"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٩ مهر ۱۳۸٧

هِی گفتم من زیادی متفاوتم؛ حالا دارم به یک خصلت پنهان در وجودم پی می برم. وقتی با خودم فکر می کنم می گم:

نکنه من دارای شخصیت دو گانه شدم؟ یا مثبت تر بخوام نگاه کنم، شخصیت انعطاف پذیر؟ یا چند بعدی؟

نمی دونم چه اسمی میشه روش گذاشت؟متفکر

 

بر خورد دو شخص متفاوت با من و نظراتشون:

نفر اول ) چقدر شما مهربونید.

نفر دوم ) چقدر بد اخلاقی. آدم تو را می بینه یاد هیتلر می افته.

 

نفر اول ) شما چقدر عاطفی و احساساتی هستید.

نفر دوم ) ببینم تو اصلا چیزی به نام احساس داری؟ تو اصلا قلب داری؟

 

نفر اول ) چقدر شما خوش اخلاق و خوش برخوردید.

نفر دوم ) وای چقدر تو خشنی. نمیشه باهات حرف زد.

 

نفر اول ) ببین تو خیلی شیطونی. از چشمهات و صدات شیطنت می باره.

نفر دوم ) چقدر شما کم حرف و ساکتی.

 

و چند مورد دیگه توی همین مایه ها.

 

حالا شاید بعضی ها باور نکنند ولی گاهی وقت ها در یک جمعی که هستم یک کلمه حرف برای گفتن ندارم و هر چی سعی می کنم یه چیزی بگم ،  نمی تونم. و خودم متحیر می مونم که من انقدر ساکت نبودم! چرا اینجوری شدم؟نگران در نتیجه خیلی ساکت و مظلوم یه جا می نشینم ، بدون کلمه ای حرف زدن. (یک موردش همین چند روز پیش بود)

 

در برخورد با اون دسته آدم هایی که جز دسته اول هستند؛ مسلماً نیش بنده تا بنا گوش باز میشه و سر تا پا در شعف غرق می شویم.

و در برخورد با دسته دوم ؛ یه کم به فکر فرو میرم و به شخصیت چند بعدی خودم فکر می کنم.

می دونم همه انسانها در تمام شرایط یک جور نیستند و یک حالت خاص و دائمی ندارن. ولی این چند وقته چند مورد مشابه پیش اومد که داشتم در موردشون فکر می کردم.

 

..........................................................

داشتم فیلم قرنطینه را می دیدم. صحنه های ناراحت کننده زیاد داشت ولی چیزی که توی این فیلم هم نشون می داد، این بود که آدمی تحت هر شرایطی حق عاشق شدن داره.

 

پیام اخلاقی: مواظب باش از حق و حقوقت (عاشق شدن) درست استفاده کنی.




نویسنده: mahdis - ٢٥ مهر ۱۳۸٧

پنچ شنبه صبح آریا و مامانش اومدن پیش من، منم توی خونه تنها بودم.

مامانش جایی کار داشت، می خواست آریا را بذاره و خودش بره. می گفت می ترسم بلایی سرت بیاره، از این هیچی بعید نیست.

میگم:

نه خیالت راحت. ما با هم کنار میائیم.

وقتی مامانش در را می بنده ، با هیجان خاصی می گه:

خاله مامانم رفت بیا خونه را به هم بریزیم. همه اسباب بازی ها و مبل ها و تابلوها را بریزم وسط اتاق بعد که مامانم اومد بگه واااااااااااااای اینجا چه خبر شده؟

_: نه خاله بیا بازی کنیم

_: ای ول! بیا توپ بازی

و شروع می کنیم به توپ بازی مدل نشسته.زبان

 

آریا: می دونی من همه عددها را بلدم. آخه دیگه بزرگ شدم میرم پیش دبستانی. (این جمله را ده دقیقه یک بار تکرار می کنه)نیشخند

_: خاله با کسی هم دوست شدی؟

_: اوهوم

_: با دختر ها هم دوست میشی؟ (یاد آقا رضا - سرو خمیده - می افتم)

_: نه خیر دخترا با دخترا پسرا با پسرا

(خدا کنه چند سال دیگه این شعار یادش نره)

 

روز بعد توی پارک با مامانش دعواش میشه، وقتی می خواد با مامانش قهر کنه. پشت ویلچر را می گیره می خواد منم با خودش ببره.

