"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٥ آبان ۱۳۸٧

هر کس می خواد بره عروسی کلی ذوق و شوق داره ولی من از اون دسته ای هستم که علاوه بر ذوق، کلی هم استرس دارم.

چی بپوشم؟ کدوم آرایشگاه برم؟ با کی برم؟ چه وقت؟ چه جوری؟ ..........

 

دیروز رفتم خرید بیشتر از 6 ساعت توی بوستان پونک و ........ گشتم. لباس ها خیلی زشت بودن جوری که آدم روش نمیشه اونا را برای عروسی بپوشه.

موقع خرید کردن، همه را کلافه می کنم، هم اطرافیانم را، هم مغازه دارهای بدبخت را.

کلی خجالت می کشیدم وقتی می خواستم از در مغازه با دست خالی بیام بیرون، بعد از اینکه بیست دست لباس را روی میز ردیف کرده بود و من هیچ کدوم را نپسندیده بودم.

 

تا اینکه؛ مغازه آخر وقتی تقریبا گریه همه در اومده بود بالاخره یه دست لباس خیلی معمولی اما با قیمت نجومی خریدم و اومدم بیرون

کلی بحث کردم با مغازه داره. می گفتم اگر اندازه نبود و کوتاه بود پس میارم

اونم می گفت پس نمی گیرم تعویض می کنم.

منم می گفتم نه. آخه هیچ لباس خوشگلی نداری که بیام تعویض کنم

آخر سر بدبخت دیگه ترسیده بود گفتم آقا قبول می کنی یا دوباره بیام توی مغازه؟

اونم گفت نه نه خانم نیا تو. باشه هر چی شما بگی.

خجالت 

 

شب که اومدم خونه مُردم از دل درد. فکر کنم مسموم شده بودم یا اینکه نفرین یکی از اونها من را گرفته بود و به اون درد وحشتناک مبتلا شدم.

 

(تازه از خیلی از خریدهایی که کرده بودم هم، رسیدم خونه پشیمون شده بودم)

............................................................

 

طی 4- 5 سالی که 4 شنبه ها کلاس می رفتم با دوتا خواهر دوقلو خیلی صمیمی شده بودیم و سرشناس.

فضای کلاس را بعد از دو سه جلسه جوری عوض می کردیم که اگر یک غریبه وارد کلاس میشد باورش نمیشد که این کلاس همون کلاسیه که دو سه جلسه قبل اون قدر خشک برگزار میشد.

 روز چهار شنبه بعد از هفت هشت ماه دوری (به دلایلی هر سه تامون دیگه کلاس نرفتیم ) دقیقا همون روز و همون ساعت همیشگی قسمت شد همدیگر را ببینیم.

خیلی وقت بود هر وقت قرار می ذاشتیم هم دیگر را ببینیم یه مشکلی پیش میومد.

مثل اینکه قسمت اینه که ما فقط 4 شنبه ها ساعت 2 تا 5 ملاقات داشته باشیم. (راس ساعت کلاس)

...........................................................

 

از فریبا جون ممنونم که طی یک عملیات ضربتی آهنگ چیکه چیکه را پیدا کرد و آدرسش را به من داد.

مرسی خانم

 




نویسنده: mahdis - ٢٠ آبان ۱۳۸٧

temhpg8e4xg20rnv9ltg.jpg

 

آخ عزیز دلم.

اون لپای آویزونش

اون چشمای خوش رنگ و ناراحنش

اون ابروی نداشتش

اون لبای قشنگش

اون بینی خوشگل و خوش فرمش

اون کله کچلش

اون چونه کوچولوش

اون خط زیر گردنش

دلم را برده

نمی دونم بچه ام منتظر کیه؟

اخ مادر دورت بگرده

عسلم

وای دلم غش رفت

من نی نی این شلکی می خوااااااااااااااام




نویسنده: mahdis - ۱٧ آبان ۱۳۸٧

وبلاگم مشکل پیدا کرده بود و مجبور شدم قالب عوض کنم. قالب خوشگل و مورد علاقه بنده یافت نمیشد یا اگر هم یافت میشد با مشکل مواجه میشد.

پس فعلا بالاجبار این قالب را تحمل می کنیم.

هر چند که قالب قبلی هم چنگی به دلم نمی زد و رنگ سیاهش با روحیاتم زیاد هم خونی نداشت. ولی خوب خدا بیامرز، خیلی هم، بد نبود.

