"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٤ آذر ۱۳۸٧

یکی از دوستان بابا که متخصص مغز و اعصابه به بابا گفته بود: یک روز دخترت را بیار مطب ببینمش.

بابا تلفنی از منشی مطب سوال کرده بود: مطب آقای دکتر پله داره؟

گفته بود: آسانسور داریم.

قرار گذاشتیم برای 4 شنبه غروب.

بابا طبق معمول که همیشه عجله داره. میگه: بابا جان عروسی که نمی خوای بری. زود باش.

_: بابا خدا را چه دیدی؟ شاید قسمت شد و از اونجا یه عروسی هم رفتیم. (دیالوگ تکراری من و بابا)

بیست دقیقه ای توی راه بودیم.

از اول خیابون تا آخرش هر جا که پل بود کنارش هم یه ماشین پارک بود. بالاخره بابا یه جا دوبله وایساد تا پیاده شیم. جایی که  برای رد شدن از روی پل، یه کوچولو راه بود. اما روی پل، توری ها را به شکل مثلث چیده بودن. مجبور شدیم تغییر دکوراسیون بدیم تا بتونیم رد بشیم.

رسیدیم جلوی در ساختمان پزشکان پونک.

دو تا پله جلوی در، توجه من را به خودش جلب می کنه.:sad2:

در نیمه بازه و معلومه پشت در سنگی، آجری، چیزی گذاشتن. مانع پشت در را برمی داریم تا در کامل باز بشه.

خبری از آسانسور نیست و نزدیکه قلب من از حرکت .........

که می بینم اون گوشه است، جایی که توی دید نیست.

وااااااااای چقدر فضای آسانسور کوچیکه. معلوم نیست ویلچر توش جا میشه یا نه؟ (قصه ای که تازگی خیلی برام تکرار میشه: ״ تنگی آسانسورها ״)

به زور و با بالا نگه داشتن قسمت عقب ویلچر به کمک بابا، خودمون را یه جوری جا می کنیم.

در آسانسور را که باز می کنیم، خشکم می زنه.

20 تا پله باید بریم پائین تا برسیم به مطب. دقیقا در هر طبقه ای که آسانسور کار گذاشته بودن، مطبی در کار نبود.:wallbash:

یک طبقه آسانسور

یک طبقه مطب

و به همین ترتیب تا طبقه آخر این وضع ادامه داشت.

عجیبا" قریبا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه این مدلیش را ندیده بودیم.::o:

من بالای پله ها موندم تا بابا بره ببینه داخل مطب چه خبره؟

 

و من این بالا نظاره گر افرادی که در چشم به هم زدنی خودشون را به پایین پله ها می رسونند. (ایشالله که همیشه تنشون سالم باشه)

شاید 2 دقیقه هم نشد که من اون بالا منتظر بودم. اما فکرهای مختلفی میان تو ذهنم و میرن.

شاید اگر منم مثل اونها پله ها را به سرعت و بی دغدغه طی می کردم هیچ وقت به فکر کسانی نمی افتادم که ؛

یک پله هم براشون به منزله ی یک کوهه.

بابا میاد بالا پیش من، با نیروی کمکی. میگم: بابا نمیشه بگی دکتر بیاد بالا؟

_: نه بابا خوب نیست. الان آقا کمک می کنند می ریم پائین.

با داشتنش و حضورش آروم میشم.

پله ها را یکی یکی می ریم پایین. دختری را می بینم همسن و سال خودم که از راه پله بالا خم شده و با استرس و چشمان کوچیک کرده، داره من را نگاه می کنه.

بهش یه لبخند می زنم، به نشونه اینکه نترس. منم نمی ترسم. دیگه عادت کردم.

 

بابا با لبخند و آرامش به خانم منشی میگه: شما که گفتید پله نداریم؟

و خانم منشی جواب میدن: گفتم آسانسور داریم، نگفتم پله نداریم.

و من تمام خشونت و عصبانیتم را به چشمانم منتقل می کنم و دندانهایی که روی هم می فشارم.Elementarmagier اما هیچی نمی گم. هرچند که دلم خیلی حرف ها داشت که می خواست بگه.

اما بهش گفتم:ساکت

بله منم اگر به سرعت پله ها را بالا پائین می رفتم، دیگه اطرافیان برام مهم نبودن و 20 تا پله به چشمم نمی اومد.