_: خاله جان آدم وقتی می خواد قهر کنه تنها میره قهر؟

_: نه خیر تو هم باید بیای

_: بیا بشین روی پام با هم صحبت کنیم

_: باشه

پاهاش  را می ذاره روی جاپایی ویلچر و میاد بالا روی پای من میشینه (کلی عشق می کنه ، اینجا بشینه و با هم حرف بزنیم. ماشالله به قول مامانش عین خودم پر حرفه)

_: تکیه بده به من، دست هاتم بده من تا گرم بشیم

اونم همین کار را می کنه.

_: خوب خاله از مانور پلیس ها بگو؟

_: وقتی آقا دزده اومد، پلیسه رفت به قربانشون (منظورش همون رئیسه) گفت قربان یه دزد بدجنس اومده ............................ و شروع می کنه به تعریف کردن. بعضی جاها کلی جو می گیردش و با تفنگش به در و دیوار و گوش من بدبخت شلیک می کنه.

 

وقتی نور افشانی شروع میشه سر از پا نمی شناسه٬ می پره بالا و پائین٬ جیغ می کشه.

وقتی می فهمه شام ساندویچ داریم میاد منا بغل می کنه٬ بوسم می کنه.

_: میدونی شام چی داریم؟

 

عاشق دنیای بچه هام. وقتی یه مدتی را با هم می گذرونیم خیلی سعی می کنم خودم را بهشون نزدیک کنم. چقدر زود با چیزای کوچیک شاد میشن.  (هرچند که خودم هم بعضی وقت ها این جوریم)

چقدر زود ناراحتیشون یادشون میره.

همیشه سعی کردم کودک درونم را زنده نگه دارم.

و  تا حد زیادی هم موفق بودم.

(بماند که یکبار هم یه بنده خدایی بهم گفت تو کی می خوای بزرگ شی؟ اون دفعه هم تو همین مایه ها بود که با یه چیز کوچیک و بچه گونه کلی خوشحال شده بودم)

آریا از اون بچه هاییه که از بدو تولدش من یه جور دیگه دوسش داشتم.

همه کاراش برام شیرینه به خصوص حرف زدنش که خیلی با مزه است و خیلی با هیجان پر انرژی حرف می زنه.

 

راستی من خاله آریا نیستم. مامانش دختر عموی منه ولی چیزی از خواهر کم نداره.

 آریا هم تازگیا خاله خاله می کنه تا همین چند وقت پیش با اسم کوچیک صدام می کرد. فکر کنم انقدر مامانش روش کار کرده بالاخره نتیجه داده.

 

اینم تصدیق حرفم (هدیه ایکه روز جهانی کودک گرفتم)




نویسنده: mahdis - ٢٠ مهر ۱۳۸٧

شاید دلیل نوشتن پست قبل رابطه یکی از دوستام بود.

 

چهار ساله با هم هستند٬ اما خانواده ها به هیچ وجه با هم کنار نمیان. حتی یکی دو بار کار به دادگاه کشیده و هنوز هیچی نشده تمام حرمت ها از بین رفته.

پنج شش بار دوستیشون را تموم کردن و دوباره بعد از یه مدت روز از نو ، روزی از نو.

 

تا همین چند روز پیش که دوباره تموم کردن و آقای نسبتا محترم با من تماس گرفت و گفت:

_: اگر براتون زحمتی نیست، چند وقت یکبار مزاحمتون بشم و حال خانم را بپرسم؟

منم که روم نشد ، نه بگم. گفتم:

_: خواهش می کنم اشکالی نداره.

