدایا کمک کن نهایت استفاده را ببرم.

خدایا کمک کن متحول بشم.

خدایا کمک کن به تو نزدیک بشم.

 

 

مهربون ها اگر حرفی زدم که دل کسی رنجید و ناراحت شد ببخشید. حلالم کنید.

اسم تک تک شما عزیزان را روی کاغذ نوشتم که فراموشتون نکنم و شرمنده نشم و برای همتون دعا کنم.

همه اونایی که این مدت به من لطف داشتند و با خوندن نظراتشون انرژی می گرفتم و شاد می شدم.

فرزانه عزیزم و هانیل جونم که ورای رابطه دوستی ، دوستشون دارم. زن عزیز با راهنمایی های مفیدش. الناز مهربون. سایه قشنگ و صبور. الهام کاشونی مهربونم. زلزله شیطون و دوست داشتنی. قاصد بهشتی. نرگس خانم گل. باران موفق و پرانگیزه. سفید برفی نازنین.

 

آقا آرش خوش قلب. آقا بهمن شوخ و دل زنده. آقا رضای سربلند (خمیده نبینیمت مادر). عمو یوسف پر از لطف. امین با دل پاکش. فانی با درد دل های قشنگش.

امیدوارم کسی از قلم نیافتاده باشه و اگر کسی جا افتاد بذارید به پای هیجان سفر.

 

بهم سر بزنید بعد از 12 روز که برگشتم حتما در اولین فرصت به اینجا سر میزنم.

 

شما هم دعام کنید. دعا کنید با دست پر برگردم.

همتون را دوست دارم و محتاج دعای همگی هستم.

.............................

بهوش ایدل که میقات است اینجا

محل نفی و اثبات است اینجا


از اینجا ساز وحدت می شود ساز

از اینجا می شود پرواز آغاز


از اینجا باید آهنگ سفر کرد

یقین خویشتن را بارور کرد


محل نیت پاک است اینجا

مکان رشد ادراک است اینجا


اگر داری سر پیوند با دوست

برآر از دل خروش دوست یا دوست


در این ره گرچه بی شیب و فراز است

مکن وحشت توکل چاره ساز است


توکل بر خدای خویشتن کن

زجان اثبات حق و نفی من کن


برآ از چاه شب چون مهر خاور

زممکن رو بسوی واجب آور


چو غنچه جامه جان را قبا کن

صدف را از گهر دیگر جدا کن


چو عریان از وجود خویش گشتی

تهی از نخوت و تشویش گشتی


به آب توبه جان را پاک گردان

شکوفا غنچه ادارک گردان


صفا دادی چو بیرون و درون را

بخوان اناالیه راجعون را


حدیث مرگ قبل از مرگ این است

طریق وصل حق جویان چنین است


بگو یارب مرا ثابت قدم دار

به پاکی در دو عالم محترم دار


رهایم کن الهی از دو روئی

بده بر فطرتم آئینه خوئی


صفای صبح صادق بر دلم ده

به قرب خویش در دل منزلم ده


صفا چون یافتی شکر خدا کن

بدور از خویشتن شک و ریا کن


مبادا شعله شک بر فروزد

گل پاک یقینت را بسوزد


ز وسواس و ریا کاری بپرهیز

مکن این شعله را در خویشتن تیز


نگیرد تا غرورت دامن هوش

بحق رو کن بکن خود را فراموش


بریز از دیده اشک و های و هو کن

درون را چون برونت شستشو کن


چو بیرون و درونت پاک گردید

دلت روشن تر از افلاک گردید


بپوش احرام و ترک ما و من کن

بدست خود منیت را کفن کن


کفن کن خویش را بی خویش آنگاه

بر آر از پرده پر شور دل، آه


بگو یارب دگر کارم تمام است

بمن جز شوق وصل حق حرام است


قدم در دامن محراب بگذار

به سجده سر چنان مهتاب بگذار


پس آنگه لب زجام شوق ترکن

خروشان نغمه لبیک سر کن


بگو لبیک یا معبود لبیک

مرا تنها توئی مقصود، لبیک

(شاعر: احد ده بزرگی)




نویسنده: mahdis - ٢ فروردین ۱۳۸۸

روز اول عید از صبح تا شب مهمون داشتیم با اینکه پدر جانِِ ِ ما فرزند بزرگ نیست ولی بخاطر اینکه پدربزرگ و مادر بزرگم خونه ما بودن٬ نتیجه این میشه که همه خونه ما جمع میشن. آقا فرزاد می گه چرا ساکت نشستی؟ اون بالا نشستی یه کم سخنرانی کن؟

می گم چی بگم؟

_: از مکه بگو؟

_: الان که حرفی ندارم که بگم بذارید برم و بیام، کلی براتون تعریف می کنم

_: خوب از حست بگو؟

_: نمی توووووووووووونم. حسم قابل گفتن نیست که.