شاید شما حق دارید.

اما اگر اشتباه نکنم، منم حقی دارم. اما نمی دونم چرا معمولا به چشم نمیاد؛ حق و حقوق من.

انگار قسمت نیست منم یک بار بی دغدغه و با خیال راحت جایی برم.

حالا می خواد اونجایی که می خوام برم مکان تفریحی باشه، می خواد مکان درمانی باشه، می خواد سالن پذیرایی باشه. مهم نیست. مهم معضل اصلی است: به نام پله.

 

خانم مسنی که به گفته خودش سکته کرده و به تازگی می تونه با واکر راه بره، از اتاق دکتر میاد بیرون.

نگاهی به من می کنه و میگه: دست آقای دکتر شفاست. خدا شفات بده دخترم.

منم لبخندی می زنم و می گم: ممنون. شما لطف دارید.

نمی دونه که من فقط برای اینکه بی احترامی به دکتر نشه، قبول کردم که بیام.

به سختی راه میره. دم پله ها که می رسه، به همراهش می گه: من می ترسم برم بالا. آخه پله هاش لیزه.

_: نه نترس من مراقبتم. وزنت را بنداز روی من.

 

یادم رفت بگم که وقتی بالای پله ها بودم خانمی که همین - همراه خانم مسن بود - اومد بالا گفت: کمک کنم؟

منم خیلی خشک گفتم: نه ممنون.

چون فکر کردم ایشون منشی مطب هستند و به ما وجود 20 تا پله را اطلاع ندادن، بخاطر همین خشک برخورد کردم.

ولی بعد که فهمیدم اون بنده خدا هم درد آشنا بوده، عذاب وجدان گرفتم و تو دلم گفتم:

بازم صد رحمت به مرام همدردان خودم.

غصه ی اون بنده خدا را هم می خورم که الان چطوری می خواد بره بالا از اون همه پله؟

بابا مشغول حرف با زدن با دکتر.

من توی دلم پر از اضطراب و دلهره و تشویش، بخاطر بالا رفتن از پله ها، تا دقایقی دیگر.




نویسنده: mahdis - ٢٠ آذر ۱۳۸٧

خدایا چرا من؟‎  

درسی که آرتوراشی به دنیا داد

قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون (Arthur Ashe) آرتوراشی به خاطر خون آلوده ای که درجریان یک عمل جراحی درسال ۱۹۸۳دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد

ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنیا نامه هائی از طرفدارانش دریافت کرد‎.

یکی از طرفدارانش نوشته بود:

چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟

آرتور در پاسخش نوشت:

دردنیا  ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند

 ۵میلیون یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند

۵۰۰هزارنفر تنیس رادرسطح حرفه ای یادمی گیرند

۵۰هزارنفر پابه مسابقات ‏می گذارند ۵هزارنفر سرشناس می شوند

۵۰ نفربه مسابقات ویمبلدون راه پیدامی کنند

۴ نفربه نیمه نهائی می رسند و دونفر به فینال

وآن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم

هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

وامروز هم که ازاین بیماری رنج می کشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟

.....................................

این نوشته را هم بخونید. بعد بگید:

خدایا شکرت

موزیک وبلاگش هم عالیه.

....................................

بعدا نوشت:

* در مورد تاریخ ثبت شده در مطلب بالا، (خدایا چرا من؟) اطلاع دقیقی ندارم. هر چی را خوندم به اینجا منتقل کردم.

** از دوستانی که به این مطلب لینک دادند، سپاسگزارم.




نویسنده: mahdis - ۱٧ آذر ۱۳۸٧

 

 

 وقتی به این عکس نگاه می کنی

خش خش برگ ها را توی گوشت احساس می کنی.

اینجا جون می ده برای قدم زدن و فکر کردن.

هرکس رفت اینجا من را یادش نره. قول می دم همپای خوبی باشم.

 

اعتراف می کنم که شیر مردادی ام و عاشق تابستون و بهار.

توی پائیز دلم می گیره.

اما با دیدن این عکس ها احساساتی می شویم و سرما را به باد پائیزی می سپاریم و فراموش می کنیم که از سرما گریزانیم.