...................................................................

 

بعضی وقت ها با بوئیدن یک عطر قدیمی کلی خاطره برات تداعی می شه و ترجیح میدی _ مثل یکسال گذشته _ باز هم عطر خوش بو و دوست داشتنیت را کنار بگذاری و از استفاده مجددش منصرف بشی تا شاید زمانی دیگر...............!

........................................................................

 

اگر دوست دارید یه آهنگ از صفحه اینترنت محو بشه، اسمش را بگید من سرچ کنم. اون موقع است که از صفحه نت که چه عرض کنم، از صفحه روزگار محو میشه.

این چند وقت هر بار آهنگی که دوست داشم را سرچ کردم به بن بست خوردم.

بعد از شنیدن آهنگ چیکه چیکه کامروا ، از ریتم شاد و قشنگش خوشم اومد. گفتم در اولین فرصت دانلودش کنم.

دیشب تا دوازده شب به 50 تا سایت سر زدم اما هیچ کدوم لینک دانلود سالم نداشتن.

اگر کسی تونسته این آهنگ را با موفقیت از جایی دانلود کنه، آدرسش را به منم بده ممنون میشم.

.......................................................................

 

تا یک ساعت دیگه مامان جونی از سفر ۳ روزه بر می گرده.

این ۳ روز خیلی به من سخت گذشت. شب ها دلم خیلی می گرفت. حتی روم نمیشه بگم که بعضی وقتها اشکم سرازیر می شد.

فکر نمی کردم انقدر سخت باشه دوری ۳ روزه. اما خیلی سخت و دلگیر بود.

فقط دعا می کنم خدا سایه  پدر و مادری را از خونه ای کم نکنه.

.......................................................................

 

امان از کسانی که استفاده صحیح از دانش خودشون را بلد نیستند و جاهای مزخرف خرجش می کنند.

یک پسر بچه 12 ساله:

_: مهدیس خانم بلوتوثت را روشن کن.

_: اوکی

_: حالا هر چی اومد اوکی کن.

_: اوکی.

بعد از یک الی دو دقیقه غش غش می خنده و گوشی خودش را به طرف من می گیره و می گه نگه کن.

منم در کمال تعجب می بینم که تمام اطلاعات گوشی من وارد گوشی اون شده.

_: می خوای برات بفرستم؟

_: نه خیر لازم نکرده.

و با حرص زیاد دندونام را روی هم فشار میدم.

چیز خاصی نداشتم که از لو رفتنش ناراحت باشم. ناراحتی من از این بی فرهنگی و بی ادبی مردمه. ای کاش اول استفاده صحیح را یاد می گرفتیم بعد شروع به استفاده می کردیم.

نه اینکه از وجود این جور برنامه ها بی خبر باشم ولی فکر هم نمی کردم به این راحتی و بی درد سری و در دسترسی باشه.  وقتی یه بچه ..............

وای از گفتنش هم عصبی میشم.

اصلا چه معنی داره بچه توی این سن و سال موبایل داشته باشه. خیلی بدم میاد از این مده جدید که دست هر جوجه ای یه دونه گوشی هست.

 

هر چند که بزرگتر ها هم خیلی راحت و لذت بخش وارد حریم دیگران می شوند، بدون هیچ نگرانی و دغدغه ای.

این هم یه جور بی توجهی و بی حرمتی به حریم دیگران.

فقط می گم متاسفم ، خیلی زیاد.




نویسنده: mahdis - ٦ آبان ۱۳۸٧

اطلاعیه:

توی اخبار شنیدم دارویی اومده که خاطرات بد را از ذهن موشها پاک کرده.

حالا برای خرید این دارو حاضرید چقدر بدهید؟

خوشبختانه خاطره بدی که آزارم بده و دوست داشته باشم پاکش کنم ندارم. ولی خوب یه سری اتفاقات و حوادث هست که دوست ندارم وقت و بی وقت به یادم بیایند و جلوی چشمم رژه بروند. هرچند که شیرین و خوش باشند بازم دوست ندارم زیادی سراغم بیایند.

پس فعلا دست نگه می داریم تا بقیه امتحانش کنند.زبان

ولی کلا خیلی اختراع خوب و مفیدیه.

دلخورانه:

اصلا حوصله سر و کله زدن با کامپیوتر معیوب را ندارم. تا وقتی باهاش راه میام که سالم باشه و اعصابم را به هم نریزه. اینم که چند وقت یکبار ناز می کنه و قاط میزنه.