(هر چند که این قضیه چند بار تا حالا تکرار شده)

نیم ساعتی درد دل کرد و گریه زاری که ما تمام تلاشمون را کردیم اما نذاشتن.

گفتم:

_: خوب این دفعه چند روزه تموم کردین؟ چند روز دیگه شروع می کنید؟متفکر

_: نه. این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست. این دفعه هر دو با هم با عقل تصمیم گرفتیم نه با دل.

_: خوب انشالله خدا کمکتون کنه. تنها کاری که ازم بر میاد اینه که براتون دعا کنم.

_: شما همیشه در حق ما لطف کردید.

 

از اون روز به مدت 5 روز تماس های مکرر این دو و متعاقب اون اعصابی که از من خرد می شد ، ادامه داشت. فکرم خیلی مشغول می شد. دلم براشون می سوخت. حرفاشون همش تو گوشم بود و بدتر از همه اینها یک سری خاطرات تلخ که اصلا دوست نداشتم دوباره جون بگیرند.

 البته همین هم شد و من چه بخوام چه نخوام یادآوری خاطرات، دوباره بعد از مدتها دگرگونم کرده بود.

و این چیزی بود که من به شدت ازش فرار می کردم. اما تکرار این قصه دوباره من را.....

 

خانم زنگ می زد گریه زاری. قطع می کرد آقا زنگ می زد.

اون پیغام را به این بده ، این پیغام را به اون بده. (من هم می ترسیدم نکنه چیزی کم و زیاد بشه و اونها جور دیگه ای در مورد من فکر کنند)

این وسط اعصابی از من خرد میشد و دلم برای دوتاشون می سوخت.

اما ادامه دادن این دوستی جوری بود که اینها جرات نداشتن نگاهی به آینده شون بندازن. چون خانواده ها شدیدا با هم مشکل داشتند و کلی برای هم خط و نشون کشیده بودند.

 

دیدم دو سه روزه که تماس ها به طرز غیر منتظره ای قطع شده.

با خانم تماس گرفتم.

دیدم توپ ِ توپ ، سرحال ِ سرحال.

فهمیدم که خبرایی شده.

منم کلی بهش چیز گفتم.

_: خودتون را مسخره کردید یا من را؟  چند وقت یه بار پای منا وسط می کشید و اعصابم را حسابی به هم می ریزید و دو روز بعد برای شما انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و این منم این وسط که حسابی فکرم مشغول شده و به هم ریختم. اون وقت من می مونم و یه اعصاب خرد.

_: آخه نشد. نمی تونم. خیلی سخته.

_: بله سخته. راحت نیست تموم کردنه یه دوستی 4 ساله. ولی تو بعد از دو روز می خوای همه چیز برات عادی بشه. نه اینجور نمیشه خانم به این راحتی ها نیست.

 

من توی دوستیشون اصلا دخالت نمی کنم. حتی خود ِ دوستم چند بار به من گفته: تو چرا هیچ نظری نمی دی؟ چرا نمی گی چیکار کنم؟

منم می گم:

آخه من چی بگم. مگه شما دو تا نشستید منتظر دستور من. اگر منتظر دستور دیگران بودید به حرف پدر مادرتون گوش می کردید ، نه من. من چرا خودم را سبک کنم.

 

ولی حرف من اینه که این دو تا به چه حقی اعصاب من را به هم می ریزند؟

چرا پای من را وسط می کشند؟

من از کمک کردن بدم نمیاد٬ ولی تا جایی که به خودم لطمه نخوره.

 

(به یکی از دوستان که اینجا را خونده بودن٬ گفتم: فکر بد نکنید. هرچی می کشم از دست این دوست هاست. حالا دیدید ، من پاک پاکم)شیطان




نویسنده: mahdis - ۱٧ مهر ۱۳۸٧

هر کس یه جور ازش می ناله؛

اونکه به عشقش رسیده:

_: عجب غلطی کردم.

_: بزرگترین اشتباه زندگیم را مرتکب شدم.