نویسنده: mahdis - ۱۳ آذر ۱۳۸٧

حسن اقا متوجه کامنت شما و ربطش به موضوع نشدمسوال
...........
هانیل جونم بنده قربان شما برومقلب
اره عزیز دلم انقدر ریختم تو دلم یهو ریختم بیرون
تازه همان طور که گفتم خیلی موارد باز می مونه توی دلم و از گفتنش معذورم
در مورد شوهر دوستی که دست رو زنش بلند می کنه
من همه را اینجا به عنوان دوست نوشتم
که بعضی هاشون دوست حقیقی نیستن
مثلا فامیل همسایه اشنا
...........
ترانه خوش اهنگ و خوش زبونم
اره عزیز متاسفانه و باز هم متاسفانه همه این مواردی که من گفتم
و تو گفتی حقیقته
از طرف خانمها هم احتمالا هست
ولی خیلی خیلی کمتر
و در معلولیت هم واقعا همینه که گفتی
دیده ها و شنیده ها هم همینا میگن
............
شانتال عزیزم
من هم دقیقا مثل تو فکر می کردم و می گفتم ادم طلاق بگیره و راحت زندگیشو بکنه
اما خیلی سخته
وقتی از زبون چند نفر که مطلقه شدن
سختی ها را بشنوی
تنت می لرزه
و معلوم میشه که بعد از طلاق هم آینده روشنی در انتظار نیست
........................

قاصدی از بهشت:
به امید روزی که انسانها مقید به حکم وجودی انسان بودن باشن و هیچ وقت مرتکب چنین رفتارهایی نشوند
سر زدن هم به روی چشم
..........
بی بی ستاره
ممنون عزیزم که بمن حق میدی
ایشالله که من و تو و خیلی های دیگه هیچ وقت کم نیاریم
و استقامت داشته باشیم همیشه
.......
الهام جونم
درست گفتی من همه را به یک چوب نمی زنم و به هیچ کس هم توهین نمی کنم
امیدوارم روزی تمام مردان سرزمینم اونی بشن که ما ارزو داریم.گل
..........

 اما اقا یوسف
اجازه بدین اینجوری معرفی شون کنم
مردی جسور قوی
بی نهایت منطقی
حقیقت بین بلند نظر
واقعا بگم که از اشنایی با ایشون فوق العاده خوشحالم
نه بخاطر اینکه به من حق داده
به این علت که حرفهای اولیه من را گوش کرده و واقعا بی طرف و کاملا منطقی برخورد کرده
مثل یک برادر حرفهای من را شنیدند و قضاوت کردن
با لذت تمام و بادقت کامل کامنت های شما را خوندم
سلام مخصوص من را به اون بزرگ مردی که ذکر کردین برسونید
بله چنین افرادی هم پیدا میشن
اما به تعداد کم
من خودم با یک مرد نمونه اشنایی داشتم
مثل شما که گفتین هزار سالم بگذره از اون شخص به عنوان نمونه یاد می کنم
منم ایشون را که مرد بزرگی دیدم
واقعا قابل احترام می دونم

هزاران بار سپاس اقا یوسف

با خوندن کامنت شما اروم شدم
و شاید دیدم مثبت ترگلگلگل
..........
مهربانوی قشنگم
حرفت درست و منطقی
اما من در جریان کامل بعضی مواردی که گفتم هستم
و می بینم که واقعا زنه هیچ تقصیری نداره
ممنونم بابت نظرت
............

زهرای عزیزم همونطور که دیدی من تعمیم به کل ندادملبخند
.......
مهدیس صادقی نازنین
هیچ کدوم از این موارد زنشون را از دست ندادن
بعد برن دنبال زندگیشونناراحت
اگر اینطوری بود که مسئله ای نبود
و به حقشون عمل کرده بودن
متاسفانه با وجود زن و فرزند....

عزیزم دعا کن بتونم به راحتی از کنارشون بگذرم
و انقدر مشغول ذهنی و فکری نشم
........
جناب سوته دلان
بله در پست قبل تقصیر من بود که همه را به یک چشم دیدم
و ممنون از حمایت شما
ادم برادرانی مثل شما و اقا یوسف  داشته باشه
غم ندارهچشمک
خدا حفظتون کنه
شاد و موفق باشی همین حالا
........
این نه اون گرامی
منظورتون از این جمله چیه:
مردا میدونشو دارن و این کارا رو میکننسوالقهر

و اما جمله بعدی درسته خانمها هم شاید......
اما به تعداد خیلی خیلی کمتر

شما هم بی خیال درس تند تند اپ کننیشخند
.......
امین اقا
مرسی از حمایت
مرسی از نظر
مرسی از لطفت به من
پام بهتره
بعضی وقتها بدتر و گاهی هم بهتر
حرفتم درست هم مرد خوب پیدا میشه هم زن خوب اما........