 

چون امسال قصد دارم خونه هیچ کس نرم از همه عذرخواهی می کنم و عموهای گرام هم اصرار اصرار که خونه ما باید بیای.

حالا امسال همه می گن خونه هاشون مناسب شده و پله نداره و من می توم برم. اما مرغ من یک پا داره. چون می خوام اگر خدا بخواد آماده بشم برای سفر.

پس نتیجتا امسال عید دیدنی و مهمون بازی تعطیل.

 

شب ساعت 8 همگی با هم میرن مهمونی. اما دختر عمو جان کوچولوی بنده نمیره، می گه تو تنهایی، می خوام پیش تو بمونم

_: نه عزیزم. تو هم برو حوصله ات سر میره

_: نه خیر اگر برم اونجا حوصله ام سر میره. پیش تو حوصله ام سر نمیره.

_: اونجا که شلوغه. همه دور همن. خوش می گذره. . . .

و می مونه  و نزدیک 3 ساعت برای من حرف می زنه. ای خدا دوران ما و کلاس چهارم بودن ما کجا؟ دوران اینها و کلاس چهارم بودن اینها کجا؟

حرف هایی می زد که شاید ما ها  اواخر راهنمایی تازه رومون میشد به دوستامون بزنیم.

خوب خوباش و قابل نوشتنی هاش:

_: یه مهمونی باکلاس رفته بودیم بعد من همش وسط بودم می رقصیدم بعد یه آقاهه خوش تیپ عاشق موهای من شده بود همش با من می رقصید اصلا خوشم نمی اومد، می خواستم تنها برقصم، اه نمی ذاشت که. فکر کنم تازه از زنش جدا شده بود.

_:  

_: هر پسری که من را توی خیابون می بینه من را با نفیسه روشن اشتباه می گیره (ای خدا آخه سنت با اون یکیه یا قیافت یا .....؟؟؟؟؟؟)

...............................................

 

دیدید بعضی ها چقدر بدجور آدم را نگاه می کنند؟

صبح زود که بنده هنوز در رختخواب به سر می بردم یکی از همسایه های دور اومده خونمون مثلا عید دیدنی و خداحافظی

درست روبروی من به فاصله یک وجبی من نشسته بود. هر چند دقیقه یکبار خیره می شد به صورت آدم مخصوصا من ِ بدبخت بدون هیچ حرکت و لبخند و حرفی

من می موندم که الان باید چه کنم؟ لبخند بزم؟ حرف بزنم؟ سرم را بندازم پایین؟ چه کنم؟

تازه وقتی هم که نوه ش می اومد روی پاش می نشست می گفت بیا اینور بذار خاله را ببینیم.

 دوباره گردنش را کج می کرد و زل میزد به من.

 

دست های من را گرفته تو دستش. هی نگاه می کنه می گه: چه دستای خوشگلی........چرا لاک نزدی؟ تو که همیشه لاک می  زدی؟

(ای خدا من که همیشه و تمام وقت لاک نمی زنم)

_: نمی خوای یه کم لاغر بشی؟

_: نمی دونم. چی بگم. (در صورتی که من خیلی چاق نیستم. معمولیه یه کم تپلم. توجه کنید یه کم)

_: آره رژیم بگیر لاغر بشی، اینجوری سختته. شب ها شام نخور. ببین از کم خوردن که نمی میری هیچ کس از کم خوردن نمرده. کم بخور.

_: بله چشم.

ای خدا این خانم کل عمرش سه بار من را دیده. چطور روش میشه با من اینجوری حرف بزنه ، نمی دونم.

_: چطور حمام می کنی؟

دلم می خواست بگم مثل آدم.

_: برو اونجا شفات را بگیر.

دلم می خواست بگم خدا بهتر از هرکس صلاح بنده ش را می دونه. انقدر دعاهای مهم تر دارم که موندم کدوم را بگم و کدوم را اول از خدا بخوام؟

(لازمه بگم که من از سوال پرسیدن حتی در مورد شرایط و وضعیتم هم ناراحت نمیشم. همیشه هم با روی خوش و لبخند و پر حوصله جواب سوالات را میدم. اما سوال داریم تا سوال. و نحوه سوال کردن هم خیلی مهمه.)

 

شما هم شنیدید که اولین نگاهى که به کعبه بندازی حاجتت برآورده میشه؟

خیلی دلم می خواست که می دونستم چی باید بخوام؟




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................