_: کاش میشد یه بار زمان به عقب برگرده ٬ دیگه همچین کاری نمی کردم.

_: کاش قلم پام شکسته بود تا نمی رفتم اونجا و نمی دیدمش.

_: خدا لعنت کنه فلانی را٬ که ما را با هم آشنا کرد.

_: عجب زندگی آروم و بی دردسری داشتم.  قدر خونه بابام را ندونستم.

_: اونی نیست که قبل از ازدواج بود.

_: اونی نیست که می گفت.

_: اونی نبود که من فکر می کردم.

 

هر روزه خدا ، دعوا و تو سر و کله هم زدن هم ، که میشه نمک زندگی.

 

 

اونی که هنوز به عشقش نرسیده:

صبح تا شب و شب تا صبح دست به دعا بر می داره تا موانع سر راهشون برداشته بشه و به هم برسند.

طاقت یه لحظه دوری ندارن.

دقیقه و ثانیه شماری برای به هم رسیدن.

روزی 10 ساعت صحبت و چهل پنجاه تا اس ام اس.

روزی هزار بار قربون صدقه هم رفتن و دنیای عشقولانه در کردن.

رد و بدل کردن انواع هدیه های گرون قیمت.

 

_: تو دنیا فقط اون.

_: با همه فرق  داره.

_: خیلی با بقیه متفاوته، تو نمی فهمی من چی میگم!!

_: خیلی دوستم داره.

 

دغدغه اصلیشون اینه که:

_: نکنه از دستش بدم.

_: نکنه بره و تنهام بذاره.

_: نکنه کس دیگه دلش را ببره.

 

توی این مدت از گریه زاری و افسردگی گرفته تا خودکشی ، طبیعی ترین کاریه که ازشون سر می زنه.

 

خدایا منع نمی کنم ، ولی موندم حیرون که یعنی چی؟ متفکر

چرا رسیده و نرسیده می نالند؟؟

 

خدایا منع نکردما ، ما را گرفتار این بد بختیا نکن.

 

(شاید بی دلیل این پست را ننوشتم و الکی این چیزا به سرم نزد. توی پست بعدی جریان مربوطه را می نویسم)




نویسنده: mahdis - ۱۱ مهر ۱۳۸٧

امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود : هر گاه روز اول ماه شوال (عید فطر) فرا می رسد ، منادی از سوی خداوند ندا می دهد : " ای مؤمنین : بشتابید به سوی جایزه هایتان."

 

 

عید فطر بر ره یافتگان ضیافت الله مبارک باد.

 

.................................................................

رفتار خداوند با رفتار ما کاملا متفاوت بوده و از جنسی دیگر است.

ما وقتی بخواهیم کسی را مورد نوازش و محبت خود قرار دهیم، سفره رحمت را بر او گشوده و تمام نعمتها را به پای او می ریزیم.

اما خداوند دقیقا به عکس رفتار می کند و بر چنین کسی چهره ای قهرآمیز گرفته و تمام راه ها را بر او می بندد،

اما در دل این قهر، مهری تمام است ؛

زیرا انسان وقتی تمام راه ها را بسته می بیند، شتابان به یک سو که سوی خداست، حرکت می کند.

 

درست مثل تیر در لوله تفنگ که چون تمام راه های اطراف را بر خود بسته می بیند، ناگزیر به یکسو که همان سوی هدف است، حرکت می کند.

 

محمد رضا رنجبر

 

 

نوشته بالا را از روزنامه ایران خوندم. مطلبی فوق العاده زیبا و عمیق.

اگر سرسری و بدون فکر خوندیش، ازت می خوام یک بار دیگه با دقت بخونیش.

اگر نا امیدی و به بن بست رسیدی، چند بار بخونش.




نویسنده: mahdis - ٤ مهر ۱۳۸٧

من که همین جوری هم خیلی تنبلم برای آپ کردن وبلاگ. ماه رمضان و بی حالی و خواب زیاد هم مزید بر علت میشه تا اینجا حسابی ساکت و راکد بشه و خاک بخوره.