(کامنتهای جدید را در کامنت پست قبل بذارید. ممنون)




نویسنده: mahdis - ۱٢ آذر ۱۳۸٧

لازم دیدم توضیحاتی در مورد پست قبل بنویسم.

 

چندین بار هم قبلا تاکید کردم که اگر مطالبی از این دست نوشتم، قصد بی احترامی به شخصی و یا رنجوندن کسی را ندارم و احترام تک تک شما را بر خودم واجب می دونم.

با این حال پست قبل باعث دلخوری عده ای از دوستان شد که اصلا برایم خوشایند نیست.

کامنتهای خصوصی و غیر خصوصی گرفتم که از شاکی شدن دوستان حکایت می کرد.

در این بین کامنت های رکیک هم دریافت کردم. نویسنده چنین کامنت هایی که ارزش جواب دادن ندارند و روی صحبتم با اونها نیست. کسانی که جرات نداشتن نام حقیقی خودشون را بنویسند.

ولی آقایونی که براشون ارزش و احترام خاصی قائلم هم از من دلخور شده بودند که اصلا دوست ندارم کینه ای از من به دل بگیرند.

در وهله اول تک تک عقاید شما برای من قابل احترام.

دوم (خیلی خیلی مهم)؛ دوست دارم کلاهتون را قاضی کنید و مثل برادر دلسوزی که پای درد دل خواهرش میشینه. بدون کینه و دل چرکینی قبلی. بدون هیچ گونه طرفداری و تعصب بر جنسیت خود، قضاوت کنید و نظر بدید.

شاید با خوندن نظرات شما من هم به راه راست هدایت شدم و با خوندن حرف های شما این غده چرکین درمان شد.

 

اگر شما جای من بودید چه کار می کردید؟

اگر شما جای من بودید چه حسی داشتید؟

 

وقتی پاکی و نجابت دوستتون را می دیدید و از اونور اطلاع داشتید از خیانت های مختلف شوهرش.

 

وقتی 6 ماه شاهد زجر کشیدن و افسردگی شدید دوستتون باشید.

شاهد رفت و آمدهای زیادش به دادگاه باشید.

شاهد زخم زبون و طعنه شنیدنش از اطرافیان و سکوت او، در مقابل همه باشید..........

توی این مدت فقط برای من درد دل می کرد. بعد از 6 ماه زندگی جهنمی و کشمکش طلاق، یک روز با خوشحالی زنگ می زنه و میگه:

_: شوهرم چند روزه باهام تماس می گیره و کلی قربون صدقه ام میره و میگه من را ببخش، من در حق تو بد کردم. الهی بمیرم براش، اشک می ریزه و میگه پشیمونم.

بعد از شنیدن حرفهاش حس بدی بهم میگه کاسه ای زیر نیم کاسه است و این حرف ها بعد از جریان های پیش اومده بی حکمت نمی تونه باشه.

اما من چی به این بگم وقتی با این شوق و ذوق زنگ زده که خبر خوشحالی به من بده.

کمی سکوت!

کمی فکر!

و بعد میگم:

_: خوب هدفش چیه از این تماس ها و این حرف ها؟

_: نمی دونم. هیچی نمیگه.

_: ببین تو کم سختی نکشیدی. خیلی مواظب باش. خودت را لو ندی و بگی منم چنین و چنان. اول ببین هدفش چیه؟

 

و بعد از چند وقت کاشف به عمل میاد که هدفشون از بازی با احساس این دختر و دیوونه کردن مجددش، این بوده که ازش پول بگیره و با این ترفند وادارش کنه که مهرش را به اجرا نگذاره.

 

وقتی همسر دوستتون که برای کار رفته سفر، زنگ میزنه به زنش و میگه:

ببین من اینجا چند تا دوست  د خ ت ر دارم و همه کاری! هم می کنم.

 

وقتی می فهمید شوهر دوستتون هر روز و هرشب به پدر و مادر خانمش فحش می ده و بد و بیراه میگه. بعد اگر خانمش در سلام کردن به پدرشوهر و مادرشوهرش تاخیر کنه، باید ضربات مشت و لگد را تحمل کنه و صداش درنیاد.