دفاعیه:

باور کنید در مورد شماره هایی که توی کامنت پست قبلی گذاشته بودن، من بی تقصیرم. خودم هم متعجب موندم که این حرکت نامناسب اون هم با من فمی * نیستی یعنی چی؟؟؟!!!!!!!هیپنوتیزم ای کاش خودشون بیان توضیح بدن.

بعضی دوستان گفتن مشکوک می زنی ؟ من می خواستم هرگونه اتهام را از خودم دور کنمخجالت

معترضانه:

من، دوستانم و دو تا آقا نشستیم توی پارک. مشغول شوخی کردن و حرف های معمولی زدن.

دو تا دختر رد میشن کفش یکیشون زرد رنگ و اون یکی نقره ای.

آقایون بلند بلند می خندن و شروع می کنند به تیکه انداختن (البته یواش بین خودمون. نه جوری که اونها بشنوند)

_: کفش هاشون شبرنگ بود؟

منم که فرصت طلب، برای اضهار بیانات فمی * نیستی خودم. (درستش را بلدما. برای حفظ امنیت اینجوری نوشتم) با خشونت و اخم میگم:

_: خوشم میاد آقایون تحت هیچ شرایطی نمی تونند کنترل چشم داشته باشند و دیگه براشون عادت شده و کاریش هم نمیشه کرد.

_: اگر یه آقا میومد از اینجا رد میشد و همچین تیپی زده بود شما هیچی نمی گفتی؟

_: نه. به من چه که، کی چی پوشیده. خوشبختانه من چشمم نمی ره دنبال این و اون. لااقل توی این جمع و این موقعیت خیلی تیزبین نیستم به سر و وضع اطرافیان. اما شما دوتایی یه دفعه مبهوت شدین

_: شما انسانی نخوندی؟

_: چرا. چطور مگه؟

_: از لحن صحبتتون.

_: توی عمرم فقط یک نفر را توی سن و سال شما دیدم که تمام و کمال بود و هیچ ایرادی نمیشد بهش گرفت و چشمش ..............

_: ممنون از اینکه تشخیص دادید اون یک نفر من بودم

_: نه خیر اتفاقا اصلا اون هیچ ربطی به شما نداشت.

و شروع میشه دفاعیات من و اونها .........................

به من میگه برطبق واقعیات حرف بزن، نه بر طبق طرفداری محض

_: اتفاقا من فقط بر طبق تجربیاتم حرف می زنم و آمار اطرافیانم بدون هیچگونه طرفداری الکی و بی علت. مطمئنم شما هم حرف های من را قبول دارید اما غرورتون اجازه نمیده که در مورد هم جنس خودتون بد حرف بزنید. من نمیگم همه خانوم ها خوبند و گل بی عیب اما درصد خانم های خوب و نجیب خیلی بیشتر از آقایونه و در صد خیانت توی خانم ها خیلی کمتر از آقایون. اقلا روی تعهد بعد از ازدواجشون باقی می مونند و خیلی کارها را انجام نمیدن...........

اگر بخوام همش را بنویسم خیلی طولانی میشه. شاید یه پست در این مورد نوشتم. اما به نظر شما من بد گفتم؟

صلحانه:

موقع برگشت یه سربالایی تند در پیش داشتیم. آقای محترم داوطلبانه راننده ویلچر بنده می شوند. منم که حسابی جون عزیز.

گفتم: من هنوز از جونم سیر نشدم. چه بلایی می خوای سرم بیاری؟

اما خوشبختانه جون سالم به در بردم.چشمک

خواهشانه:

آقایون زیاد به دل نگیرند لطفا. دوستان وبلاگی با بقیه فرق دارن.اوه

منتقدانه:

جلوی بچه اش میگه: خسته شدم از زندگی. می خوام بمیرم.

بچه 4-5 ساله که سرگرمه بازیه. بازی را ول می کنه و میاد دست میندازه گردن مامانش و میگه:

_: نه مامان نمیر. تو بمیری من دیگه مامان ندارم.

میگم: اره واقعا برو بمیر که قدر زندگی و بچه ات را نمی دونی. انقدر جلوی این بچه اینجوری بگو تا افسرده بشه.

معرفی نامه:

وبلاگ تازه تاسیس دوست عزیزم الناز جون. (پرواز روی بالها)




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................