هر چند که دوستای گلم اجازه نمی دن روی وبم زیادی خاک بشینه و گهگاه سرکی می کشند و گرد و غباری بلند می کنند.قلبزبان

 

نماز و روزه همگی قبول. طاعات و عباداتتون پر اجر.

التماس دعای سفارشی دارم.

 

 

شب بیست و یکم ماه رمضان امسال هم مثل سال قبل رفتیم بهشت زهرا. اصلا قرار نبود جایی بریم.

دو سه تا از دوستام زنگ زدن گفتن میای بریم بهشت زهرا؟

گفتم نه. برنامه ام جور نیست.

 

اما دقایق آخر واقعا طلبیدن (به معنای واقعی، طلبیدنا !)

 نزدیک ساعت ده آماده شدیم و رفتیم. از شلوغی راه خیلی ما را ترسونده بودن. اما اصلا به ترافیک نخوردیم و الهی شکر خیلی راحت رسیدیم.

چقدر شلوغ بود. چه جوونایی اومده بودن که اگر بیرون میدیدمشون، باورم نمیشد.

 

امسال خیلی با پارسال فرق می کرد. پارسال یه حسی توی دلم بود که نمی تونم اسمی روش بذارم؛ نمی دونم شاید یه دلهره، یه ترس، یه اضطراب، نگرانی

اما امسال یه حس و حال خوبی داشتم. آرامش، لذت، قرب

اول رفتیم جای پارسالی، کنار شهدای گمنام. وقتی سخنرانی شروع شد و دیدیم خیلی طولانی شد. از اونجا بلند شدیم و رفتیم قسمت دیگه، جایی که به نظرم خیلی غریب اومد. جایی که ما نشستیم یه دالان مسقف بود که اولش به جز خودمون کس دیگه ای اونجا نبود ، البته بعدا یه تعدادی اومدند.

خیلی خوب بود. خیلی. جای همگی خالی.

تجربه ای خیلی شیرین تر از سال قبل.

 

........................................................................

نمیدونم " روز حسرت " را می بینید یا نه؟

قسمت های اول سریال با لذت فراوون غرق سریال می شدم. چند قسمتش هم با معصومه همدردی می کردم و یواشکی باهاش اشک می ریختم.

احساس می کردم خیلی راحت می تونم درکش کنم. (برداشت بد نشه ها. این روزها را نگدروندم فقط احساس می کردم  که خیلی سخته)

هر چند که قسمت های تخیلی سریال هم اعصابم را به هم می ریخت. آخه دور دنیا را بگردی، کدوم مادر شوهری پیدا میشه که این کارها را برای عروسش انجام بده؟؟؟؟؟ اونم بی منت و با دنیایی از عشق و علاقه

کدوم مادری پسرش را از خونه بیرون می کنه بخاطر عروسش؟؟؟

دیدن این صحنه ها حتی توی فیلم هم به طرز فجیعی غیر قابل باوره

(شاخمان به سوی آسمان قد می کشد!!!!!!)

 

مادر شوهر ها عروس سالمشون را هم به زور و با نیش و کنایه تحمل می کنند چه برسه به اون بنده خدایی که بدون هیچ حرکتی اسیر تخت بود.

معصومه ای که فقط می دید و دم نمی زد و از درون می سوخت

خیلی سخته. از هزار بار مردن سخت تره. دیدن همچین صحنه هایی توی زندگی بزرگترین و زجرآورترین درده.

اونم برای یه دختر که با امید و آرزو زندگی را شروع می کنه. به امید یه پناه گرم، یه مامن مطمئن

.

.

اما بعد می بینه امیدش پوچ بود و خیلی زود کم آورد و با نامردی پشتش را خالی کرد.

 

................................................

توجه توجه:لبخند

دوستان قشنگم اگر کامنت خصوصی گذاشتن حتما خبر بدن، چون معمولا چک نمی کنم و بعضی وقتها خیلی دیر خصوص دوستان را می خونم.




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................