 

وقتی زن بدبخت خودش میاد براتون تعریف می کنه که شوهرش به خواهر زنش نظر داره و پیشنهادهای مختلف داده و هر شب چند تا مسیج که درخواستهای مختلف و چندش آوری نوشته را براش ارسال می کنه.

 

وقتی بدن کبود و سیاه دوستت را می بینی، اما تنها کاری که می تونی انجام بدی اینه که بغضت را فرو بدی و سعی کنی با حرفات آرومش کنی.

 

وقتی می فهمی مرد 32 ساله ای که 4 ساله ازدواج کرده، به خانم 45 ساله مجردی پیشنهاد دوستی و ........ داده.

 

وقتی می بینی مرد 50 ساله ای 3 ماه بعد فوت پسر و همسرش ازدواج می کنه.

 

وقتی می فهمی مرد 52 ساله ای با وجود 4 فرزند و داشتن عروس و داماد، با خانم متارکه کرده ای......

 

وقتی می بینی دوستت در کمال سادگی، گول حرف های شوهرش را می خوره و حرفاش را خیلی راحت باور می کنه. اما حقیقت چیز دیگه ای میگه.

 

وقتی دوستت انقدر ساده است که حتی چیزی از گوشی موبایل سر در نمیاره و گوشی شوهرش را میاره پیش تو و میگه ببین چی داره؟ چیز مشکوکی نداره؟

و من فقط سری تکون میدم و میگم: من از این مدل گوشی چیزی سر در نمیارم.

و اجازه میدم در عوالم خودش سیر کنه.

 

وقتی می فهمم آقای محترمی از آشنایان دور، همسر زیباشون را با بچه ها از خونه بیرون کرده تا دختر خ یابونی کم سن و سالی را جایگزینش کنه.

 

وقتی می بینی خانم تحصیل کرده ای، بعد از 3 سال زندگی مشترک، متوجه اعتیاد شدید همسرش میشه و به خاطر حفظ آبرو، حتی به خانواده اش هم هیچی نمیگه و با سیلی صورتش را سرخ نگه می داره و هروقت من را جایی تنها گیر میاره، زار می زنه و میسوزه و از بدبختیاش میگه.

 

وقتی مسیج عشقولانه دریافت می کنم از برادر دوست صمیمی خودم که خونه شون رفت و آمد داشتم.

 

فکر می کنید باز هم جایی برای مثبت نگاه کردن، باقی می مونه؟

اینها چند تا از دلایل من بود که تا حدی سر بسته میشد عنوان کرد و بسیاری موارد دیگه، که نمی تونم اینجا بنویسم.

به من حق می دید گاهی اوقات کم بیارم یا نه؟

شما اگر جای من بودید دیدتون منفی می شد یا نه؟

همه مواردی که اینجا نوشتم به درستی و حقیقتش ایمان دارم. یا خودشون برام تعریف کردند یا از اینور اونور به گوشم رسیده.

باور کنید من مقصر نیستم هرچقدر هم که بخوام مثبت باشم یه وقت هایی شنیدن این حرف ها تا حد انفجار من را داغون می کنه.

شما راهنمائیم کنید خودم هم دوست ندارم که نسبت به این قشر جامعه بدبین باشم. اما چه کار کنم؟ انقدر دیدم و شنیدم که .........

 

(خدا را هزاران بار شکر که موردهای پیش اومده، در زندگی اطرافیان خیلی نزدیک نبوده وگرنه تا حالا دق کرده بودم.)

 

برادر محترم آقای کریمی که خیلی هم شاکی شده بودید ، یه سوال از شما دارم:

زیاد راه دور نریم، یک نگاه به اطرافتون بندازید، ببینید تعداد خانم های غیر معلولی که شرایط همسر معلولشون را پذیرفتند و در کنارشون زندگی می کنند بیشتره، یا آقایون غیر معلولی که معلولیت خانمشون را پذیرفتند؟

به نظر من و بر طبق دیده ها و شنیده هام تعداد خانم هایی که معلولیت همسرشون را پذیرفتند و باهاش کنار اومدن، خیلی بیشتر از آقایونه.

 

سعی می کنم اکثر کامنت هایی که برام گذاشتید را در کامنت همین پست جواب بدم.

خوشحال میشم اگر با خوندن نوشته ها و راهنمائی های شما دیدم عوض بشه.

........................................

و در آخر دست پدران باغیرت و زحمتکش و باوفا را می بوسم که با حضورشون در محفل گرم خانواده امنیت را برایمان به ارمغان می آورند.

با همت و سینه ستبر در مقابل مشکلات قد علم می کنند و خم به ابرو نمیارند.

مردانی که با دیدن شان عظمت و غرور و حمایت در ذهنمان نقش می بندد.

مردانی که در میان پینه های دستشون هزارویک تجربه و سختی را می خوانی.

و بوسه ای بر دست پدر مهربونم که داشتن صبری به اندازه صبوری او برایم آرزوی دست نیافتنی است. (هرچند که اینجا را نمی خونه)

 




نویسنده: mahdis - ۸ آذر ۱۳۸٧

اگر مردها هم به اندازه زن ها معرفت و وجدان و وفا داشتند،

دنیا بهشت میشد.




نویسنده: mahdis - ٢ آذر ۱۳۸٧

لااقل یک هفته در تکاپوی خرید و کارهای دیگه ای٬ تا اینکه 3 ساعت بری عروسی و برگردی.

اون وقت توی این رفت و آمدها کارها و حرف های اطرافیان برام یه کم خنده دار جلوه می کنه.

 

توی آرایشگاه:

:_چرا آرایش این خانم بهتر از من شده؟

:_این همه پول می گیرن، من که اصلا راضی نیستم. اینورم کجه. اونورم پر رنگه

:_برای دوستم مژه گذاشتین، برای منم بذارید.

:_سایه چشمم سیاه سیاه باشه

:_موهام را مدل ...... درست کنید

 (حالا باز اینها زیاد مهم نیست و خیلی حرص نمی خورم)

 

توی تالار:

نگاه های زیر زیری به دور و اطراف می کنند تا ببینند رقیب چی پوشیده؟

لباس رقیب خوشگل تره یا خودشون؟

آرایش و موی اون بهتر شده یا خودشون؟

 

انقدر پول لباس دادم. فلان قدر آرایش صورت. انقدر آرایش موهام.

(چشم و همچشمی بیچاره کرده بعضی ها را)

پچ پچ های یواشکی:

:_فلانی زشت شده

:_اون یکی خوشگل شده

:_اون اندامش نا مناسبه. اصلا قناصه.

:_لباس 300 هزار تومنیش را ببین اصلا قشنگ نیست.

:_عروس چقدر زشت شده کلی هم پول ارایشگاه داده

:_ آره داماد خیلی سره

:_فیلمبردارشون خوب نیست.

:_غذاشون کم بود.

 

واااااااااای که چقدر بدم میاد از این حرفها و الهی شکر که اصلا اهل این خاله زنک بازیا نیستم. انقدر گیجم و برام مهم نیست که وقتی میام خونه هرچی فکر می کنم، کی چی پوشیده بود و موهاش چطور بود یادم نمیاد

از اول هم عادت نداشتم توی کار کسی دقیق بشم و عیب و ایراد بگیرم و خیلی هم خوشحالم که خوشبختانه هیچ کس به چشم من زشت نیست و دنبال  ایراد گرفتن از هیکل و قیافه افراد نیستم و این کارها را خیلی بد و مسخره می دونم.

 

کار به جایی رسیده که اول مجلس عروسی مسئول سالن میاد موبایل های بلوتوث دار را جمع می کنه و رسید میده تا آخر مجلس گوشی ها راتحویل بده.

خودمون کاری کردیم که هر روز بی اعتمادی بیشتر و بیشتر بشه و کار به جایی برسه که باهامون مثل بچه هایی برخورد بشه که خوب و بد را تشخیص نمی دن و بزرگترشون مجبور میشه وسایل خطرناک را از جلوی دستشون بر داره.

 

دلم نمی خواست حتی با اقوام نزدیک هم عکس بگیرم.

هرچند که چاره ای نبود و روم نمیشد بگم حتی به شما هم نمی تونم خیلی مطمئن باشم.

 

چند وقت بود زانوی چپم درد می کرد. موقع عکس گرفتن دختر عموی گرام را جو گرفت و اومد نشست روی زانوی بنده.

منم جیغم در اومد.

البته اون نمی دونست زانوم درد می کنه.

حالا یه کم دردش بیشتر شده.

ولی خوب میشه ایشالله چشمک




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................